سيزده بدر قسمت آخر

   و اينک٬پايانی بر يک عاشقانه:

   چيزی که ليلا گفته بود مثل آواری رو سرم خراب شد.تعادلم رو از دست دادم و ولو شدم روی ميز.خودم؟خودم را می پرستم يا خدايم را؟چه جمله جالبی اين مال کی بود؟ما چه فرق هايی داريم با هم؟حتما فرق داريم ديگه نه؟صدايم بی روح و ناتوان بود:چی می گی ليلا؟

   چشمانش برق می زد و با فهميدن ضعف من انگار می خواست انتقام بگيرد.محکم و قاطع همان طور که هميشه دوست داشتمش نه مثل چند دقيقه پيش:آره٬چيه کسی اينو تا الان بهت نگفته بود؟کسی جرأت نکرده بود هان؟ولی اين يه حقيقته بيچاره...

   -ولی من موجود ضعيفيم ليلا.من ناتوانم.من که کامل نيستم...

   -ولی نداشته هاتو هم می پرستی چون يه روز به اونا می رسی.يه روزی بالاخره همونی می شی که می خوای و تو از همين الان عاشق اونی.ولی از حالا به بعد ديگه راحت نخواهی بود می فهمی؟خداحافظ!

   چه قدر برنده و ناگهانی!داشت می رفت و به حال من رحم نمی آورد!به حال خودش هم!نه بايد می ماند و برايم بيشتر می گفت.ما تازه می توانستيم و بايد کلی با هم حرف می زديم.نه نبايد می رفت!به يک باره به خودم آمدم و خودم را از ضربه ای که خورده بودم جمع و جور کردم و رفتم دنبالش...

   بيرون٬هوا تازه تاريک شده بود.باران سيل آسا می آمد و تن همراهان پير چهارساله ام را می شست و همه چاله چوله های دانشگاه را لبريز می کرد.احساس می کردم آسمان هم تاب نياورده و بالاخره از ديدن اين صحنه ها به گريه افتاده.فکر کنم از طرف در اصلی برود.خوش بختانه ديدمش:ليلا صبر کن...ما بايد با هم صحبت کنيم.من هيچ وقت بهش نمی رسم هيچ وقت...گوش می کنی چی می گم.می خوام بهت بگم اشتباه می کنی....بهت ثابت می کنم تو فقط بمون.ما بايد با هم حرف بزنيم...

   فايده نداشت.داشت تندتر و تند تر می رفت.چه می توانستم بگويم که او را نگه دارد حتی برای لحظه ای؟:صبر کن ديوونه کجا می ری؟تو بدون من نمی تونی زندگی کنی...بذار کمکت کنم...

    ديدم که لحظه ای درنگ کرد و برگشت:خيلی پررويی اما متأسفانه اين بار هم راست می گی.من بدون تو سقوط می کنم ولی مطمئن باش که تورو هم راحت نمی گذارم.تو هيچ وقت منو فراموش نخواهی کردولی من نمی خوام کمکت کنم.آخرين خواهشم اينه که ديگه دنبال من نيای و تو حتما گوش می کنی.خداحافظ...

   رفت و من باز ماندم...نبايد آخرش اين طور می شد.من اشتباه کرده بودم و بايد زودتر از اين ها اين قصه را تمام می کردم.کاش دلم به حالش نمی سوخت آن اول که با آن همه شوق آمده بود پيش من.

   کاری نمی شد کرد.انبوه کارها در آزمايشگاه باقی مانده بود و من احيانا بايد شب در دانشگاه می ماندم.در حالی که با اکراه برمی گشتم فکر می کردم کاش می شد همه چيز را بی خيال شوم و بروم خانه.با اين همه فکر و خيال چطوری بايد کار می کردم؟

   تو همين فکر و خيالات بودم که رسيدم در آزمايشگاه.خدای من!در را بسته بودم و کليدم تو جيب کاپشنم پيش ليلا مانده بود!چه چيز مزخرفی خواسته بودم!برگشتم و دويدم.با تمام وجود حتی سريعتر از سه سال پيش و امتحان تربيت يک.هيچ اتفايق نيفتاده بود و من حتما می توانستم اوضاع را مرتب کنم.ليلا که واقعا نمی توانست اين قدر برايم مهم باشد.حتما می رسم بهش..شالاپ!

   گودال آب و لجنی که جلويم دهان باز کرد و نمی دانم به کدام علت به درازا داخلش قرار گرفتم طولش درست برابر قدم بود.عالی شد!بلند شدم و ادامه دادم ولی نه با آن سرعت چون پايم حسابی درد گرفته بود.با اين حساب من در امتحان fail شده بودم...

   وقتی نزديک شدم به در اصلی درست وقتی بود که ليلا داشت ماشين سوار می شد.از دور با همه وجودم فرياد می زدم:ليلا...ليلا صبر کن با توام...ليلا کاريت ندارم ديگه فقط کليدمو می خوام...راست می گم به خدا...مگه نمی شنوی من بايد تا صبح کار کنم...ليلا...

   رفت.

   چند لحظه ای بر جا ماندم و باران را گذاشتم نوازشم کند.مثل فيلم های رمانتيک.چرا رفت؟مگه نشنيد؟من که حنجره ام جر خورد چرا وای نايستاد؟ديگه صدام در نميومد.و اينک٬تراژدی تکميل شده بود و اصالتش را با ذره ذره وجود خيسم حس می کردم.

   سنگينی نگاه هايی بر پشتم بالاخره نگاه من را از خيابان و عبور بی معنای ماشين ها برگرداند.دو تا نگهبان بودند که از اتاقشان خارج شده و مرا نظاره می کردند.چقدر از ماجراهای امروز را ديده بودند؟خنده ام گرفت وقتی خودم را جای آنها گذاشتم که شب سيزده فروردين توی باران پسری را ديده بودند که بدون لباس درست و حسابی و با هيکل گلی و در حالی که داد می زد ليلا ليلا از دانشگاه بيرون دويده و حالا مثل ديوانه ها ايستاده و به خيابان خيره شده بود.امان از دست اين استادها بس که به مخ اين بيچاره ها فشار می آورند دیوانه می شوند ديگر!

   حالا چه کار بايد می کردم؟بر می گشتم و در آزمايشگاه را می شکستم و تا صبح کار می کردم انگار نه انگار اتفاقی افتاده؟جوک بود...

   دستانم را در جيبم کردم و در امتداد شرق به غرب به سوی آزادی راه افتادم.cpu ussageمخم صد در صد شده و حسابی هنک کرده بود.نمی دانستم به يک دست لباس نويی که نابود کرده بودم فکر کنم يا به سرما که تا مغز استخوان هايم نفوذ می کرد.به پايم که درد می کرد يا به غوغايی که ليلا در درونم به وجود آورده بود.به خود ليلا که انگار برای هميشه رفته بود يا به بچه های گروه و استاد که فردا بايد مقابلشان جواب پس می دادم.به گزارشی که فردا نگهبان ها خواهند داد و برايم دردسر ساز خواهد شد يا...

   با اين همه درد حکما بايد گريه می کردم.اصلا اول فکرمی کردم همين کار را دارم می کنم تا اين که سرهايی که از ماشين ها بيرون می آمدند حاليم کردند که دارم می خندم.آری من بر فراز تراژدی ايستاده بودم و می خنديدم.چنان بی اختيار می خنديدم که ساکنين عابران فلزی خيابان شک نکنند اين مرد که در اين سرما با اين يک لا پيراهن گلی اين چنين می خندد ديوانه است.هم چنان به سوی آزادی می رفتم و در حالی که می خنديدم  با خودم می خواندم:      

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس         زين چمن سايه آن سرو روان مارابس

من و همصحبتی اهل ريا دورم باد           ز گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند   ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس

بنشين بر لب جوی و گذر عمر ببين      کاين اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان              ار شما را نه بس اين سود و زيان مارابس

يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم ز جهان صحبت آن مونس جان مارابس

از در خويش خدارا به بهشتم مفرست   که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس             

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافيست طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس

                                                                                             تمام شد.

*****

   پی نوشت مهم:تو اين ماه خيلی برای اين داستان وقت گذاشتم  برای همين وظيفه اخلاقی هر کسی اين داستانو خونده می دونم که نظر بده و کامنتشو ببينم.با اسم يا بی اسم.يا حق.         

/ 27 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعيد

تعريفی که داری از عشق می کنی ديگه کاملا تخيليه چون عشق دقيقا همون خودخواهيس که داريم می بينيم تو جامعمون.این داشته های هر آدمه که بهش ارزش می ده یا عشق؟همين عشق و عاشقی غالب مردم يا اون چيز تخيلی که تعریفش می کنی و نمی شه ثابت کرد اصلا وجود داره؟اين که عشق به آدم ارزش می ده يه جمله کاملا احساسی و شاعرانس.البته غير از عشق به منبع فيض و کمال...

سعيد

مثال عملی برام بزن نه اون چيزی که تخيل می کنی و فکر.من دارم مبتنی بر تجرباتم و واقعيات بحث می کنم.عشق زمینی نهایتا در مسیر کمال می تونه میان بری باشه به همون جای قبلی.جمله آخر هم که باگ عقلی داره.همه انسان ها خودشونو دوست دارن و این زیباس چون در فطرت آدمیه.اونی که زیبا نیست تکبره...

معين

نمي دونم چي بگم! عشقي كه تو معرفي كردي يه كم غريبه. به نظرم نه ليلا نه حميد هيچ كدوم مقصر نبودن مقصر اون عشقيه كه تو وجود ليلا بود و البته من فكر مي كنم تو وجود حميد هم بود ولي حميد عشق را درك نكرده بود.

gomnam

be nezare man inke migi doost dashtan az eshgh behtare ta andazeye ghalate va ta andazeye dorooste to nemitooni be eshgh monker beshi eshgh ham mesle kheili az sefate khodavand mimoone ke be bandehash ham dade amma eshgha fargh daran eshghi ke residan be ooj bavar beshe eshghi hastesh ke hich kasi nabayad monkere on beshe amma eshghhaye ke maloom nist faiedeye on chi boode va mashoogh va ashegh nemidoonan aslan baraye chi asheghe hamdige hastan eshgh morede ghabool nist va toie in mored mishe gooft doost dashtan behtare az eshgh , va khodavand ham faghat bekhatere inke be bandash eshgho alaghe dare kheire ono mikhad va garna hich niazi be ma nadare pas eshgh bayad natijash in bashe ke adam motahavvel beshe va ba hame be tore monaseb raftar kone va kheire on ha ro bekhad va raftaresh hamrah be letafat beshe be in migan eshghe vagheie chenin natijeie ro to nemitooni az doost dashtan begiri mitooni?

سعيد

به گمنام:اتفاقا اينو فقط از دوستی می شه انتظار داشت.اين همه فضايلی که گفتی توی کسيه که تو مسير کمال جلوتره و به واقع عاشق کامل و کماله٬نه کسی که يه دختر خوشگل ديده.(کی مياد عاشق کمالات يه دختری بشه که خوشگل نيست؟)به قول شريعتی توی اين عشقه که «هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند».عاشق که با خودش هم اصلا رفتار مناسب و معقول نداره چه برسه به بقيه!اينو که نمی خوای انکار کنی؟از درس و کار و زندگی می افته و اگه يه رقيب هم تو کارش باشه ازش متنفر ميشه.چه چيز ارزشمندی اين جا نهفتس که من نمی بینم؟می تونی برام مثال بزنی؟

gomnam

bayad ye kam didetoo baz tar koni agar camment man ro khoob khoonde bashi mibini ke man ham gooftam eshgh motefavete va hich vaght man asheghi ro nemigam ke eshghesh chehreye yek dokhtarie ke ba sokhtane on dige eshgi nemimooneh , agar 2 nafar vaghean asheghe hamdige bashan ki mitoone raghib bashe mage mishe adam (har kodom az 2 taraf ) dar ane vahed asheghe 2 nafar betoone beshe , eshgh lozomi nadare beinde dokhtar va pesar bashe mitoone beine har chizi bashe masalan eshgh dashtan be zendegi in baes mishe adam raftaresh taghir peida kone va hame chizo khoob bebine dar sorati ke kheili ha hastan zendegishoono doost daran faghat onam be khatere inke vaze khoobi daran pas mibini ke eshgh dashtan be ye chizi ye kasi ba doost dashtan besiar motefavete

مهشيدغفارزادگان

لیلا را نفهمیدم طوری که در پايان نتونستم چهره ليلا را تصور کنم ولی از حميد تصوير مبهمی دارم. مبهم

leila

الهی بگم چی بشی حميد!!!!!!!!!!!!!!!!!

اوا

جالب بود و به واقعیت نزدیک همین!