قصه بیست

زیاد هستند توی مسئولین این حکومت، کسانی که برای تخفیف دادن در جدیت قضیه و پاک کردن صورت مساله، وقتی از فرار مغزها ازشان پرسیده می‌شود، می‌گویند همچین خبری هم نیست و تازه اگر هم باشد، اسمش مهاجرت مغزهاست نه فرار. ولی اگر می‌آمدی دانشگاه ما، می‌فهمیدی اتفاقی که دارد می‌افتد، تنها اسمی که برازنده‌اش است، همین فرار است و لاغیر! وقتی یک بچه بیست ساله ظرف چهارسال، درس‌های آن‌چنانی را با نمرات آن‌چنانی بخواند و بالاترین مدرک زبان را بگیرد و با صد دانشگاه معتبر دنیا مکاتبه کند و ... ، این یعنی اتفاقی که می‌افتد عادی نیست. یک رقابت تمام عیار است، به هدف یک فرار بزرگ، و دقیقا همانقدر خالی از عقلانیت که واژه فرار. وگرنه هنوز هم معتقدم یک بچه بیست ساله باید به اندازه کافی ول بچرخد و کارهای احمقانه بکند و حرف مفت بزند و نظریه بدهد، چون وقتش همان موقع است نه بعدا...

من توی لیسانس درست حسابی درس نمی‌خواندم. هیچ‌کدام از دور و وری هایم هم نمی‌خواندند. کلا تیم ما در واکنش به آن جو مسابقه‌ای و کمی حال به هم زن، جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر گفته بود و درس سحر را هم بر سر میخانه نهاده بود. به خاطر همین توی تیم ما اصلا خوبیت نداشت کسی زیادی درس بخواند، پشت سرش حرف در می‌آوردند. شاید شصت هفتاد درصد وقتی که در دانشگاه می‌گذراندیم غیر درسی و غیر علمی بود. یا توی همکف دانشکده روز را با چرت و پرت گفتن شب می‌کردیم یا توی خط دانشکده-بوفه مسافر می‌زدیم و می‌رفتیم و می‌آمدیم. فقط یادم هست یک‌بار، شاخ غول را شکستم و بهترین نمره دروس تخصصی‌ام را گرفتم: هفده! خدا برکت بدهد به دروس عمومی که بار سنگین نمرات دیگر را به دوش می‌کشیدند که معدله سقوط نکند.

فوق که شروع شد فراری‌ها فرار کرده بودند. جای‌شان در دانشکده خالی شده بود و خالی نبود اصلا. حالا انگار خود ما که همه فکر و ذکرمان درس و فرار نبود هم یه سهمی داشتیم برای نفس کشیدن توی دانشکده. حالا می شد درس خواندن را تجربه کرد و حتی هجده و نوزده را هم دید. باز هم حرف رفتن بود، ولی این آنقدر شبیه به فرار نبود. این بیشتر شبیه انتخاب بود، که در ذات مهاجرت هست. آدم توی بیست و پنج سالگی بیشتر می‌فهمد. کسی که بیست و پنج سالش شده، ایران را هم دیده. فهمیده. کار کرده. متمرکز. پیش استادها. پروژه‌ای. می‌داند اینجا برایش چی دارد و چی نه. حالا انتخاب می‌کند. اگر می‌رود، حتما همه چیز را سبک و سنگین کرده...

و حالا، دوره‌ای جدید، در دانشگاهی که جدید است. هیچ گوشه‌ای از آن تو را یاد کسی یا خاطره‌ای نمی‌اندازد. کلاس‌ها که تمام می‌شود، مجید نیست که کُری بخوانیم برای بازی‌های دیشب رئال و بارسا یا بازی‌های امروز پرسپولیس و استقلال. مرتضی نیست که برویم تو آزمایشگاهش بنیشنیم و تو اینترنت بچرخیم. فرید نیست که بعد از کلاس‌های بعدازظهر، برویم بوفه تعاونی و از فیلمی که دیدم و کتابی که خوانده حرف بزنیم. امین نیست که از ماجراهای کلاس‌ها برای هم بگوییم و پشت سر ملت حرف بزنیم. پایه برای بوفه پیدا نمی‌شود. اگر هم خودت تنهایی بروی چند دقیقه‌ای را توی بوفه بگذرانی، ممکن نیست توی مسیر برگشت چشم توی چشم آشنایی بشوی که بگوید بیا برویم بوفه، و اگر گفتی الان از آنجا می‌آیم، بگوید حالا یک دور هم با من برو، و بشوی مسافر همان خط دانشکده-بوفه! این‌طوری می‌شود که یک دقیقه هم اضافه نمی‌مانی در دانشگاهی که آشنا نیست، مخصوصا که می‌دانی به خاطر کلاس‌ها، اوضاع کارَت به هم ریخته و یک دقیقه زودتر هم از دانشگاه بروی سر کار، یک دقیقه است!

این‌طوری می شود که در آغاز دوره‌ای جدید که در کنار یارت آغاز کرده‌ای، سرانجام، بیست را هم می‌بینی!

/ 11 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرانک

چه قدر نکته مثبت توی این جمله آخر بود [لبخند] مبارکه این دوره جدید برای دوستان عزیز [لبخند]

حسین

با تم نوشته‌ت موافق نیستم سعید، و از طرف خودم چیزایی رو که به ذهنم می‌رسه می‌نویسم تا اگه دوست‌داشتی، بحث‌کنیم: - فکر نمی‌کنم ۲ سالِ بیشتر، عملن تاثیر محسوسی در سطح فهم و تجربه‌ی یک جوون ۲۲ ساله ایجاد کنه، بطوری‌که بشه یک تصمیم مشابه (اپلای/فرار) رو در ۲۲ سالگی خالی‌ از عقلانیت دونست و اما همون تصمیم رو در ۲۴ سالگی ناشی‌ از کوله‌باری از دانش و تجربه. بعید می‌دونم اون کسی‌ که در ۲۲ سالگی به این نتیجه رسیده که اونچه رو که واسه‌ی زندگیش دوست‌داره به احتمال زیاد نمی‌تونه تو ایران به‌دست‌بیاره، فقط تا نوک دماغش رو نگاه‌کرده‌باشه؛ بلکه معتقدم اون مقداری رو که باید می‌دونسته تا بر مبنای اون تصمیمش رو بگیره، آلردی تا سن ۲۲ سالگی فهمیده (بای‌دیفالت، قرار نیست هیچ شق‌القمر یا اتفاق خارق‌العاده‌ای مابین ۲۲ تا ۲۴ سالگی براش بیفته). فکر می‌کنم قبول داشته‌باشی‌ که توی زندگی‌ (بخصوص در دنیای امروز) شدنی نیست که برای هر تصمیم‌گیری، آدم بخواد که اول خودش تجربه‌ی شخصی کسب‌کنه و بعد بر مبنای اون تجربه و درک شخصی‌ تصمیم بگیره. با این حساب تکلیف فکرکردن، مشورت و استفاده از تجربیات دیگران چی‌ می‌شه؟ شاید جالب‌ترین بخش روایت این

حسین

شاید جالب‌ترین بخش روایت این باشه که بدونی (شایدم آلردی می‌دونی) نگاه کسی مثل من، که بعد از اتمام لیسانس فرارکردم، به بچه‌هایی که بعد از اتمام فوق لیسانس و احتمالن ۱-۲ سالی‌ کارکردن در ایران تصمیم به فرار می‌گیرن، چطوریه. به نظر من: این شمایید که تصمیم اشتباه گرفتین و با اینکه به وضوح می‌دیدین شرایط مملکت بدتر و بدتر خواهدشد که بهتر نمی‌شه، بی‌خودی دست‌دست‌کردین و در بهترین حالت شاید بشه گفت چند سالی از زندگی‌تون رو درجا زدین. به نظر من، آیا واقعن لازم‌بود که به‌عنوان مثال توی ایران برین سر کار تا متوجه‌بشین اوضاع -اقتصادی- کشور چقدر قمردرعقربه؟ یا اینکه نه، می‌شد خیلی‌ راحت‌تر و سریع‌تر از اینها این رو فهمید و واقعن نیازی به ۲-۳ سال پافشاری بیهوده و اتلاف وقت نداشت؟ به شخصه چندین و چند نفر از بچه‌های دانشکده رو می‌شناسم که خوب یادمه چقدر اصرار داشتن بر موندن در ایران و مخالف جدی اپلای‌‌کردن (دست‌کم بعد از لیسانس) بودن؛ ولی‌ چیزی نگذشت که با شروع دوره‌ی فوق توی ایران نظرشون کاملن عوض‌شد و بی‌بروبرگرد واسه‌ی دکترا فرار کردن. و اما نکته‌ی دیگه اینکه: درصد بالایی‌ از بچه‌هایی که میان این سر دنیا -از جمله خود من

حسین

و اما نکته‌ی دیگه اینکه: درصد بالایی‌ از بچه‌هایی که میان این سر دنیا -از جمله خود من-، نه تنها تو لیسانس دل و روده‌ی درس‌ها رو درنیاوردن، بلکه بی‌نهایت هم وقت صرف خوش‌گذرونی و شلنگ‌وتخته‌انداختن کردن. برای من، این تجربه‌ی خوشِ دوره‌ی لیسانس خودش یک انگیزه‌ی قوی شد که به این نتیجه برسم که ادامه‌پیداکردن این خوشی‌ در جایی‌ با شرایط ایران به این سادگی‌ها شدنی نخواهدبود، و بنابراین این هم یک عامل دیگه‌ای شد که تصمیم به ترک وطن بگیرم. القصه، هرچی‌ جلوتر میرم، بیشتر و بیشتر به عینه این رو می‌بینم که فرار از ایران بعد از پایان لیسانس، اگر نه بهترین، قطعن یکی‌ از درست‌ترین تصمیم‌هایی بوده که توی زندگیم گرفتم.

سعید

حالا چرا خودتو مثال می زنی حسین، تو که می دونی من کیا رو می گم که. آدمایی بودن که از اول ورود به لیسانس هدفشون رفتن بود و دل و روده درس ها رو هم درآوردن. دقیقا دوستای اطراف من، تو 25 سالگی و سه سال بعد از فوق رفتن. تو همین 2 سال دوره فوق و یک سال بعدش هم، بسیار فرصت های زیادی برای تجربه کردن شرایط ایران وجود داره. اونا کار کردن، رای دادن، حداقل یه رابطه جدی رو تو ایران تجربه کردن که ببینن واقعا می شه خوش گذروند یا نه، تو خیابون شعار دادن، شلوغی ها رو دیدن و سرکوب رو، و بعد از این همه، تصمیم گرفتن که تازه تصمیم نصفشون هم موندن بود!

امین

لکن اینطور نباشد که دشمن از حرف شما خوشحال شود. حضرت امام :دی مرد حسابی حالا ملت می گن این فلانی پشت سر ما چی می گفته.:)) بنده از همین جا اعلام می کنم- موضوع بحث من و نامنبرده فقط اکثریت دانشکده بود و بدیهیست که اقلیت رو شامل نمی شد. بعضا اقلیت به دلیل گرایش به اکثریت مشمول ارزیابی های محفلی قرار می گرفتند. :دی حالا توی این بحثی که درگرفته- حسین تا جایی که یادمه اقلیت بود. خلاصه این خودش نشون می ده که در مسیر ولایت بودی حسین جان. [چشمک]

فرید

این یکی از نشانه‌های آغاز یک دوره جدیده که دوره‌های قبل رو مرور ‌کنی! آغاز دوره جدید مبارک باشه :)

حسین

من اگه مثال خودم رو زدم، اولن می‌خواستم نظر یک اینورنشین ۴ ساله رو مطرح‌کنم، و از طرف دیگه اگه مَن‌مَن کردم برای این بود که نمی‌خواستم دیدگاه خودم رو تعمیم بدم و مثل یک نماینده یا سخنگو، نظر شخصی خودم رو تحت لوای "ما خارجه‌نشین‌ها" جا بزنم. [چشمک]

سعید

اشتباهی خوندم "اینورتیشن invertation"، داشتم دنبال معنیش می گشتم! به هر حال، منم نخواستم دیدگاه خودم رو تعمیم بدم در مورد اینور یا اونور، و فقط حرفم اینه که تصمیم گیری دیرتر - نتیجش خوب بشه یا بد - با شناخت بیشتری همراه می شه، چون به هرحال کنار مزایایی که زندگی خارج از ایران داره و تو گفتی، زندگی اینجا هم بالاخره مزایایی داره، مثل روند تحصیلی ساده تر، احترام دیدن از اکثریت جامعه، فرصت های زیاد در غیاب اونهایی که رفتن [نیشخند] و امکان انتخاب ، آرامش برای آدمهایی با یه سری اخلاقای خاص که بودن در کنار خانواده یا افرادی خاص یا جو هایی خاص براشون مهمه، و... ولی در هرحال همون طور که دیدیم جای نگرانی نیست، چون آقا شما رو تایید کرد حسین جان! [چشمک]

نرگس

خب قابل مقایسه نیست لیسانسو فوق لیسانس دوتا دوره ی کاملا مجزا هستن وقتی میری لیسانس داری از دبیرستان جدا میشی بنابراین سطح فکریت زیاد تفاوتی نداره هنوز همون شورو شوقو داری تازه وارد یه دنیای جدید و یه مرحله ی جدید از زندگیت شدی خب طبیعیه اونطور رفتارا اما فوق لیسانس بحثش جداس تازه شورو میکنی ب علمی شدن تازه دستت میاد ک دانشگا رفتن واسه کسب علمه نه یللی تللیو وخ صرف کردن. من الان ترم هفتم از ترم شیش هول برم داشته بود حس میکردم بدبخ شدم دانشگا تموم شدو من هنو هیچ غلطی نکردم هنو کتابای زیادی مونده ک نخوندم هنو استادای زیادی هستن ک ازشون استفاده نکردم. راستی من همیشه میمونم چرا همه انقد از تخصصی مینالن؟ من با عمومیا مشکل دارم تخصصیم زیر هفده بشه ینی درواقه کلا تعطیلم آدم مگه میشه درس تخصصیشو کم نمره بیاره؟؟؟ پس وقتی استاد درس میدن چ غلطی میکنیم سر کلاس؟