در بهار بدون آزادی، جای رفقا خالی

امسال تاریخ تولدم را از فیس‌بوک برداشتم. یادم هست کار پرزحمتی شد که باید امتحانش کنید تا بفهمید، ولی در عوض ارزشش را داشت. درست است که هرسال به این بهانه بیست سی نفر آدم که کلی وقت است ندیدی‌شان و حتی ممکن است دیگر هم نبینی‌شان از آن سر دنیا یا همین سرش با دیدن اسم تو و تذکر تاریخ تولدت از طرف فیس‌بوک، با کم‌ترین دردسر وارد صفحه­‌ات می‌شوند و به مناسبت تولدت برایت بهترین‌ها را یک‌جا با هم آرزو می‌کنند، درست است که آدم در هر حال از این­که بقیه به یادش هستند هم‌چین هم‌چین می‌شود، اما انصافا جواب دادن به این‌ها هم زحمت دارد دیگر. تو هم باید در جواب برای‌شان اگر نه همه بهترین‌ها را که دست‌کم نصفش را آرزو کنی و درست نیست این محبت‌ها را بی‌پاسخ بگذاری. خوب این همه فعالیت هم به من نمی‌سازد. من با این‌که محدودیتی در دسترسی به فیس‌بوک ندارم، آن­جا بیشتر تماشاچی هستم تا بازیگر. تازه علاوه بر این، وسوسه شدم که ببینم حالا چطوری می‌شود و کی یادش هست اصلا؟!

خوب، نتیجه واقعا امیدوار کننده بود. تقریبا تمام کسانی که انتظار داشتم یادشان باشد ناامیدم نکردند. خواهر برزگه اولیش بود که این‌قدر عجله داشت که یک ماه زودتر پیامک تبریک فرستاد و مجبور شدم یادآوری کنم تولد من توی اردیبهشت است نه سی فروردین، و وقتی در جواب گفت که پیش‌دستی کرده، من هم کم نیاوردم و تولد خودش را که هشت روز بعد من است تبریک گفتم. تبریک نگین حسابی سورپرایزم کرد چون فکر می‌کردم جزء فیس‌بوکی‌ها باشد که امسال لطف‌شان را از خودم دریغ کرده‌ام! صبح پنج‌شنبه فرید میل فرستاد و تبریکش را همراه کرد با خبر مسرت‌بخشی در تایید شایعات بازگشتش به ایران در اواخر ماه جاری، و احتمالات خوش‌حال‌کننده دیگری در تابستان! تنها تبریک فیس‌بوکی سهم مجید بود که حتی باخت دو شب پیش تیمش توی فینال جام حذفی بعد آن‌همه کری هم مانع تبریک گفتنش نشده بود و گلایه کرده بود که چرا مثل هر سال او و هانیه را دعوت نکرده‌ام و من هم گفتم خداییش راضی به زحمت نیستیم این همه راه بیایید از ال ای برای یک تولد، ایشالا سالای بعد! تبریک مادرجان هم جمعه صبح و تلفنی بود. پیام‌های دوستانه شفاهی و عملی! مرتضی، مریم، رضا و فرانک را هم که در برنامه سینما-پارک-شام جمعه شب دریافت کردم و درست وقتی راه افتادم به سمت خانه تبریک خواهر کوچیکه رسید. امین هم که فکر کنم از روی وبلاگ تقلب کرد و آخر شب تلفنی تبریک گفت و اصرار می‌کرد که هنوز روز تولدم به ساعت آن‌ها نگذشته. فردایش هم هادی و نسیم، پیامکی، و همکاران هم سر کار تبریک گفتند.

انصافا همین‌ها هم خیلی زیاد است برای من آدمی که، یکم حواسش به خودش نباشد و به خودش نجنبد، ممکن است گم و گور بشود در تنهایی. توی کمیت رابطه‌ها خیلی خوب نیستم من کلا. جلوی همین آدم‌ها که برخورد داریم شرمنده نشوم خوب است، دیگر شرمنده شدن جلوی آدم‌هایی که برایم بهترین‌ها را آرزو می‌کنند طلبم. مرسی از همه.

راستی، شما هم اگر دوست داشتید امتحان کنید.



/ 3 نظر / 8 بازدید
امین

مهندس من سه روز قبلش داشتم از کادوی تولدت می پرسیدم. ;) ندیدی آمار قشر زحمت کش رو که ساعت کاریشون رو نصف کردند چه دقیق داشتم. حالا باز بگو از وبلاگ تقلب کرده. این دردهای اجتماع رو که تو وبلاگت ننوشته بودی [نیشخند]

مهدی ملک زاده

والا تولد گرفتن و تولد تبریک گفتن رو باید بگی که بهت بگن و باید بگیری که برات بگیرن،چون من هم شاید مثل شما و یا شما مثل من در کمیت رابطه ها زیاد خوب نیستم این سری فعل و انفعالات رو کمتر دارم،برا همین هر سال اغلب تو نت ه که بهم تبریک هایی گفته میشه،اون ها رم بردارم که دیگه هیچی! خودکشی کنم شما جواب میدی؟[نیشخند][نیشخند]

رضا

منم پارسال همین کار رو کردم. سخت بود نتیجش بدتر بود اما ناراضی نیستم تغییرش نیز نمیدهم