دنیای آینه

همزمان خودم را در آینه تماشا می کنم و به خواب دیشبم فکر می کنم. آنجا در آن رؤیا ، صاحب گوشواره های بلندی شده بودم. خیلی بلند. آنقدر که به آرنج هایم می رسیدند. خیلی هم زرق و برق دار بودند. چقدر هم از داشتنشان خوشحال بودم تا این که دیدم دارم به سمت محل کارم می روم آن هم اینقدر جینگیل بینگیل دار! انگار مقدر بود که بروم چون پاهایم از حرکت باز نمی ایستادند. بقیه رؤیا دیگر محو می شود. مثل بیشتر خواب ها که معلوم نیست از کجا شروع می شوند و به کجا ختم می شوند. حالا دوباره به آینه برمی گردم و فکر هایم را تماشا میکنم که چطور جریان پیدا می کنند و به طرز مبهمی دنبال هم ردیف می شوند. حالا دارم به استاد پیرم و خانمش که در شهر لیموژ پیش پسر و نوه هایشان هستند فکر می کنم. چند روز پیش بهشان زنگ زدم کسی جواب نداد. دیروز که تماس گرفتم یک مادام ماشینی گفت که این شماره در شبکه موجود نمی باشد. بارها تماس گرفتم تا دوباره همان جمله را بشنوم. تلفن خانه شان در ایران هم همچنان بی جواب مانده است. دوست دارم دوباره ببینمشان. خودشان را، ردیف فیل های چوبی روی شومینه شان را و ظرف کریستال پر از شیرینی های شبیه هلال ماهشان را. حالا آینه یادآور دوستم می شود که از بازتاب تصویرش می توانست وحشت زده شود. می ترسید خودش راببیند که پیر شده یا با کس دیگری به جای خودش روبرو شود. یک جور تصویر پارادوکسیکال می شود. هم وحشتناک و هم جذاب (البته به شرط این که در حد تصور بماند!). حالا که درباره آینه گفتم ، بیائید به عنوان حسن ختام نوشته ام  این افسانه چینی را که بورخس در کتاب موجودات خیالی اش آورده بخوانید و بعد از این به فانتزی آینه ها گاهی فکر کنید : " در روزگاران امپراطوری زرد برخلاف امروز، جهان آینه و انسان از هم جدا نبودند. آن ها کاملاً متفاوت از یکدیگر، اما در کنار هم بودند. موجودات ، رنگ ها و اشکال آن ها یکی نبود. هر دو دنیا ، جهان آینه و انسان ، در تقارن با یکدیگر می زیستند. انسان می توانست از میان آینه آمد و شد کند. شبی مردم آینه به زمین حمله کردند. قدرت آن ها بسیار زیاد بود ، اما در پایان کارزاری خونین، ترفند جادوئی امپراتور زرد برتری یافت. امپراتور مهاجمان راشکست داد و آنان را در آینه ی خودشان محبوس کرد و همچون یک رؤیا وظیفه ی پر ملال تکرار اعمال انسان را به عهده ی آنان گذاشت. امپراتور مهاجمان را از قدرت و شکل انداخت و آن ها را به موجوداتی تبدیل کرد که جز انعکاس هائی برده وار چیزی دیگر نبودند. با این وجود ، روزی می رسد که باطل السحری دوباره آن ها را آزاد می کند و به جنبش در می آورد... آنان به تدریج از ما تفاوت می یابند. آرام آرام دیگر از ما تقلید نمی کنند. آن ها در تمام گوشه های آینه پخش می شوند و این بار دیگر شکست نمی خورند..."

/ 0 نظر / 4 بازدید