سفر به سرزمین مادری

قرارمان این بود که برای عید برویم کرمانشاه، زادگاه مادرم. این سفر برای مادرم اهمیتی سه گانه داشت: 1) می خواست شهر مادریش را به فرزندانش نشان دهد 2) می خواست شهر مادریش به اضافه اقوامش را بعد از مدت ها ببیند 3) می خواست مطابق مانیفست گردشگریش هر مکان باستانی یا جاذبه طبیعی که این استان دارد و ممکن است به عقل جن هم نرسد را ببیند.

درباره مورد اول باید بگویم ما نوروز 75 به مدت 4 روز کرمانشاه رفتیم اما چون خیلی بچه بودیم و برای شرکت در عروسی یکی از اقوام رفته بودیم، از خود شهر خاطره خاصی نداشتیم به طوری که خواهرم گفت که فقط یادش می آید که در آن مدت دختری از فامیل بهش گفته بود که عروس باید برنج را دانه دانه بخورد تا رژلبش پاک نشود، همین و بس. بنابراین مادرم این را وظیفه خودش می دانشت که شهری را که در آن متولد شده بود و از آن هزاران خاطره داشت به ما تمام و کمال معرفی کند. مورد دوم برای مادرم نوعی ادای دین شخصی محسوب می شد. چون خیلی وقت بود که شهر مادریش را ندیده بود  (به غیر از نوروز 75 و پاییز 86 که در مراسم ترحیم خاله اش شرکت کرده بود) معتقد بود که هم باید به خود زادگاه سر بزند و هم فامیل هایش را درست و حسابی ببیند. مورد سوم به عهدی مربوط می شود که مادرم با خودش بسته: این که به عنوان توریست به هر شهری می رود، هر جور جاذبه ای که دارد را ببیند اعم از موزه، خانه های تاریخی، آبشار، غار، دخمه، آتشکده، سنگ نوشته، نقش برجسته و غیره. بنابراین طبیعی است که به هر جا می رویم یک کتابچه راهنما دستش باشد و فرمان بدهد که به هر جا و ناکجایی که آنجا نوشته برویم. این مورد آخر کمی اعصاب خرد کن هم می تواند باشد. مثل وقتی که خسته ای یا حوصله دیدن یک حمام قدیمی در بازار را که در آن چند مجسمه مومی سعی در احیای نقش دلاک و معرفی لنگ را دارند  نداری یا مواردی از این دست. اما در مجموع این عادت مادرم مفید واقع می شود چون تا حالا جاهایی را دیده ایم که خیلی ها ندیده اند و اتفاقاً بسیار باارزش و به یاد ماندنی بوده اند. خلاصه ما با این اهداف به کرمانشاه رفتیم.

حالا بگذارید کمی از نوستالژی های مادرم درمورد کرمانشاه که به ما هم انتقال داده بود بگویم. مادر من استعداد عجیبی در توصیف خاطراتی دارد که از کودکی تا اواسط بیست سالگی- که در کرمانشاه سپری کرده- برایش اتفاق افتاده اند. این خاطرات را خیلی خیلی کامل شرح می دهد یعنی خود واقعه، چهره یک شخص، تغییر چهره یک شخص بر اثر اتفاقی، آسمان پر از ابر، طعم غذا یا شیرینی و غیره را آنقدر دقیق و بااحساس شرح می دهد که نمی توانی در نوستالژی هایش شریک نشوی. حالا قرار بود بعد از سالها شنیدن این وقایع، به محله های تقریبی رخ دادن آنها سری بکشیم و ببینیم تا چه حد دربرابر گذر زمان نابود شده اند- نمی گویم تا چه حد سالم مانده اند چون خیلی جمله ساده لوحانه ای از آب در می آید.  برسیم به مثال هایی از این خاطرات: 1) حوض مسجدی که دایی وسطی با آب آن سعی کرده روغن جامدی که از پیت بیرون افتاده و با خاک قاطی شده را بشوید تا تنبیه نشود. 2) دالان نزدیک همان مسجد که یک بار مادرم مریض بوده و برادرهایش با چوب یک برانکارد درست می کنند و از همان راه به خانه می برندش و چهره مردمی که نگران تماشایش می کردند. 3) دکان پدربزرگم که  مادرم وقتی خیلی کوچک بوده برای تفریح از خانه به آنجا می رفته و چون باید از خیابان رد می شده و اجازه این کار را نداشته، روبروی دکان می ایستاده و با صدای بلند پدرش را صدا می زده : آآآآآآقآآآآآآآآآ (کرمانشاهی ها آن موقع به پدر می گفتند آقا) 4) دکان قصابی که بسیار پاکیزه بوده و کاشی هایش از سفیدی برق می زده اند و همیشه یک گربه سفید بسیار تمیز هم نزدیک آن  بوده که به خود قصاب تعلق داشته و هر از چند گاهی به یک تکه گوشت مهمان می شده. 5) هتل بیستون که مادرم با مادرش گاهی برای صرف غذا به آنجا می رفتند 6) دریاچه ای به نام سراب نیلوفر که پر از نیلوفرهای آبی می شده و 7) کافه قنادی شمشاد که مادرم با مادرش هر از چند گاهی برای صرف بستنی پر خامه، باقلوا یا نان تر (همان شیرینی تر خودمان) به آنجا می رفتند.

مادرم از همان اول که پایمان به شهر رسید شاکی شد که اینجا دیگر آن کرمانشاه قبل نیست و چقدر بی دروپیکر و زشت شده. برای من زشتی شهر غیر عادی نبود چون بیشتر شهر ها با وجود معماری بی تناسب و زننده و انبوه ماشین ها نمی توانند خیلی خوشگل باشند. اما این زشتی برای او نابودگر تمام اماکنی که به آنها تعلق خاطر داشت حساب می شد و بنابراین اصلاً خوشایند نبود. مسجدی که دنبال حوض و دالانش بودیم هنوز پابرجا بود اما به جای دالان پله قرار گرفته بود و حوض و اطرافش تبدیل به توالت عمومی شده بودند. دکان پدربزرگم هنوز هست اما بسته بود چون مغازه دار به تهران رفته بود. دکان قصاب و حوضش و گربه سفید سالها بود که به خاطره ها پیوسته بودند و هتل بیستون به میراث فرهنگی تعلق گرفته بود و سالها بود که تعطیل شده بود. سراب نیلوفر هنوز سرجایش بود و حتی سوار قایق پدالی هم شدیم و تعداد قابل توجهی هم لاک پشت دیدیم اما خبری از نیلوفرهای آبی نبود. اما کافه قنادی شمشاد هنوز وجود داشت. هرچند که 4 روز اول عید تعطیل بود اما مادرم از دختران دایی اش شنیده بود که همچنان باز است و بنابراین کرکره های فروافتاده ما را نترساندند. حالا از اهمیت این کافه بگویم: من عاشق شیرینی هستم و بنابراین خاطرات شیرین را هم دوست دارم. مادرم هم با علاقه بیشتری از این کافه که با مادرش به آنجا می رفتند حرف می زد. دقایق همنشینی مادری با تنها دخترش و فراغت هر دو از دنیای بیرون و حواشی آن که با طعم بستنی پرخامه قرار گرفته در کاسه گلدار چینی و قاشق استیل یا باقلوا یا نان تر شیرین تر می شد. آن موقع این کافه حیاطی با حوضی در وسط داشت که مردها در آن می نشستند و زن ها در طبقه دوم کافه که فضایش بین دو اتاق تقسیم شده بود می نشستند. زمستان ها یک اتاق به مردها تعلق می گرفت و دیگری به زن ها. حواستان باشد که وقتی پدر و مادرمان از طعم بی نظیر خوراکی که در دوران کودکیشان چشیده اند حرف می زنند باید یک نکته را پیش چشم داشته باشید: آن روزها همه چیز اینقدر پیش پاافتاده و فراوان نبود. شیرینی و میوه حتی پلو جزو خوراک های روتین به حساب نمی آمده اند و برای مناسبت های خاص بوده اند. بنابراین طبیعی است که طعمشان هم خیلی متفاوت تر و خاص تر باشد. خلاصه روز ششم عید بود که بالاخره شمشاد باز شد و ما هم رفتیم تا بستنی بخوریم. اول از همه این که دیگر از حیاط خبری نبود و سرپوشیده شده بود. دو اتاق طبقه بالا هم در هم ادغام شده بودند و فضای بزرگی را ساخته بودند. کلاً خیلی زشت بود. چند میز و صندلی بی ظرافت طبقات را پر کرده بودند و شیرینی هایی بسیار معمولی قفسه ها را. اما هنوز بستنی و باقلوا و نان تر جزو منوی کافه بود. بنابراین ما نشستیم و بستنی و باقلوا سفارش دادیم. خیلی سرد بود. میز روبرویی ها با کنجکاوی نگاهمان می کردند احتمالاً چون قبلش حرف های مادرم را که از صاحب قنادی می پرسید چه بلایی سر حیاط و حوض آمده شنیده بودند. بستنی ها و باقلواها رسیدند. در ظرف های یک بار مصرف با قاشق های یک بار مصرف. اولین قاشق بستنی را گذاشتم دهانم و همان موقع مادرم به کف شور روی زمین اشاره کرد و  به پدرم گفت: همین جا حوض بود. بعد به بالای پله ها اشاره کرد و گفت آنجا هم اتاق ها بودند و ناگهان به طبقه بالا اشاره کرد و گفت: مامان من هم آنجا بود. این را که گفت بغضش ترکید. لازم به ذکر است که مادر من بسیار سخت گریه اش می گیرد و اگر اینطور شود مطمئن می شوید که موضوع آنقدر سوزناک و جگرخراش بوده که به غدد اشکی اش اجازه تخلیه شدن داده. این شد که من هم در حال قورت دادن بستنی ناگهان با شنیدن جمله اش و دیدن گریه اش بغضم ترکید. بعد خیلی مضحک شد چون سعی می کردم جلوی گریه را با سرفه کردن بگیرم و در همان زمان حس می کردم که طعم بستنی و سرمای آن وجودم را می گیرند و نمی توانم نفس بکشم و دو سه دقیقه را با این حالت نیمه هیستریک با سرفه سر کردم و وقتی همه این حالات تمام شد، کل بدنم را لرز گرفت. مادرم هم سعی می کرد جلوی گریه اش را بگیرد و پدرم دلداری اش می داد و خواهرم برای این که به جمع گریه کننده گان اضافه نشود با بستنی اش بازی می کرد. ساکنان کنجکاو میز روبرو با دیدن اشک های ما ناراحت شدند و دیگر نگاهمان نکردند. خلاصه این چند دقیقه به این شکل سپری شد و بعد که بستنی را تمام کردیم متفق القول به این نتیجه رسیدیم که فوق العاده بی مزه بود و مادرم این را به آقای قناد گفت و او هم جواب داد که آن زمان بستنی با شیر پاستوریزه درست می شد. باقلوا خوشمزه بود اما شبیه هیچ نوع باقلوایی که من دیده بودم نبود. بعد هم بلند شدیم و رفتیم به سمت ماشین و مطمئن بودیم که دیگر مادرم به آنجا برنخواهد گشت.

البته به جز این نوستالژی ها بقیه اوقات خیلی خوش بودیم و کلی گشتیم و جاهایی را دیدیم که خیلی از کرمانشاهی ها خودشان ندیده اند. دلم می خواهد باز هم آنجا را ببینم اما این بار بدون نوستالژی ها چون یکجور درد دارند که دیگر نمی خواهم تجربه اش کنم- حداقل در مورد این شهر نمی خواهم!

/ 3 نظر / 13 بازدید
سمانه

سلام. تا حالا کرمانشاه نرفتم ولی خیلی خوشحال شدم وقتی اومدم اینجا دیدم همچنان می‌نویسید:) راستی من آپم. یعنی فعلاً آپم.

فرید

شاید مثلا قدیمها کرمانشاه اونقدر هم پاکیزه و عالی نبوده اما تخیل آدم میخواد خاطرات گذشته رو به یک تصویر متفاوت و فوق العاده تبدیل کنه بعد که با واقعیتش روبرو میشه میگه قدیمها که اینجوری نبوده مثل مادرتون که گفته کرمانشاه قبلا خوب بود ولی الان بی در و پیکر شده

فرانک

چقدر این سفر به گذشته ها، حتی اگه گاهی با خاطرات آدم مطابقت نداشته باشه خوبن. ولی می دونی یه مسئله ای هم برای شهرها در گذر زمان می یفته. مکانهای خوب و خاطره انگیز دائما جاشون و به مکانای جدیدی می دن. مثلا ممکنه کرمانشاهیا سالها بعد از خاطراتشون تو یه کافه قشنگ که این روزا خیلی رونق داره تعریف کنن. برای دونستنش حتما باید متعلق به بافت امروزی شهر باشی. به خاطر همین فکر می کنم برای سفر به گذشته حتما باید یه عینک وِیژه روی چشمات باشه. یه عینک که به خاطراتت رنگ اون قدیما رو میده، با یه عالمه اغماض...