بچه های ميز هفت قسمت سوم

   ...ادامه:

   نيما گفت:من واقعا خجالت می کشم يعنی هيچ کاری برای شما پيدا نميشه؟منم خودم دانشجو بودم آزاد معدن ولی کار بود.ف گفت:نه بابا همه جا رفتيم دنبال کار.کل تابستون دنبال کيس تدريس بودم نشد.همه جا سر زدم حتی قلمچی رو صد بار بالا پايين کردم.گفت:نمی دونم چی بگم يعنی کار پاره وقت هم برای شما پيدا نمی شه؟م گفت:کارايی که کرديم ولی نشده.مثلا من برای يه شرکتی برنامه نوشتم ۵۰ تومن دادن خوب که چی؟بعدش چی؟

   ديگه همه تو کار ما بودن.جلوتريا فهميده بودن قضيه چيه و ديگه نمی خنديدن بلکه حالا داشتن به حال دانشجو جماعت و مملکتی که وضع نخبه هاش اين باشه تاسف می خوردن و احتمالا در مورد خواهر و مادر آخوندا صحبت می کردن.عقب تريا هم بيشتر بهت زده بودن و سر از قضيه در نياورده.

   اين قدر نيما قضيه را جدی گرفته بود از گريه کردن پشيمان شديم و گر نه او هم زار زار گريه می کرد:آخه من چی کار کنم براتون ما که کار نداريم.دستی به سرش کشيد و گفت:آخه پس چرا اين قدر خوردين؟در جا گفتم:ببخشيدا ولی ما اين اصلا کارمونه.جاهای ديگه هم اين کارو کرديم مثلا طلاييه هيچ مشکلی هم پيش نيامده بود(حقا تيارت مشابه و خفيف تری تير امسال تو رستوران با کلاس طلاييه داشتيم.)ب گفت:در ضمن ناهار هم نخورديم ما.آقا نيما جلوی راه مردميم يه ساعت هم گذشته.کار ما رو راه بنداز ديگه...

   رفت و به باباش گفت.اون هم از همان آشپزخونه گفت:تو با اون هيکلت پول نداری؟پس چرا سفارش تپل دادی؟(راست می گفتا!اون اول فکر اينجاشو نکرده بوديم!)يا تو با اون سر و وضعت پول نداری؟(کاپشن تن ب کم کم ۵۰ تومن قيمتش بود.يه اشتباه محاسباتی ديگه!)ب شروع کرد به توضيح که پول داريم اما فلان.اونم گفت:هی فلانی!۲ برابر چيزی ازشون بگير تا پولو بيارن!

   نخیر يارو پايه گفتمان نبود!م به ب که داشت توضيح می داد گفت ولش کن بيا بريم من ديگه تحمل توهين ندارم توکل به خدا!راه افتاديم برای حساب.نيما از برخورد پدرش با قشر تحصيل کرده و آسيب پذير دانشجو مشخصا ناراحت شده بود.چند تا از کارکنان دنبالمان آمدند.چشم همه در آن مسير تنگ به ما بود.موقع حساب کردن پول ها را درآورديم.فقط ۹۰ تومن(اشتباه نکنيد ۹۰ هزار!) همراه من و ب بود و جلوی چشم همه حساب کرديم و درآمديم!

                                   

                                ادامه دارد.فقط اندکی...

 

 

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
م

من صب می کنم تا بقیه اش رو بنویسی فقط دستای پینه بسته ی من یادت نره قضیه ی موبایلم بگو ....به ما هم سر بزن سعید

bchb

ای نامردا ...این سری جای من خالی بود تا حماسه ی فراموش شده ی طلائیه رو بار دیگر در یاد ها زنده کنیم.انشاا.. تولد خودت اردیبهشت!!این دفعه می ریم تاج محل!

سعید

هیچم جات خالی نبود.خدا می دونه اگه بودی چقدر گیر اخلاقی می دادی به ما.حضورت به دلایل امنیتی ممکن نبود.ان شا الله برنامه های سالم بعدی.