تهران، پاییز هزار و سیصد و نود و یک

خیلی وقت است که پاییز تهران، دیگر خیلی رمانتی‌سیسم را برنمی‌تابد. باران پاییزی تهران بیشتر از این که فرحبخش باشد، غصه خیابان‌های قفل را یادت می‌اندازد، و این که پارسال در همین باران دوتا خرده تصادف داشته‌ای. توی ترافیک شب بارانی تهران، حواست باید مدام به آمپر ماشین باشد که از کلاچ و ترمز و درجا زدن مدام جوش نیاورد، و باز باید خدارا شکر کنی که کنار چاله‌های پرآب خیابان، منتظر تاکسی‌های نایاب با کرایه‌های چند برابر نشده‌ای. اما همین باران هم که قطع بشود، به لطف سرمای پاییزی وارونگی هوا پیش می‌آید، و تهران می‌شود یک دودکش عظیم، که وقتی تصویرش را از بالا نگاه می‌کنی، حالت بد می‌شود که داری زیر آن کثافت‌ها زندگی می‌کنی. آن وقت سر درد می‌شود مهمان شب‌هایت، و دعا می‌کنی که زودتر باران بیاید، و بعد یادت می‌افتد که باران بیاید خیابان قفل می‌شود و... بعد دلت می‌خواهد این فصل بگذرد، و تعجب می‌کنی از آنها که هنوز همچنان برای رسیدن پاییز لحظه‌شماری می‌کنند، که در هوای آلوده پاییزی قدم بزنند و غصه بخورند و لذت ببرند و ... غافل از این که آخرین چیزی که ممکن است به درد حال و روز این ملت بخورد یک پاییز است، آن هم از نوع تهرانی‌اش.

امروز چهارنفره نشسته بودیم با یک کد سر و کله می‌زدیم. حامد گفت برای بیماری ویروسی خانمش، دنبال دارویی سر از هلال‌احمر در آورده و جواب گرفته که این قرص قیمتش دوهزار تومن است اما موجود نیست، و بعد هم در جواب حامد گفته که نخیر، اگر ما نداشته باشیم هیچ داروخانه دیگری هم ندارد، و بعدش خیلی شیک آدرس جایی را داده توی ناصرخسرو که می‌شود به قیمت بالاتر گیرش آورد. خدا را شکر دارو گیر آمد اما حدس می‌زنید به چه قیمت؟ بیست هزار؟ پنجاه؟ صد؟ دویست؟ نه. هشتصد. هشتصدهزار تومن، چهارصد برابر ناقابل.

حامد ماجرا را تعریف کرد و رد شد. من ولی همین‌طور هاج و واج مانده‌ام. سوال پشت سوال موج می‌زند در ذهنم. این که اگر کسی شرایط همکارم را نداشت و نمی‌توانست این پول را پرداخت کند چه؟ این که اگر داروی یک بیماری ویروسی معمولی هشتصد تومن است، داروهایی که همین‌طوری‌اش هم گران بوده‌اند چه؟ بیماران خاص چه می‌کنند؟ هنوز زنده‌اند؟ به بچه‌ها می‌گویم آخر چطور ممکن است یک نفر حاضر بشود سودش را بگذارد در معامله با جان مردم؟ این همه شغل دلالی پر سود دیگر توی این مملکت؟ و بعدش خودم هم جواب می‌دهم که حتما او هم توجیهی دارد، مثل این که از دست قبلی پانصد تومن گرفته و به هرحال دارد خطر قاچاق را به جان می‌خرد که به بهبود یا نجات جان بعضی‌ها کمک می‌کند، هیچ کسی بدون توجیه نمی‌ماند...

تا آخر وقت هم از فکر این ماجرا در نمی‌آیم. واقعا قانون‌های این دنیا چیست؟ قانون‌های زیبای هزاران بار در گوش ما گفته شده؟ یا پول؟! چرا به طور جزیی و دقیق، هیچ جای آن قوانین زیبای ذکر شده، گفته نشده حکم بیماری که چون حکومتش انرژی هسته‌ای می‌خواهد باید هست و نیستش را برای درمان خودش، یا حتی سخت ‌تر از آن، محبوب یا عزیزش بدهد چیست؟! حامد می‌گفت وقتی هلال‌احمر بوده، بیماری قرصی برای قلبش می‌خواسته که موجود نبوده. بنده خدا التماس می‌کرده که اگر این قرص به من نرسد، سکته می‌کنم و می‌میرم، من در چندسال گذشته دوبار همین موقع‌ها سکته کرده‌ام، اما حتی این درخواست صریح برای نجات از مرگ هم بی‌جواب مانده، چون کارمند هلال‌احمر هم بی‌تقصیر بوده. حالا حکم این مورد چیست؟ اگر فرصتی و امنی برای ایده‌پردازی، دین‌ورزی، فلسفه‌بافی، داستان‌سرایی و ... نباشد، اصالت چه چیز از هجمه بی‌امان ماده و نیاز در امان می‌ماند؟!

تهران، پاییز نود و یک، محرم است و هنوز بیرق ‌‌های سیاه عزاداری در خیابان‌ها در اهتزاز است و بادی نیست که درآنها بپیچد. حتی همین یک ربع پیش یعنی ساعت سه صبح، یک ماشین با صدای بلند نوحه از ضبطش، از کوچه رد شد. خیلی‌ها هنوز پیرهن‌های سیاه را درنیاورده‌اند. دولت پول ندارد. حقوق خیلی جاها عقب افتاده مثل خود ما. عده‌ای در کف خیابان به اعتراض برخاسته‌اند، اما به تعارض یک فیلم با بندهایی از وصیت امام. سینماهای شهر خالی است و صاحبان‌شان تهدید به تعطیلی کرده‌اند. بعد چندین روز نباریدن بالاخره همین الان، باران نم نمی می‌زند. حضور ذرات معلق در هوا از حد خطرناک گذشته است و دید در افق را به شدت محدود کرده و تصاویر پیش رو مبهم است، مثل آینده. تهران پاییز هزار و سیصد و نود و یک، جایی است که تحریم‌های وحشیانه بی‌اثر است، و بیماران داروهای خود را به چهارصد برابر قیمت آن می‌خرند.

/ 3 نظر / 11 بازدید
کیان

غم انگیز بود سعید. خیلی غم انگیز تر از پنجاه و نه سال پیشش.. یعنی 60 سال بعد در این روز چه ها می نویسند؟!

علی

هم اتاقی! مدتی بود اینجا ننوشته بودی. احساس کردم پتانسیل این چند وقت رو یه جا خالی کردی تو این نوشته. اگه تهران رو با گذشته یا جای دیگه مقایسه نکنی هنوز هم می شه یه شادی هایی توش پیدا کرد، اما چه کنم که روزهای بهتری یادم هست!

ف.ن

تنازع بقاست !!! ظاهرا بقا عده ای وصل شده به فنای ملتی ...