درد

   تقديم به مصاحبان مصائب:

   -چی شد؟دکتر چی گفت؟

   بهروز جوابی نداد و نگاهی به تختی انداخت که يک سالی می شد ميزبان پدرش بود:اين به هوش نيومد؟

   -نه دکتر چی گفت؟خطر که جدی نيست؟

   -تا به چی بگی خطر.ليلا می دونی چی گفت؟گفت بايد بازم عمل بشه.

   -يعنی عمل بشه زنده می مونه؟

   -تا به چی بگی زنده.ولی آره٬اگه عمل کنه بايد بازم اکسيژن بسوزونه.

   -خوب اين که خيلی خوبه بهروز!

   -خوبه؟ليلا مثل اين که يادت رفته واسه دوتا عمل قبليش هنوز زير قرضيم.پول اين يکی رو از کجا جور کنم؟به خدا ديگه هيچی برام نمونده.شهريه دانشگاه لعيا رو چی کنم؟يا کامپيوتری که دو ساله قولشو به بهزاد دادم؟ديگه نمی تونم ليلا...

   ولو شد روی صندلی و به عادت همه مردهای دردمند سرشو محکم گرفت بين دستاش:ليلا بعضی موقعا فکر می کنم خدا با من دشمنی داره...

   -کفر نگو بهروز توکلت به خودش باشه.پولشم جور می شه.بچه های ما هم ديگه بزرگ شدن.عاقلن.اگه شرايطو براشون توضيح بدی متوجه می شن.

   -به فرض هم که با هزار جور قرض و قوله پول اين دفعشم جور شد.آخه برای چی؟اومديم و شيش ماه ديگه گفتن دوباره عمل می خواد.از دهن تو و بچه ها بزنم که اين يه سال ديگه بيشتر بمونه؟که چی؟يه سال بيشتر يا کمتر عمر کردن اين که نه فرقی به حال من داره نه خودش...

   -بهروز اون پدرته...

   بغض يک مرد ترکيد:ليلا باورت نمی شه ولی ديگه حتی نمی تونم بهش بگم بابا.خدا ببخشدم ولی از پدرياش هيچی يادم نمونده.انگار از وقتی من به دنيا اومدم رو اين تخت و تو اين اتاق سفيد  کثافت بوده و اين شيلنگا هم از همون موقع سوراخ سوراخش کردن و ازش آويزون بودن.اين لعنتی هم با اون خط های سبز کجکيش وظيفه داشته از همون اول بهم يادآوری کنه که بيچاره بابات هنوز زندس...

 

/ 0 نظر / 5 بازدید