دلتنگی های آدمی را باد، ترانه ای می خواند...

سه هفته پیش بود، آخر چهار روز تعطیلی محرم. به خاطر قبولی دکترا، یک سوری قول داده بودم به خانواده. بهانه‌ خوبی بود برای ساعتی دور هم خوش بودن. فرصت نشد و نشد تا همان جمعه‌شب آخر تعطیلات، اولین وقتی که می‌شد همه اعضای خانواده حالا هشت نفره‌مان را دور هم جمع کرد. یکم این فکر ‌که فردا صبح باید تهران می‌بودم و ترافیک معمول آخر تعطیلاتٰ، نگرانم می‌کرد. گفتم اشکالی ندارد. بعد از شام برمی‌گردم و سعی می‌کنم سریع بخوابم، تا بتوانم صبح زود بیدار شوم و تا راه دوباره شلوغ نشده بزنم به جاده به سمت پایتخت و برسم سر کار. ولی ساعت حدود هشت شب بود که پپامک منشی شرکت رسید که گفته بود فردا هفت و نیم صبح، با مدیرعامل‌مان جلسه خواهیم داشت. با این وضع حتما باید همان شب راه می‌افتادم تا آن ساعت سر کار باشم. اولین چیزی هم که به یادم افتاد، ترافیک مسافرهای بازگشتی در شب آخر تعطیلات بود. همه برنامه‌هایم به هم ریخت. همین‌طور خودم. چیزهایی که فکر آدم را مشغول می‌کند اگر خیلی زیاد باشد همین‌طور می‌شود، جایی برای جابجا شدن و تغییر ناگهانی نمی‌ماند. برای همین هم بود که خیلی نفهمیدم در آن دو ساعت چه گذشت. خواهر و داماد بزرگه برایم گل خریده بودند. گفتم شما خودتان گلید، و فکر کردم شاید باید چیز بیشتری هم بگویم. خواهر و داماد کوچیکه یک تی‌شرت تابستانی. تشکر کردم. خواهر بزرگه مدام عکس می‌انداخت. من اما عصبی بودم. گفتم می‌گفتید همه‌تان را مهمان دعوت می‌کردم آتلیه عکاسی. سر سفارش طول می‌دادند. داماد کوچیکه می‌گفت چی سفارش بدیم که بهت فشار نیاد؟ گفتم نه این حرفا چیه پولش مهم نیست، فقط سفارش بدید. داماد بزرگه از من عکس انداخت. بعد با خنده زد پشتم و گفت به من یک زنگ بزن! زدم. نشانم داد که عکسی را که همین الان انداخته بود  سیو کرده بود برای شماره من. چرا من این شکلی بودم؟ این چه قیافه داغانی بود؟ اصلا چرا این‌قدر از نزدیک عکس گرفته بود؟ نمی‌شد یکی دیگر از عکس‌هایم را بگذارد حالا؟ حتما باید این را می‌دید وقتی زنگ می‌زدم؟ چرا بابا آن قوطی نوشابه را ول نمی‌کند؟ حالا چرا مامان این‌قدر تعارف می‌کند غذایش را به این و آن؟ چرا من باز دارم به داماد کوچیکه می‌گویم ولی شام خرید خانه شما را نخوردیم‌ها؟ این را که همین چند دقیقه پیش گفتم یک‌بار؟! هیچ حرف دیگری ندارم بزنم؟

بالاخره می‌رسم خانه. بزرگترها دستور می‌دهند که یک ساعتی بخوابم. نگرانند خوابم ببرد توی راه. می‌دانم نه توی راه خوابم می‌برد، نه الان. ولی عجیب دوست دارم در تاریکی دراز بکشم. ساعت ده شب است. وقت عجیب و نامربوطی است برای چرت زدن. یک‌دفعه توی آن تاریکی، می‌فهمم که عجب بغض سنگینی گلویم را گرفته، بغضی که امان نمی‌دهد... تا حالم جا بیاید بیست دقیقه می‌کشد. بیدار می‌شوم و جلوی مامان، به شوخی کش و قوس می‌آیم که یعنی چقدر زیاد خوابیده‌ام. وسایلم را جمع می‌کنم، خداحافظی می‌کنم، و می‌زنم به جاده. عجیب است. انگار خبری از ترافیک سنگینی که منتظرش بودم نیست. این یعنی من دارم تنها، در شب و در جاده خلوت رانندگی می‌کنم، پس آرامش گم‌شده از دورها، کم‌کم می‌رسد و مثل مخدری، جاری می‌شود در رگ‌هام. بعد یادم می‌آید که مامان، برای شام امشب لباس خوشگلی پوشیده بود که تا حالا ندیده بودم بپوشد. یادم می‌افتد بابا تا آخرین لحظه داشت سعی می‌کرد گل خواهر بزرگه را که جایی روی میز نداشت، بگذارد توی قوطی نوشابه، و قوطی را مثل گلدان بگذارد وسط میزمان. یادم می‌آید که گل خواهر بزرگه را خانه گذاشتم چون آن‌جا پیش مامان جایش امن‌تر بود تا ماشین من. و همین‌طور تی‌شرت تابستانی خواهر کوچیکه را. بعد یک‌دفعه می‌گویم کاش می شد توی این هوای سرد پاییزی، آن تی‌شرت تابستانی را می‌پوشیدم و کاش می‌شد آن گل را هم می‌آوردم تهران. یادم می‌آید که چقدر دلتنگم.

/ 3 نظر / 11 بازدید
قریبه

آقا دلمون گرفت

علی

من هم گاهی که می یام سمت پایتخت همین حس رو دارم و گاهی اونچنان غرق فکرهام می شم که حتی بوی خونه رو می فهمم.

نگین

عالی بود....عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــی