تاملات بیست و هشت سالگی

تاخیر به خاطر مشکل پرشین بلاگ

و اما بیست و هشت سالگی. چیزهای جدی بسیار کمی در این دنیا وجود دارند. بسیار بسیار کم در مقابل آن چیزهایی که "جدی" گرفته می­‌شوند. اعتقادات از هر نوع، بیشتر ابزاری برای توجیه زندگی است. وسیله‌ای برای معنی بخشیدن به زندگی کسی که وضعش خوب است، یا توجیهی برای شرایط آن­‌که در رنج و سختی به سر می‌برد. حقیقتا هم با چیز دیگری نمی­‌توان پایانی که در انتظار است را این­‌طور گسترده نادیده گرفت و ادامه داد. از شرایط زندگی خودم راضی‌­ام و ناراضی. راضی از این که همین حد که دارم فراتر از استحقاق من بوده است. از این که انگیزه‌ای برای تلاش به سوی بهتر دارم که غریز­ه­‌ای فطری است. ناراضی از این­‌که این تلاش خیلی چیزهای دیگر را تحت الشعاع قرار داده است و یک زندگی اخلاقی قطعا شرایط بهتری از این چیزی که هست دارد. هرچند بعدش فکر می­‌کنم که اگر شرایطم بهتر بود، می‌توانستم اخلاقی‌­تر هم زندگی کنم، و به عده بیشتری سود برسانم. پس هر کس شرایط بهتری دارد، فرصت بیشتری برای اخلاقی زیستن دارد که به طور فطری لذتبخش است، پس اخلاق هم به طور متوسط به شرایط گره می‌خورد و آن چیزی که در دست ما نیست، بعد یادم می‌­آید که می‌گویند خارجی‌ها آدم‌های بهتری هستند چون صبح­‌ها به تو لبخند می‌­زنند و کمتر اذیتت می‌­کنند، بعد فکر می‌­کنم همین‌طور ادامه بدهم زیراب این‌یکی هم می‌­خورد. پس شاید از این هم خیلی ناراضی نیستم. شاید تنها نارضایتی‌ام، رنجی است که هر از چند گاه به عزیزترینم وارد می‌شود. کسی که شاید عادت یا الزامی به این شرایط سخت ندارد. به یلدا می‌گویم در این سرزمینی که آدم هیچ چیز از سه ماه بعدش نمی‌داند، آسان گرفتن و در لحظه خوش بودن صرفا یک مهارت نیست، که دیگر یک الزام و اجبار ناگزیر است، او هم می‌گوید که همین‌طوری فکر خواهد کرد، ولی می‌دانم که این توقع بسیار زیاد و شاید حتی نامنصفانه‌ای است و چیزی از شرمندگی‌ام کم نمی‌کند. اعتقادات برای مردم، جنبه دست‌­آویز و توجیه دارد. از اعتقاد مذهبی گرفته تا هر مجموعه اعتقاداتی که فردی به موجب آن، خود را آدم خاص و قابل توجهی می‌­داند. یک سلوک برای پیش‌رفتن در مسیر حقیقت یا چیز دیگری نیست. طلبی نیست. شوقی نیست. آتشی نیست. دو دو تا چهارتا است و آیین‌نامه و قانون. مسیری نیست. تغییری نیست. خیلی وقت است که هر ریسکی که ممکن است این طرز تفکر داشته باشد را به شوق  بیشتر دانستن پذیرفته‌ام و از داشتن ذهنی پرسشگر شرمسار نیستم. وقتی در این دنیایی که حس می‌کنی انگار در بیست و هشت سالگی اگر نه همه که بسیاری از آن چه می‌توانسته به تو عرضه کرده، در سخت‌­ترین لحظات که بدترین و منفی‌­ترین احساسات را هم به خودت داری، می‌­شنوی که کس دیگری دوستت دارد، فکر می‌­کنی چیز بالاتری برای عرضه نیست. طلب اینجاست. راه اینجاست. آتش اینجاست. سلوک اینجاست.

/ 6 نظر / 11 بازدید
امین

والا چی بگم. ایشالا که بهتر شه. (تو مایه های یا این یا اونی که شما می گید با بک-گراند باید نشست و دید. و خلاصه همه از همه بدتر ) [نیشخند]

فرانک

سعید جان شاید در دل همه پیچیدگی های شرایط اجتماعی ، این حس عالی با هم بودن، دوست داشتن و دوست داشته شدن، خیلی عمیق تر و عالی تر می تونه قلب آدم و گرم کنه. رابطه ای که این فرصت و پیدا کرده که در دل اون شرایط آبدیده بشه. قطعا ارزش قدردان بودن نسبت به هم، بهترین موهبت در یک رابطست که شما دو نفر بهش رسیدین. و من واقعا و قلبا براتون خوشحالم :)

نرگس

الان خیلی دیره ک من بگم بیستو هش سالگی مبارک؟؟؟ دیر نیس بابا... من خودم سه روز بعد تو دنیا اومدم هنوز ک هنوزه هشتاددرصد کادوهامونو نگرفتم‚ مث این ک سفارش دادن از استرالیا با الاغ واسم بیارن:| خلاصه ک مبارکاوو اینا دلت شادو تنت سلامتو جیبت پرپول باشه ایشالا تو این سن و درنهایت این ک ازون کیک خوشمزه ها ک پارسال بود امسال خبری نیس؟؟؟

پویا

آفرین! حال کردم با تفسیرت از اعتقادات و به نظرم خیلی درست آمد

رهگذر

سلام بر برادر سعید اولن: به قول خودت یار با توست دیگه په حاجت که زیادت طلبی؟ دومن: «به دیگران بیشتر منفعت رساندن» یه تعریف از زندگی اخلاقی است. تعریفهای دیگه ای هم هست که شاید اونا درست یا حداقل درست تر باشند. سومن: فرض کن تو یه استاد عالمی داری. حالا بگن یه استاد عالمتری هست. آیا تو نمی خوای اون استاد تو بشه؟ فرض کن یه رفیق مایه دار داشته باشی. حالا بگن یه آدم مایه دارتر هست که حاضره با تو رفیق بشه. آیا تو نمی خوای اون رفیقت بشه؟ حالا فرض کن یکی هست که داناترین، ثروتمندترین، مهربان ترین، حکیم ترین و همه چی ترین است و اون حاضره که مال تو باشه اون وقت نظرت چیه؟ این حرفها یه نوع اعتقاده یا می تونه از جنسه واقعیت باشه؟؟

رهگذر

اون همه چی ترین ما را فرستاد گفت برو به سعید بگو اوری تینگ ایز آندر مای کنترل[لبخند]