بی پرده سوم

   پرده آخر:

   آتش می باريد از سقف مسجد.مثل روز عاشورا.مثل بارون نيزه ها رو تن لب تشنه ها تو هرم گرمای صحرا.

   حالا سقف برزنتی مسجد آتش گرفته بود و پاره پاره بر اجساد نيمه جان و بی جان می ريخت.ابراهيم هم.چيزی که حالا جز آتش پاره ای نبود مانند خيمه ای تن او را در بر گرفته بود.آخرين مناجات های ابراهيم بود:يا امام حسين!به عباست قسمت می دهم تن نيمه جان برادرت در کنار القمه را غرق که نکردند٬کردند؟به فريادم برس زينب!وقتی خيمه ها را آتش می زدند اهل حرم که در آنها نبودند٬بودند؟روا مدار چنين مرگ دردناکی بر من.راضی ام به قضايت...اشهد ان لا اله الا الله...

   آتش بر ابراهيم سرد شد اما...

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست

تو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز...

   پرده آخر سوخت.

  

/ 3 نظر / 4 بازدید
محمد

فقط خجالت میکشم که ایرانی هستم و بازیچه دست یه عده آدم عوضی / به جای مقدس کردن جريان آتش سوزی/می نوشتی که آتيش نشونی که انجا رسيد مخزنش آب نداشت!!!/ می نوشتی که باز دين قربانی گرفت/

عشقی

ممد آقا ملت عشق از همه دين ها خداست ... گر چه بايد از اين حرفها هم زد اما سر جاش نه توی اين ميکده که سعيد راه انداخته

bchb

احسنتک یا سعید... خوب می سوزونی...به حرف کسانی که جای هر حرف را نمی فهمند توجه نکن.