برو یا بمیر


ما ورودی 82 دانشکده برق بودیم. نشستم و فکر کردم دیدم ما مصیبتی را تجربه نکردیم. آن خانم هم‌ورودی‌مان هم که رفت توی کما، هنوز تازه وارد دانشکده شده بودیم و اصلا نمی‌شناختیمش. من خودم وقتی باخبر شدم که دکتر علوی با آن جدیت غیرقابل نفوذش، سر کلاس بغض کرده بود و بعدا برای‌مان گفتند که خبر به کما رفتن هم‌دوره‌ای ما را شنیده و به یاد از دست دادن دختر خودش توی همین سن افتاده. بگذریم، اصل قصه برای 83 ای‌های ما اتفاق افتاد. شنبه سیاه، سی خرداد پارسال. تمام هفته قبلش را توی خیابان بودیم. من شنبه تهران نبودم اما حس می‌کردم که این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست. شب بود که مرتضی زنگ زد و خبر را داد. گفت یکی از سه‌ای‌ها، مثلا اسمش رضا، گلوله خورده. خوب؟‌ بعد؟ الان چطور است؟ گفت تو بیمارستانه. اما خبر بدتر یه چیز دیگس. یا خدا، چی دیگه؟! رضا جلو در خونه‌شون تیر می‌خوره. مادرش میاد پایین بیاد کمکش. مادرش رو هم می‌زنن. درجا می‌ره... بعدتر هم فکر کنم با دادن پول گلوله بود که جنازه را برای دفن برگرداندند...

رضا که به هوش آمد، یادم هست تا چندوقتی کسی ماجرا را بهش نگفته بود. آخرش هم نفهمیدم چطور گفتند. رضا پشت سر هم می‌رفت زیر عمل و بچه‌ها هم بعضی‌ها می‌رفتند به دیدنش. بعضی‌ها هم نه. من نرفتم. ماجرایی که اتفاق افتاده بود را توی یک داستان یا فیلم می‌توانستم تصور کنم اما توی واقعیت نه. شاید چون حرفی برای گفتن نداشتم. شاید چون ذاتا آدم غم و غصه‌ها نیستم. می‌گفتم بگذار دیدارمان باشد به روزهای بعدی که به جای حرف های تلخ بشود جوک گفت و خندید... که البته این دیدار در آینده احتمال ضعیفی بود که مسیرهای متفاوت کاملا از بینش برد. گمان می‌کنم که با این ماجرا از لیست دوستان بالقوه رضا هم خارج شده باشم که استثنائا در این‌جا جای خوشحالی است، چون باعث می‌شود آن اندک احتمالی هم که برای سرزدن اتفاقی‌اش به این‌جا و یادآوری آن ماجرای تلخ و فراتحمل با خواندن این نوشته وجود داشته از بین برود...

چندشب پیش داشتم توی فیس بوک می‌چرخیدم. دیدم بچه‌های 84ی یک‌دفعه استتوس‌هاشان عوض شده و خدا خدا می‌کنند و حرف از دعا می‌زنند. سری به خبرها زدم. هواپیمایی در نزدیکی ارومیه سقوط کرده بود. از لابه‌لای نوشته‌هاشان فهمیدم یکی از بچه‌های 84ی با مادرش توی آن پرواز بوده. این‌طرف و آن‌طرف می‌زدند تا خبر بگیرند، خبری که بالاخره آمد و تلخ بود. این سال‌پایینی، مثلا علی، و مادرش، نشد که مثل رضا و مادرش دست کم یکی‌شان زنده از زیر دست جراحان خارج شود...

خبرهای بعدی کام آدم را تلخ‌تر هم می‌کرد. وزیر مردم را مقصر حادثه دانسته بود، در حادثه سقوط هواپیمایی با بیش از سی سال پرواز و سابقه قبلی سانحه و شش بار سابقه اورهال (+)،  که انگار چیزی‌است شبیه ریست شدن کامل. وزیر گفته بود تعداد سوانح هوایی ما هنوز غیرعادی نیست. یعنی احتمالا مثلا به ازای هر فرود ناهموار هواپیماهای اروپایی یا آمریکایی، ما هم یک سقوط و کشتار دسته جمعی داریم و به همین علت است که سی درصد کشته شدگان هوایی دنیا را یک تنه به خودمان اختصاص داده‌ایم. ری.یس جم.هور هم فایل تسلیت مخصوص سقوط هواپیما را در اختیار رسانه‌ها قرار داد (+). دیگر خبری از عکس‌های دسته جمعی بچه های 84ی که توی یخبندان کریسمس تورنتو به دوربین لبخند می‌زدند نبود و به جایش به سرنوشت دوست‌شان در آن سوی آب‌ها فکر می‌کردند که چه هزینه سنگینی را برای ماندن پرداخت کرده بود...

ماجرای رضا، موجی از نفرت ایجاد کرد، در بین اطرافیانش. همدوره‌ای‌ها و احتمالا فامیلش. تولد همان کینه و نفرت عمیق را، بین همدو‌ره‌ای‌های علی هم، من این روزها احساس کردم. در ماجراهای سال گذشته، صد نفر دیگر هم بجز مادر رضا از دست رفتند. کینه در دل صدها نفر متولد شد. چند روز پیش صد نفر دیگر هم در پرواز 277 کشته و زخمی شدند. صدها بذر کینه دیگر کاشته شد. مدت‌هاست که کینه، به وجود می‌آید و سینه به سینه منتقل می‌شود، به خصوص در مورد بچه‌های خارج از ایران، تاثیر این کینه عمیق‌تر است و روز به روز بیشتر آن‌ها را سوق می‌دهد به سمت یک فضای فانتزی و درک ناموزون و افراطی از فضای ایران، و من نگرانم که کینه، آن چیزی نیست که قرار است ما را به جای بهتری برساند...


/ 13 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهمن

آره.

جوراب پاره و انگشت ازاد

چی می شه گفت [ناراحت]

مرتضی

خط آخر!

حامد

هر نسلی در این سرزمین صلیب خودش را یک جوری بر دوش می کشد. کسی نمی تواند بگوید من قسر در رفتم و تمام شد. سخت است تحمل چنین رنج هایی.

لیلا

غالی بود مخصوصا خط آخر

علی سلطانی

خدا خیرت بده...

علی سلطانی

یادآوری به جایی بود و البته خط آخر.

باران

من اینو گذاشتم اینجا که از زود آپ کردن احساس تضرر نکنی[چشمک]

مرتضی

خداییش دیدی خط آخر کامنت کافی ای بود؟!

سحر

من اين پست رو موقعي كه نوشتيد خوندم،بعد هرچي فكر كردم يادم نيومد كجا خوندم،الان حس خوب پيداكردنش با حس غم يادآوريش تركيب شده