هیچ

یک لطیفه قدیمی بود این طوری، که یک بار خبرنگارها، خبر می‌شوند که یک بابایی، یکه و تنها و بی‌تجهیزات، رفته اورست را فتح کرده. همه می‌روند سراغش که آقا دمت گرم، خیلی کارت درسته، ولی انگیزت چی بود از این کار؟ آن بنده خدا هم گفت من این حرفا حالیم نیست، بار خورد رفتم. بازم بار بخوره می‌رم.

دکترا قبول شدم. یاد آن جمله معروف آقای خمینی افتادم، که وقتی در بازگشت به وطن بعد از پانزده سال ازش پرسیدند چه احساسی دارید گفت هیچ. البته هیچ هیچ هم که نه. راستش یک حس اضطراب داشتم که یک‌وقت به کارم گیر ندهند و این آب‌باریکه ما را به خطر نیاندازند. ولی عوضش آن‌ها که خبر شدند جای من هم کلی خوشحالی کردند. خدا را شکر.

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

تبریک می‌گویم. برای‌ات آرزوی موفقیت می‌کنم.

امین

ما هم جای شما خوشحالی می کنیم. مبارک باشه

نرگس

بابا دمتون گرم ایشالا پرفسورا[نیشخند]

بهمن

مبارکت باشه:) به سلامتی.

هادی

مبارک باشه سعید جون. کجا قبول شدی به سلامتی؟

فرید

مبارکه! حسابی خوشحال شدم، تا باشه از این بار خوردن های خوب باشه [لبخند]

Hamideh

مبارک به سلامتی

رضا

تبریک. تبریک فراوان. از الان باید دکتر صدات کنم؟

رضا

همون رضا

kiara

چه حاجت که زیادت طلبیم