روزی ما رو هم برسون خب

ده روز پیش با مامان و خواهر بزرگه رفته‌ایم خرید. قرار است فروشگاه تازه شهر کوچک‌مان را نشانم بدهند. فروشگاه ابزار است، از ابزار آرایش بگیر تا فنی، لوازم‌التحریر و اسباب‌بازی. دهنم باز می‌ماند! همه اجناس چینی‌اند، با قیمت‌های عجیب و غریب! یک بسته مداد مشکی یا رنگی دوازده تایی هزار تومان! می‌گویم بنده خدا آن‌هایی که توی کارهای تولیدی همین‌ چیزها هستند و الان با این هزینه‌های تولید توی این رقابت دودمان‌شان دارد به باد می‌رود! خواهرم اضافه می‌کند: و با این همه توقعات کارگر ایرانی در مقایسه با چینی! جلوی اسباب‌بازی‌ها که می‌رسم یاد امیرحسن پسربچه پنج-شش ساله همسایه پایینی می‌افتم. خواهرم لگوها را پیشنهاد می‌کند. نوچ. من یک ماشین قرمزرنگ دودر، که احتمالا قرار بوده مدل لامبورگینی یا ماشین اسپرت دیگری باشد برمی‌دارم. برای پسربچه فقط این خوب است! می‌گوید لااقل از این کوکی‌ها بردار! جواب می‌دهم نه، اینو باید کلی کوک بکنه تا نیم متر راه بره، خسته می‌شه، ولی با این هرجا می‌ره! بابا ما خودمون پسربچه بودیم دیگه! خودش ولی برای بچه‌های فامیل شوهرش، که قرار است فردا تازه بروند تهران عیددیدنی‌شان را پس بدهند، از همان لگو و این چیزها می‌گیرد. شب اما پشیمان برمی‌گردد پیش من که پسر فلانی رو یادم رفت! بعد اسباب بازی‌هایش را یکی یکی می‌چیند جلوی من. می‌خواهد با اسباب بازی من عوضش کند. من جواب می‌دهم می‌خوای اینو ببر مشکلی نیس، اما اینا به کار من نمیاد! خلاصه معامله‌مان نمی‌شود و اسباب‌بازی‌ام را بهش نمی‌دهم آخر.

همسایه مذهبی است. هفته قبل باز برایم غذای روضه مسجد آورد. اول‌ها می‌گفتم چه‌طوری روش می‌شود می‌رود روضه، هر بار غذای اضافی بگیرد. بعدا فهمیدم که نخیر، ایشان خودش نقش اساسی دارد در برنامه‌ها و توی روضه‌ها، شنونده نیست... نمی‌دانم چرا روم نمی‌شود بگویم صبر کند و ماشین را بیاورم برایش. عوضش حرف از خانه می‌شود. خبر بدی می‌دهد. خانه‌ را ماه قبل قولنامه کرده و تا شهریور می‌روند. غصه‌دار می‌شوم. خیلی لطف داشتند به من. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید: اینجا کوچیکه. امیرحسین پسرم همیشه کلافه‌اس. رفتیم یه خونه سی ساله گرفتیم، عوضش هشتادمتر. توصیه می‌کند من هم خانه بخرم. می‌خندم که پولم کجا بود! می‌گوید پول پیش اینجات که هست، برو بگرد دنبال یک خونه وام‌دار، یکم هم بذار روش و یکم هم قرض و قوله کن...

یک ساعت پیش دوباره در زد. غذای امشب مسجد قیمه بادمجان بوده پس. امیرحسین هم آمده بالا. شب بخیر می‌گوید و پسرش را صدا می‌کند که برود باهاش. چند لحظه صبر کنید لطفا... ماشین را می‌دهم دست خود امیرحسین. چشمان درشت سیاهش گشاد می‌شود. یه نگاه به پایین پله‌ها می‌اندازد. بابا می‌گوید بگیر. می‌گیرد و می‌دود پایین از پله‌ها. بابا می‌گوید تشکر کردی امیرحسین؟! تشکر می‌کند و باز می‌دود. خداحافظی می‌کنم. در را که می‌بندم، بابای امیرحسین را می‌شنوم که بهش می‌گوید بیا، این هم روزی امروز تو بود...

تو آشپزخانه قدم می‌زنم و به این جمله عجیب و غریب فکر می‌کنم. صدای امیرحسین تو پله‌ها می‌پیچد که مامان، اینو باز کن برام.


/ 5 نظر / 6 بازدید
آفساید

جالب بود! آره بابا یه خونه بگیر! این روزا کار خیلی خیلی سختی نیست

شازده

عجب همسایه بامرامی! من سه سال با همسایه قبلی دیوار به دیوار بودم، سرجمع ده دفعه ندیدمش!

jourab

midunestam 2vom tavalodet bude ha ,vali hey nemishod biam comment bezaram,sharmandatam ,bi marefatam

jourab

alan ye alam barat neveshtam,ku pas?