بی پرده دوم

   پرده دوم:

   حالا پرده دوم هم آتش گرفته بود.نفهميد زينب خودش را رساند بيرون يا نه.دويد طرف پنجره.يعنی سعی کرد.جمعيتی وحشی و زياد٬خيلی زياد٬حالا عزم همان طرف را کرده بودند.ابراهيم فرياد می زد:محض رضای خدا مراقب همديگر باشيد.گذشت کنيد همه خارج می شويم ان شا ا...چه کار می کنيد مسلمانان٬مومنان؟گذشتتان کجا رفت؟آرام بگيريد همه خارج می شويم به وا...اين طوری همه بی خودی زير دست و پا تلف می شوند.راه بدهيد به هم...

   کسی گوشش بدهکار نبود.علی گريه می کرد حالا.به خيالش آمد اگر اين ها کربلا بودند لابد به همين وضع امام را ترک می کردند.باز هم آن ياران امام حسين...

   چيز زيادی نمانده بود و تقريبا جلوی جمع بود که کنارش يکی افتاد:کمکم کن آقا تورو خدا کمکم کن الآن له می شم.علی هم تازه ديده بود و صدايش می کرد.فورا تصميم گرفت.زير بغل های مرد را گرفت و بلندش کرد ولی حتی تشکرش را هم نشنيد.چون همان يک لحظه درنگ کافی بود تا آن توده افسار گسيخته انسانی خودش را به زمين بيندازد.سعی کرد بلند شود اما نشد.خدايا مگر او را نمی ديدند؟نا مسلمانها شما را چه می شود؟لگد کوب می شد.حالا ديگر هر شانسی از بين رفته بود.پايش اصلا ضربات آخر را احساس نمی کرد.مايوسانه دستش را دراز کرد به سمت علی.از پيش تر ها شنيده بود سوختن و غرق شدن بدترين مرگ هاست...

   بعد مدتی بالاخره مسلمانی پيدا شد و علی را ديد در امتداد دست ابراهيم و وقتی رسيد آن جلو او را برد با خودش...يا امام حسين کمکم کن!راضی نشو که علی بی پدر شود و زينب بی ياور.به بچگی علی رحم کن و جوونی زينب...ولی يادش آمد علی بی در بود و زينب بی ياور...قربون غريبيت آقا...خدا را شکر که گريه اش را نمی ديدند که بر غريبی و مظلومی حسين بود و بی پناهی زينب و نه درماندگی خودش.باشد...باشد...بيت هفتم بی اختيار يادش آمد:

بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگريز...

   رندی حافظ رند!ابراهيم نيمه جان آرام گرفت...

   .

   .

   .

   مرد آمد بيرون:علی ام!پسرم!عزيزم بابات کجاس پس؟بی بابا شدی علی ام؟تنها شدم من..؟

   -خواهر آروم باش.ان شاا...سالمه آقاتون.شما بايد شيرزن باشی.اين چفيه رو هم بنداز سرت نگه دار حجابتو...

   پرده دوم سوخت...

/ 1 نظر / 5 بازدید
قاصدك

اخ سوختن خيلی چيز بديه وای خدانصيب نکنه من هم ادم سوخته ديدم هم يک بار ابجوش روی جفت پاهايم اززانو ريخته ان لحظه تا مغز اسخوانت ميسوزد چه بدمرگی است ان