قدری تبلیغ برای فانتزی مورد علاقه ام!!!

وقتی برای اولین بار جلد دوم هری پاتر را در یک کتاب فروشی نه چندان پر مشتری خریدم، از غوغائی که در دنیای کتاب به پا کرده بود و از طرفداران بیشمارش خبر نداشتم. آنقدر از کتاب خوشم آمد که خدا می داند. من هیچ وقت از دوست داشتن کتاب های فانتزی و تخیلی دست بر نداشتم و فکر می کنم تا آخر عمرم هم هوادار این تیپ داستان ها بمانم. از این که با یک دنیای کاملاً جدید پر از جادوگر و داستانی خارق العاده روبرو می شدم خیلی هیجان زده بودم. جلد اول و سوم را هم خریدم و ظرف مدت کوتاهی از برشان کردم. دیگر فهمیده بودم که هری پاتر فقط یک مجموعه کتاب نیست، یک پدیده است یک جریان است که هزاران بچه را وامی دارد تا به پایان رساندن کتاب چشم بر هم نگذارند و برای این که از اولین خریداران شماره جدید کتاب باشند، تا صبح در صف می مانند. پدیده ای که نویسنده اش را از یک زن گمنام، به شهرت افسانه ای رسانده بود.این که این ایده های نو و بی نهایت جالب از ذهن یک نفر بیرون بیایند و دنیای جدیدی خلق کنند که افراد زیادی را درگیر خودش سازد، از همه برایم جذاب تر بود وتا مدت ها نمی توانستم از تحسین نویسنده اش خودداری کنم. اما کتاب چهارم که آن همه منتظرش بودم برایم خیلی جالب نبود. فضای داستان بیش از اندازه شلوغ شده بود. شخصیت هائی وارد شده بودند که قرار بود تاثیر گذار باشند اما آنقدری پرداخته نشده بودند که بتوانم ارتباط عمیقی با آنها برقرار کنم. خیلی ها معتقد بودند این کتاب از کتاب های ماقبلش هیجان انگیز تر است اما من اینطور فکر نمی کردم. جدا از شلوغی فضا، حس می کردم فشار شهرت و مخاطب قدری هدایت داستان را در دست گرفته و فضای داستان را به نوعی تجاری کرده است. خلاصه قدری سرخورده شدم اما وقتی جلد پنجم را خواندم به کل نا امید شدم. کشتن سیریوس بلک که از شخصیت های محبوبم بود حتی غم انگیز هم نبود، فقط به نظرم احمقانه و بی دلیل بود. انگار که روی دست نویسنده مانده بود و می خواست حذفش کند. وقتی جلد ششم و هفتم راهی بازار شدند دیگر نخواندمشان. هری پاتر جادوئی برایم نداشت. البته اکثراً نظر دیگری داشتند و میزان علاقه شان تغییر نکرده بود و هری پاتر همچنان به نگارنده اش سود های هنگفت می رساند.

چند ماه پیش با یک تریلوژی به اسم His Dark Materials اثر فیلیپ پولمن را کشف کردم. پنج کتاب بود. بعد از ماجرای هری پاتر و خواندن کتاب هائی با فضای کاملاً متفاوت دوباره وارد وادی فانتزی شدن حس فوق العاده ای داشت. علی الخصوص که اینجا دیگر خبری از آن شهرت افسانه ای نبود. هرچند که فیلمی هم با عنوان Golden Compass از روی این مجموعه تهیه شده بود و فروش خوبی هم کرده بود اما دیگر احساس نمی کردم که یکی از دلایل نقص داستان می تواند فشار مخاطب باشد چون بی تردید کاستی هائی هم در جریان کتاب به چشم می خورد. داستانی بلند درباره شکستن مرز های دنیا و جستجو در جهان های موازی برای شکست ابر نیرو و حاکمیت بر تمام دنیا ها. اگر در فانتزی آرامش پیدا می کنید و برای ساعتی دغدغه هایتان را کنار می گذارید و از قضیه جهان های موازی خوشتان می آید کتاب را بخوانید. مثلاً به دنیائی می روید که وجدان آدمها به شکل یک جانور کنار آنهاست و تا رسیدن به سن بلوغ می تواند به شکل هر حیوانی دربیاید  اما بعد از آن شکل ثابتی اختیار می کند. درباره "غبار" خواهید خواند که چیزی شبیه ذره های بنیادین حیات است، و فرضیه هائی خواهید خواند که اعتراض برخی محافل مذهبی را موجب شده است و قهرمانانی که تا مدتی بخشی از ذهنتان را پر می کنند و خیلی ماجراهای دیگر. خوش باشید!

/ 2 نظر / 16 بازدید
مسعود

اصولا خوندن هری پاتر از اول اشتباه بود . وقتی قسمت اول و دوم رو میخوندم یه حس ماجراجویی داشت ما رو با خودش می برد انگار که ما خودمون شخصیت اولیم . ولی تو شماره های بعدی دیگه هری پاتر یه قهرمان نبود فقط جادو بود که کار خودش رو میکرد ، هری فقط به خاطر زخم پیشونیش قهرمان شده بود و هیچ چیز جالبی تو شخصیتش نبود . حتی ولدمورت هم یه آدم بی شخصیت ساده و بی هدف بود و نویسنده فقط جو داده بود . من همون موقع سرزمین اشباح دارن شان رو هم خوندم و خیلی بیشتر لذت بردم . داستان قوی تری داشت اون دلهره و تعلیقش هم فوق العاده بود . البته کتابای جدیدش فقط سواستفاده از مخاطبه .

سعید

اتفاقا من جلدای چهار و شش رو بیشتر از بقیه دوست داشتم، چون هم به نظرم داستان از حالت کودکانه دراومده بود و جدی شده بود، هم داستانشون خیلی پرکشش و جذاب بود! [نیشخند]