خداحافظ برادر، یا چگونه کرگدن شدم

و مجید هم رفت. این آهنگ اونسنس (+)‌ را انداخته‌ام توی تکرار و دارد می‌خواند. مهم‌ترین خبرهای زندگی مجید را توی ماشین و در بزر‌گراه شنیده‌ام. مثل آن‌بار توی پارک‌وی که فهمیدم کلمات منقطعی که با قطع و وصل شدن صدا به من می‌رسد در مورد خبر عروسی‌اش است، و یا این بار که در مسیر برگشت به شهرستان بودم برای مسافرت خانوادگی یک‌روزه‌ای که به مقصد ماسوله ترتیب داده شده بود. اسمش که روی گوشی افتاد گفتم پس بالاخره می‌خواهد برنامه خداحافظی بگذارد و حتما توی هفته بعد هم پروازش است. خیلی انتظار نداشتم بشنوم که چند ساعت دیگر ایران را ترک می‌کند. ظاهرا که کارهایش خیلی لب مرزی پیش رفته و فرصت نکرده بود برنامه‌ای بگذارد، و این‌طور شد که یک‌بار دیگر فرودگاه رفتن قسمت‌مان نشد.

یادم هست برنامه خداحافظی امین بود قبل از اولین باری که قرار بود برود و هنوز قضیه رفتنش با آن عقب افتادن‌ها خز نشده بود. آن‌موقع هنوز همه دور هم بودیم. یعنی اصلا همین دو ماه پیش بود. حرف شد از آینده دوستی‌هامان بعد جدا شدن. امین می‌گفت دوست دارد باز هم توی زندگی هم باشیم. من گفتم فکر نمی‌کنم خیلی توی رابطه لانگ دیستنس خوب باشم. شاید به خاطر نقشی است که ما توی زندگی هم داشته‌ایم. رابطه ماها با هم به‌خصوص توی لیسانس، یکم بیشتر از آن چیزی بود که هر کسی ممکن است با شنیدن واژه رفاقت به ذهنش برسد. رسما توی هم می‌لولیدیم. توی زندگی هم بودیم. همه با هم زندگی می‌کردیم. بیشتر از خانواده از زندگی هم‌دیگر می‌دانستیم. توی آن اتاق کوچک و پرتراکم خوابگاه، چنان شب‌هایی گذراندیم که دیگر توی بزرگ‌ترین اتاق‌ها با بهترین منظره‌ها هم تجربه‌اش را تکرار نخواهیم کرد. این را به قطع می‌گویم. شاید لذت‌هایی از جنس دیگر بخواهند پهلو بزنند به خوشی آن روزها، اما عین آن جنس نمی‌شود. مگر کم بی‌دغدغه قهقهه زده بودیم؟ کم مثل الان من چشمانمان اشک‌آلود شده بود، نه حتی یک لحظه از حس تنهایی یا غربت، که از زور خنده. مگر وقتی هفت هشت نفره تیم می‌شدیم که به یکی‌مان تقلب برسانیم و برگه‌اش را از جلسه بیاوریم بیرون و برایش حل کنیم که پاس شود و آخرش با زور این همه آدم می‌شد شش جز خنده کاری کردیم؟ یا وقتی برای اولین مسابقه فوتبال خوابگاه با قوی‌ترین تیم مسابقات، هم‌پیمان شدیم که توی پنج دقیقه اول اصلا گل نخوریم و دقیقه سه، سه هیچ عقب بودیم؟ یا وقتی توی گل کوچیک دانشکده از روی نقطه پنالتی به جای حریف به خودمان گل زدیم؟ یا... جای خالی را با عبارات مناسب پر کنید دوستان من.

شده قضیه طرف که می‌رود طوطی بخرد، فروشنده ساده گیر می‌آوردش و یک جغد جای طوطی بهش می‌اندازد. چندوقت بعد فروشنده طرف را دوباره می‌‌بیند و می‌پرسد طوطی‌ات حرف می‌زند؟ می‌گوید حرف که نمی‌زند ولی خیلی دقت می‌کند. من هم چند وقتی است دیگر انگار از چیزی ناراحت که نمی‌شوم ولی جایش تعجب می‌کنم. سر در نمی‌آورم از ارتباط آن شور و حال دوستی‌هامان و این وضع و حال. حیرت می‌کنم از این حالت الان که انگار، همه‌اش، هرچه بوده دود شده رفته. ناپدید شده. نمی‌فهمم این یعنی چی. بی‌معنا به نظر می‌رسد برایم. مثل خیلی چیزهای دیگر، که در برابرشان فقط حیرت می‌کنم. حالا دیگر کم‌کم عادت کرده‌ایم به این رفتن‌ها. به از دست دادن هر چیز. به این قیمت گزاف، پوست‌مان دارد به اندازه کرگدن کلفت می‌شود. همین‌طوری اگر ادامه بدهم، آمادگی این را خواهم داشت که در آینده، بعد از تحقیق در مورد مهدکودک‌های برتر جهان، کیف صورتی رنگ دختر سه‌ساله‌ام را که رویش عکس خرس دارد بیندازم کولش و برای ادامه تحصیل در مقطع آمادگی راهی فرنگ‌اش کنم. و من باز فکر می‌کنم که به خدا کرگدن شدن این‌قدرها هم چیز مهم و ارزشمندی نیست. فکر می‌کنم می‌شود که زندگی این‌قدر هم سخت نباشد. می‌شد این‌طوری نباشد. می‌شد الان نشست و از میوه درخت رفاقت‌مان خورد که تازه رسیده بود، شاید اگر توی مملکتی دیگر بودیم.  حالا شاید این‌طورها هم نباشد. شاید رنگ تازه‌ای بگیرد آن رابطه‌های قدیمی، رنگی که من حالا نمی‌دانم چیست، اما برایش مشتاق خواهم بود. این را باید به عهده آینده گذاشت. اما حالا، بچه‌ها آن‌طرف که مشغول زندگی‌های جدید و تجربه‌های تلخ و شیرین‌ تازه هستند. پس من هم باید بروم جلو. این دوره تنهایی هم باید پلی باشد بین یک زندگی قدیمی و یک زندگی جدید...

آن‌وقت‌ها همیشه دوستانم توی یک رده‌بندی ذهنی بالا و پایین می‌شدند. بالایی همان بود که بغضی اگر گلویم را می‌گرفت و می‌زد بالاتر تا پشت چشمانم، توی آن روزها حتما فقط سراغ او می‌رفتم. هرکدام‌شان را یادم می‌آید که توی برهه‌هایی، خاطرشان یک‌باره خیلی عزیز شده بوده برام. برای مجید را هم یادم بود که این برهه برمی‌گردد به تابستان سال دوم که پاگشا شده بود به اتاق ما. به قول شاعر، اول آشنایی‌مون، یادم میاد، یادم میاد. امشب گشتم و توی یادداشت‌های شخصی آن‌روزهای خودم، پیدا کردم که به تاریخ 21 مرداد 84 نوشته‌ام، که آن روزها بیشتر از هرکس دیگری به مجید نزدیک بوده‌ام، آن‌قدر که مثل یک برادر در کنارم احساسش می‌کرده ام! برادر، خدا پشت و پناهت باشد، هر وقت، هرجا که هستی.

/ 7 نظر / 10 بازدید
فرید

این روزا کلی تمرین و امتحان داریم، گفتم بیام لابلای درسا یک سری به بلاگت بزنم. خیلی یاد خاطراتمون انداختی سعید. اینجا هوا سرد شده اما نه خیلی سرد و هنوز خنکای لذت‌بخشی داره. یک خوبی این هوا اینه که در اینجور مواقع بری بیرون و قدم بزنی.

تنها

تا فیه خالدونمونو سوزوندی با این نوشتت آقا[نگران] [ناراحت] فکر می‌کنم می‌شود که زندگی این‌قدر هم سخت نباشد. می‌شد این‌طوری نباشد.[نگران] اوهوم[نگران]

اشکان

یا من زود پیر شدم یا هنوز خیلی بچه تر از اونم که بفهمم تنهایی که میگی یعنی چی... به هر حال با تمام وجود .. هیچی ولش کن. راستی پست قبلیت هم خیلی حال داد..یاد Reservoir Dogs افتادم اون قسمت tipping اش.

هادی

چقدر خوب گفتی... شاید اگر در مملکت دیگری زندگی می کردیم...شاید مجبور نبودیم با فرید و مجید و امین خداحافظی کنیم...وشاید هم به همین زودی با تو، مرتضی و بقیه...هر کدام که می روند، یک تکه مان را می برند. و حالا شده ایم پازل تکه و پاره... یادم می یاد اون روزایی که داشتیم تیم رسانا رو می بستیم. و همزمان مسابقات فوتبال خوابگاه بود و ما اسم تیم مان را گذاشته بودیم «رسانا»! یادش بخیر چه آبرو ریزی کردیم! راستی اون پنالتیه رو کی زد که رفت تو دروازه خودمون؟! من که نبودم.

یه نفر

خیلی خوب نوشتی مخصوصاآمادگی توفرنگ

مجید

ممنونم سعید جان، خیلی عالی بود و البته کاری! :دی یادش بخیر، خیلی روزای خوبی بود. :) البته این خنده کلی غم هم توش داره. از موقعی هم که اومدم، حسابی سوسول شدم، در جا اشک تو چشام جمع و خوب جاری می شه. تا موقعی که ایران بودم، فکر می کردم همیشه فرصت هست که هر لحظه بخوام، دور هم جمع شیم، اما خوب شاید همین احساس باعث می شد که فرصت ها رو غنیمت ندونیم. البته دست پنالتی زن اول تیم (هادی عزیز!) درد نکنه که اون برنامه رو تو ماه رمضون گذاشت. خیلی عالی بود. اما یه فرق خاص با اون دور هم جمع شدنای تو خوابگاه داشت. اون موقع ها وقتی صبح پا می شدیم، بازم همه با هم می رفتیم یونی و دور هم بودیم (و البته شاید دوباره شب برمی گشتیم خوابگاه! :دی این قضیه واقعا باحال بود). ولی این دفعه یادون هست دیگه، دقیقا هر کی رفت سی کار خودش! خاطرات مرداد 84 تا مرداد 85 واقعا استثنایی بود. با تقریب خوبی، هیچ چیزی در اولویت بالاتری نسبت به Spades قرار نمی گرفت و البته "هزار" هم واسه خودش ماجرای دیگری بود! :)) از همتون به خاطر همه چیز ممنونم. همیشه به یادتون هستم و به امید دیدار در همین نزدیکی ها. ؛)