قصه از کجا شروع شد؟!

چندروز پیش حوالی ظهر، دانشگاه بودم که یلدا از سر کار زنگ زد. گفت حدس بزن کی اینجا حامله اس؟! فکر کردم. دو سه تا از همکارانش را حدس زدم. نبودند. بیشتر فکر کردم ولی کس دیگری به ذهنم نمی‌رسید. همان‌طور که با خودم فکر می‌کردم گفتم فلانی هم که تازه عروسی کرده... که از آن طرف خط گفت: خودشه!

عجب! اینها حدودا یک ماه از ازدواجشان می‌گذشت و در یک خانه اجاره‌ای، تقریبا در همان محل و اندازه من، ساکن بودند. پرسیدم مگه نگفته بودی دختره قرص می خورد؟ قبلا برایم تعریف کرده بود که طرف بعد عقدش، سر کار در جواب سوال بقیه،  اعلام کرده به بهانه اینکه قرص‌هایی که می‌خوره به اندازه کافی چاق کننده هستند ناهار اونجا رو نمی‌خوره! گفت چرا ولی می‌گه احتمالا به خاطر آنتی‌بیوتیک‌هایی که می‌خورده اثر نکرده! گفتم آقاشون چی؟ گفت طرف گفته ای بابا، مردای ایرانی معتقدن اونطوری اصلا لذتی نداره... عجب! خوب اعتقاد نداشته است دیگر! هرچند احتمالا به زودی با نزدیکتر شدن روزها به زمان زایمان و بالاتر رفتن خرج‌ها و بعدتر با پدر شدن و جهش هزینه‌ها و بیدار شدن نصفه شب با صدای گریه بچه، لذت اساسی‌تری را خواهد چشید و یا کلا در مورد اعتقاداتش و مفهوم لذت یک تجدید نظر کلی خواهد کرد!

عجب! هر یک جمله‌ای که می‌گفتم یک بار این را تکرار می‌کردم! به آدم‌هایی فکر می‌کردم که احتمالا خیلی چیز زیادی از زندگی مشترک نفهمیدند و نخواهند فهمید. می‌گفت وقتی خبردار شده‌اند، دو نفری نشسته‌اند و زار زار گریه کرده‌اند! به زندگی‌ای که در یک خانه اجاره‌ای کوچک با درآمدی محدود و با این شرایط مبهم آینده داشت شروع می‌شد. یک انسان قرار است بیاید، شروع کند، درس بخواند، کار کند، سختی بکشد، پیر شود... و احتمالا هرگز خبردار نخواهد شد که در روز اعلام وجودش در این دنیا، نزدیکترین کسانش زار زار گریسته‌اند. نه اینکه حالا قضیه در مورد کسانی که بقیه با شنیدن خبر آمدنشان خوشحال شده‌اند خیلی فرق کند، نه. به هرحال آن‌ها را هم کسی برای خودشان نخواسته است. کسی برایشان دورنمای زندگی‌شان‌ را ترسیم نکرده و نظرشان را در مورد بسته پیشنهادی "وجود" نپرسیده است. وقت آمدن در موردشان گفته‌اند یک بچه – عبارتی که نسبیت با والدین را در خود دارد - در راه است، نه یک انسان – عبارتی که مستقل است. و انگار این یکی هیچ وقت هم قرار نیست به آن یکی تبدیل شود. به هر حال در چنین شرایط و روزگاری، شاید این مهمان تازه روزی از سختی‌ها بی‌تاب شود و همین‌طور که شدیدا در فکر فرو رفته از خداوندش بپرسد که هدف از آفرینش او چه بوده؟ چرا این همه سختی را بر سر راه او قرار می‌دهد؟ یا اینکه فکر کند که تحمل این سختی‌ها او را مستحق پاداش‌های بزرگتری خواهد کرد، یا دیگر تفکرات عمیق فلسفی، در حالی که به نظر من به جای این دسته از خیالات، بیشتر باید در مورد این موضوعات اساسی‌تر بیاندیشد که چرا پدرش اعتقادی به محافظت نداشته، و یا چرا قرص ضدبارداری مادرش به درستی عمل نکرده است.



/ 2 نظر / 4 بازدید
امین

عجب! این گل به خودی هم مصیبتیه :) حالا ایشالا زندگیشون رونق می گیره

میممصطفی

جدیدا من دارم دو و برم رو خوب می بینم، یا اخیرا این کثافت کاری ها نبوده؟! این یه جور open mind بازیه نافرمه که جدیدا دارم زیاد می بینم!