به امید وصل

من اینقدر خوشم می آد که بعد یک مدت برم یونی و اخبار آزمایشگاه رو بشنوم. اصولاً بعد از فارغ التحصیلی شنیدن این قسم حرف و حدیث ها خیلی می چسبه. یعنی میشه با خیال خیلی راحت تر به حرف بچه ها گوش کرد. بعد از اینکه شبیه همون اتفاقات دوره پایان نامه گذروندن خودت دوباره میفته و تو می تونی از بیرون پیشامدها رو با هم مقایسه کنی، یه جوری خوشحال میشی. خوشحال از اینکه دیگه پایان نامه تموم شده. از این جهت دیگه آزادی.  البته الان به نسبت چند ماه پیش اتفاقات بامزه تری داره میفته. یعنی قضیه مربوط میشه به زوجی که رسماً نگفتن ما با همیم اما پشت سرشون حرف زیاد هست و همین دوتا به گونه ای اساسی روی اعصاب دکتر و بقیه راه میرن به جز ما که از آزمایشگاه رفتیم. برعکس بقیه رفتارهای غیر علمی و جرقه های عاشقانه بینشون ما رو خوشحال می کنه. یک جور پارادوکس شدن تو جوّی که باید به شدت رسمی باشه (که البته هیچ وقت اونقدر رسمی نبوده). بامزه اینجاست که این دو تا تمایلی هم ندارند که ملاحظه کنند. تا حالا مورد توبیخ و سرزنش قرار گرفتند. دکتر تاکید کرده اینا با هم نرن تو اتاق کشت. من خودم دیدم چطوری می رن تو اتاق کشت. دختره به جای اینکه به پلیت سلولاش نگاه کنه تو صورت پسره نگاه می کرد. اون موقع به نظرم دیگه خیلی افراطی اومد. ولی بعد دیدم به طور عجیبی دلم می خواد این دو تا رو با هم ببینم. مثل در و تخته می مونن. اوائل تصمیم نگرفته بودم که از این دو تا خوشم بیاد یا نه. اما حالا خوشم می آد. مخصوصاً از دختره. درسته که خرابکاری می کنه اما موقع کار خودش که بشه خیلی جدیه. حسابی محاسبه می کنه و از ترس این که سلولاش آلوده به باکتری بشن، بساطشو تو سه تا کیسه می پیچه بعد می ذاره تو اتوکلاو.

 اون روز دوتائی رفتن اتوکلاو روشن کنن.دختره وسایلو گذاشته، در دستگاهو بسته اما شیرشو نبسته و با هم از یونی رفتن بیرون. اگه دکتر نرسیده بود، آزمایشگاه ها و اتاق دکتر میم می رفت رو هوا احتمالاً. دکتر وقتی عصبانی میشه خیلی جالب میشه. یه بند حرف می زنه تا خودشو آروم نشون بده. بعد اینقدر به حرف زدن ادامه میده که خودت مجبوری یه جوری از دستش فرار کنی. می گن فردای اون روز دکتر همینطوری شده بوده. دختره رو برده تو اتاقش و حسابی دعواش کرده. دختره هنوز باورش نمیشه که یادش رفته شیرو ببنده. ولی بقیه با تمام وجود باورشون میشه. حالا از هم جداشون کردن. آخه قبلاً میزاشون کنار هم بود. البته یه دفعه ی دیگه هم جداشون کرده بودن اما دوباره به هم وصل شدن. دلم می خواد اینبار هم به هم وصل شن.

/ 3 نظر / 11 بازدید
تسليم ناپذير

خب ايشالا كه كه به هم وصل بشن،ولي اين موجودات متصل گاهي زيادي حال به هم زن ميشن و رو اعصابن!كلا تا زماني كه به بقيه ضرر نرسونن آرزوي اتصالشونو داريم;-) +يعني اينا چي كار ميكنن كه يكيو پيدا ميكنن كه بهش متصل ميشن؟ها؟ :))

امین

خداییش نباید فعلا اجازه بدن با هم برن تو اتاق کشت. [نیشخند] اگه نه بعدش هنگام درو و اینا کار خیلی پیجیده می شه. [چشمک]

فرانک

بعد این همه انفصال که هر روز و همیشه داریم می بینیم ، اتصال دو تا آدم به نظر من که خیلی قشنگه. اصلا نمی فهمم چرا باید حال به هم زن باشه. خیلی خیلی قشنگ و هیجان انگیز از نوع مثبته [لبخند][لبخند]