درد

   ادامه:

   اگر در اين لحظات در اين اتاق بيمارستان بوديد به گفته نويسنده ايمان می آورديد که لرزيدن شانه های محکم يک مرد از ناب ترين تابلوهای بشريست.

   ليلا کنارش نشست.دستانش را گرفت و بعد چند لحظه ای سکوت گفت:بهروز اين طوری نگو.اينا امتحان الهيه.مبادا کم بياری...

   -مرد هق هقش را فرو خورد.يعنی سعی کرد:ليلاباورت نمی شه اما اصلا برای خودم ناراحت نيستم.يعنی هستم ولی نه اندازه تو.نمی دونی از اين که تو اين بيست سال هيچ کاری نتونستم برات بکنم چقدر خودمو سرزنش می کنم.تو به روم نمياری اما خودم که يادم هست چه قولايی بهت دادم.خواهرات همه خوشبخت شدن اما تو...نگا کن شرمم می شه...چند ساله حتی يه النگو هم به اين دستای تو نبوده؟آخه چی تو من ديدی که گفتی آره؟هيچی هم نمی گی هيچ وقت گله و شکايت نمی کنی.آخه چرا؟تو دوست نداری خودتو بچه هات زندگی راحت تری بکنن؟يه چی بگو تا خودمو نکشتم...

   -معلومه که دوست دارم بهروز.من هم بعضی موقعا دلم يه چيزايی می خواد که ندارمشون.ولی چه می شه کرد؟تقديره ديگه.دوست دارم حداقل داشته هامو از دست ندم.

   -خوبه.خوب شد لااقل نگفتی هیچی نمی خوای.ليلا با خودم فکر می کنم اگه خودش می تونست حرف بزنه راضی می شد اين پولو بديم؟ولی راست می گی.هيچ کاريش نمی شه کرد.فعلا که اين خط سبزا دارن می گن زندس...

   خط های سبز و شکسته با فاصله زمانی يکسان می آمدند و می رفتند.بهروز يادش آمد از بچگی از خط راست بيشتر از خط شکسته خوشش می آمده.راستی اگر اين خط ها هم يک خط راست می شدند قشنگ تر نبود؟

   -وای...

   -چی شد بهروز؟

   -ليلا می خوام يه اعتراف وحشتناکی بکنم.

   -چی؟

   -بعضی وقتا به سرم می زنه خودم يه جوری کارشو بسازم.يه جوری که بی درد باشه.که هم خودش از اين زندگی نکبتی که ديگه فقط زنده موندن با بدبختيه راحت بشه هم من و تو بتونيم...

   -بهروز...

   -چيه؟گفتم که وحشتناکه.

   -نگا کن!بابا!

   باور کردنی نبود اما پيرمرد داشت به آنها نگاه می کرد و جويبار اشک چشمه چشمانش روی سطح ناهموار گونه های پرچروکش جاری بود...

   -وای...وای...وای...

   -بهروز حالا گريه می کرد و فرياد می زد و بی هدف راه می رفت.از سر و صدای او دکترها آمدند و حيرت زده بر جای ماندند:مرد گريه می کرد در حالی که پدرش نمرده بود و پيرمرد گريه می کرد در حالی که ماه ها می شد که اين توانايی زندگان را هم مثل خيلی چيزهای ديگرشان از دست داده بود!..

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
رضا

سلام .. من که از اول داستان رو نخوندم !

navid

تا مقدار زیادی حرف شما را در شرایط بسیار extreme قبول دارم اما به هر حال اولا بحث انتخاب نسبی است. دوم این‌که اگر به صورت واقعی فکر کنید به هر حال رای ندادن هم به نوعی انتخاب شايسته‌ترين فرد است. چون وقتی رای نمی‌دهيد يعنی رای اکثريت رو شايسته می‌دونيد و به هر حال باید در جامعه به رای آن‌ها پایبند باشید و چاره‌ای نخواهید داشت. در مثال دوم (انتخابات شورا و مجلس) دقیقا همین اتفاق افتاده و شما چاره‌ای جز قبول رای افرادی که رای داده‌اند ندارید...

مرتضی

مرد حسابی، می میری یه دفه داستان سیاه ننویسی! خرب!

minimos

من چی بگم بهت آخه!!؟ برای درد عجله نکن. راستی امتحان علوی چطور بود؟

من

يعنی چی؟عجله چیه؟

eshghi

سلام ... اين دومين باره که وقتی اينجا ميام يه جوريم ميشخ يه چيزی تو مايه های اينکه گريم گرفت ... بقيش باشه وقتی سرحال اومدم ... ياحق

اوا

ببینم دوس داری تو شخصیت داستانات لیلا باشی یا یه لیلا داشته باشی؟![متفکر] [زبان]