استارت

رسمش این است کسی که می خواهد وبلاگ نویسی کند یکی راه بیندازد برای خودش. اما من نه . گاهی خواسته ام بنویسم گاهی نه. زمانی با هجوم افکاری روبرو بوده ام که باید جائی ثبت و خوانده می شدند و انگیزه ای بودند برای راه اندازی وبلاگ و وقتهائی هم بوده که فکر کرده ام دفن کردن بعضی حرفها در لایه های مغز بهترین کار است. حالا می خواهم امتحان کنم و به ایده ها و روزمره ها و تحلیل ها امکان بروز بدهم. برای این حال من چیزی بهتر از همراه بودن نیست آن هم در فضائی که با من خیلی جور است. برای این همراهی که چند ماهی می شود صحبتش هست، فانتزی زیاد به ذهنم می رسد اما تجربه نشان داده که گذر زمان ایده های خاص خودش را تحمیل می کند پس من هم شعار نمی دهم صرفاً می گویم که می خواهم دل نوشته به معنای واقعی بنویسم با اسلوب خودم.

آشنایی داستانی تعریف کرد که شدیداً به درد مجموعه های کلید اسرار یا داستان های باور نکردنی می خورد. قضیه مربوط  می شود به حدود شصت سال پیش یعنی زمانی که پدر طرف کفاشی داشت و یکی هم زیردستش کار می کرد که بهش می گفتند اوستا خیر الله. ظاهراً نه پدر طرف آدم خوش اخلاق و با حوصله ای بوده و نه این اوستا آدمی بوده که کسی با این دو خصوصیت اخلاقی باهاش کنار بیاد. در کل آدم مظلوم ولی کار خراب کنی بوده و به خاطر همین زیاد مورد سرزنش قرارمی گرفته به طوری که یکبار که کارد به استخوان طرف رسیده بوده داد می زنه: اگه یه خرسو از کوه آورده بودم تا حالا آدمش کرده بودم.

این اوستا که از صاحب کارش کلفت می شنید، پسر آدم سرشناسی بود. از دسته کیا بیا دارها که ملک و املاکی داشتند. تقدیر اوستا اما اینطور بود که بین چند تا برادر بی پول ترین و بی عرضه ترین باشد و با عائله اش در یکی از خانه های باباش ، و زیر سایه منت های او، زندگی کند. پدرش خیلی تمایل داشت تا با رویه صاحب کارش با او رفتار کند و به جز سرکوفت زدن به حال پسرش، هرچند وقت یکبار توی دل او را با گفتن این که باید خانه ای را که توش مفت نشسته ای خالی کنی، حسابی خالی می کرد. اوستا که از قضا خوش بر و رو بود ملتمسانه به پدرش نگاه می کرد و صبورانه منتظر می ماند تا این مراسم شکنجه روانی تمام شود. اما یک روز پدر اوستا وارد کفاشی شد و با لحنی متفاوت با همیشه گفت که دیگر باید خانه را خالی کنی. مفت و مجانی نشستی. می خوام بفروشمش. پول خوبی بالاش می دن. اوستا و رفیق ما و پدرش که آنجا بود، همه فهمیدند که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. سرخ شدن صورت اوستا و بغضی که گلویش را گرفت،صحنه ای بود که از ذهن دوست ما پاک نشد. با تمام وجود آه کشید و گفت: باشه دادا مام خدائی داریم. به گفته دوست ما هنوز چند دقیقه از این حرف نگذشته بود که خرخر عجیبی از گلوی بابای اوستا بیرون آمد و او دستش را روی گردنش فشرد و افتاد و در برابر چشمان گرد شده از تعجب حضار، مرد.

من با بعد اخلاقی و معنوی قضیه کاری ندارم که سوژه را خوراک دندان گیری برای سریال هائی که گفتم می کند. من با ایستادن قلبی کار دارم که هر لحظه میتوانست متوقف شود اما گذاشت تا با یک همزمانی بی نظیر تمام شود.

/ 5 نظر / 7 بازدید
تسليم ناپذير

راستش بيشتر دوست دارم اون آخر قصه،آدمهاي قوي برنده بشن،نه ضعيفا مث اوستا!آدم هاي ضعيف و وابسته ناراحتم-يعني راحتي روان رو ازم ميگيرن،نه غمگين!- ميكنند[خنثی] +مرگ حق است[زبان]هميشه نبايد اتفاقات هم زمان رو به هم ربط داد!به هر حال پدر اوستا حق داشته از ملكش سود ببره![خنثی]

شازده

خب احتمالا اگه این همزمانی بی نظیر نبود، داستان به یه مراسم و مقداری اشک ختم می شد و 60 سال بعد در هیچ وبلاگی نقل نمی شد، مثل خیلی آدم های دیگه ای که 60 سال پیش مردن! +پاینده و مداوم باشه نوشته های "یار با ماست" تون.

سعید نوروزی

اینجا دو نفر می نویسند یلدا و سعید.

سعید نوروزی

این جا دو نفر می نویسند یلدا و سعید

سعید نوروزی

به خدا گفتن که تو را کجا پیدات کنیم؟ گفت: "وجدنی عند القلوب المنکسره" یعنی "مرا در قلبهای شکسته می یابی." آدم دلشکسته به خدا نزدیکتره. به قول صائب: "دل شکسته به قرب خدای راهبر است که شیشه چون شکند در دکان شیشه گر است". از طرف دیگه حدیث داریم که "بترس از آه کسی که جز خدا پشت و پناهی ندارد." همه اینا را گفتم تا شاید بشه این همزمانی را یه جور دیگم دید.