بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ، که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

عمر پسرخاله من اگر یک‌هفته بیشتر بود بهار نود و دو را هم می‌دید. پسر خاله‌بزرگه بود و پنجاه را رد کرده بود. می‌نشیند پشت فرمان و راه می‌افتد که برود سر کار، سکته می‌زند و ماشین می‌افتد توی جوب. ما که تا روز آخر سال سر کار بودیم و منتظر گرفتن حقوق عقب‌افتاده و به مجلسش در شهرمان نرسیدیم اما مامان تعریف می‌کرد که توی هفتمش که زودتر گرفتند که به عید نخورد، توی آن غلغله و بروبیای مسجد، خواهرش ضجه‌های جانسوزی می‌زده و خدا را خطاب می‌کرده که خدایا داشی‌مونو هم گرفتی، مارو به چیا آزمایش می‌کنی آخه؟ خواهری که هنوز لباس سیاه عزای قبلی‌اش را درنیاورده. مامان می‌گفت هرچقدر اصرار کرده‌اند بعد از سال شوهرش لباس مشکی را دربیاورد قبول نکرده. حالا هم فکر کنم مشکی پوشیدنش حداقل یک‌سالی تمدید شده باشد. مشکی می‌پوشید برای از دست دادن شوهرش که چهل و خورده‌ای سال سن داشت و نصف بازار می‌شناختندش و کلی خانواده مستمند ازش کمک‌خرجی می‌گرفتند و رییس کاروان کربلا بود و محبوب همه بود و هر سال در سفرش و توی مراسم هفتم و چهلمش مسجد مدام پروخالی می‌شد از هجوم آدم‌ها و آدم واقعا بعضی وقت‌ها فکر می‌کرد از چارچوب این در رد نمی‌شود ولی به دست بیماری پنج‌حرفی به قول مامانم "یک‌ذره" شده بود، و بعد هم هیچ. همان بیماری‌ای که برادر داماد ما هم گرفت و این یکی هم اتفاقا در همان چهل و خورده‌ای سن با یک بچه پشت‌کنکوری و یک بچه راهنمایی رفت تا خاطره کمک‌های فراوان و بی‌منتش بماند برای خانواده و بازماندگانش.

این‌طوری آدم‌هایی می‌روند و از آن‌طرف، خیلی آدم‌ها می‌مانند که زندگی‌شان لحظه لحظه اضافه شدن درد و رنج و زحمت به دنیا است. به قول دخترخاله‌ام، با رفتن این آدم‌ها، بازماندگانشان امتحان می‌شوند. این رفتن‌های ناگهانی برای چندمین بار تکرار می‌شود و من هم برای چندمین بار، بنیان این تفکر را با خودم مرور می‌کنم: آدم‌های خوب و آدم‌های بد، اتفاقات خوب و اتفاقات بد. طبق اصل ضرب چهار حالت دارد، و همگی نیز از قبل به‌خوبی توجیه شده‌اند. برای آدم‌های خوب، اتفاق‌های خوب بیفتد: پاداش خوبی‌شان. نگاه کردن خدا به دل‌شان. برای آدم‌های خوب، اتفاق‌های بد بیفتد: آزمایش و امتحان. این که کدام دسته از آدم‌های خوب در این دسته قرار بگیرند و کدام در آن یکی، بر ما معلوم نیست. برای آدم‌های بد، اتفاق بد بیفتد: جزای اعمالشان. حساب پس دادن. برای آدم‌های بد اتفاق خوب بیفتد: این یکی در کتاب دینی‌مان بود. اسمش استدراج بود، برگرفته از آیه‌ای از قرآن. فرصتی برای این که بار گناهانشان اضافه شود تا بعدتر جواب سنگین‌تری پس بدهند. این که هر کدام از آدم‌های بد در کدام یک از این دو دسته قرار می‌گیرند نیز بر ما پوشیده است.

/ 5 نظر / 21 بازدید
رضا

زندگی چیز غریبیست تسلیت میگم.

استدراج خیلی ایده جالبیه البته! تسلیت می گم سعید جان :(

حمیده

خدا رحمتشون کنه. تسلیت می‌گم

مهدیه

با اجازه لینک شدید[لبخند]