فریبت می‌دهد بر آسمان، این سرخی بعد سحرگه نیست

امروز بیست و هفتم مرداد است. این روزها سالگرد یکی از آن برهه‌های خاص و کوتاه در تاریخ ایرانیان است، که پنجره هایی از امید به آزادی، برای مدتی کوتاه بر روی این مردم گشوده شده. یعنی فاصله زمانی بین کودتای نافرجام بیست و چهارم مرداد هزار و سیصد و سی و دو، که منجر به شکست شد، و کودتای تمام عیار بیست و هشت مرداد که سقوط دولت مصدق را در پی داشت. مسعود بهنود در کتاب این سه زن، درباره تدارک مقدمات کودتا، این‌چنین می‌گوید:

"شاه از ترس مصدق حاضر به دیدن نماینده سیا نبود. در اولین روز مرداد، اشرف پهلوی با نام جعلی زهرا شفیق، دوباره به ایران بازگشت، و ساعاتی بعد طرح روزولت را با برادرش در میان گذاشت. عصر همان روز سازمان مخفی حزب توده، آمدن اشرف را خبر داد و مصدق فورا به کاخ رفت. شاه دستپاچه عذرخواهی کرد و ابراز ناتوانی. مصدق برای اولین بار با شاه تندی کرد و گفت اگر تا فردا ایشان از تهران نرود، ماموران دستگیرش می‌کنند. احمد شفیق همسر اشرف، رییس هواپیمایی بود و او نه مشکلی برای رساندن پیام‌هایش به تهران داشت و نه برای رفتن و آمدن. اشرف در آن یک روز، روزولت را دید، شوارتسکف هم روز بعد به جمع آن‌ها پیوست، و اشرف دست آن‌ها را در دست سرلشگر زاهدی گذاشت، و دست همه را در دست‌های لرزان شاه. تنها بعد از رفتن اشرف بود که شاه پذیرفت در خیابان پشت دیوار کاخ سعدآباد، روزولت را ملاقات کند. شاه روی صندلی عقب خوابید و از همان‌جا با مامور سیا سخن گفت. به طرح و نقشه کودتا کاری نداشت و فقط می‌خواست قبلا باخبر باشد و بتواند در زمان کودتا از تهران فرار کند."

بهنود فضای آن چندروز پر روشنایی را نیز چنین توصیف می‌کند:

"روز 22 مرداد شاه حکمی را که روزولت می‌خواست امضا کرد، عزل دکتر مصدق.  با همسرش به شمال رفت. روزولت تاریخ کودتا را 24 مرداد قرار داده بود، ولی همین‌قدر که افسران گارد با خبر شدند، بلافاصله آن را به اطلاع روزبه رساندند... نصیری که حکم عزل را آورده بود، در خانه مصدق زندانی شد. دولت طی اعلامیه‌ای مردم را باخبر کرد.شاه درحالی که مردم کلاردشت خبر را شنیده بودند و با بیل و کلنگ سر در پی او گذاشته بودند، سوار هواپیما شد. ثریا از عجله، لنگه کفشش را جا گذاشت. فردا صبح، دکتر فاطمی، از نمایندگان و سفیران ایران، خواست که به دولت‌های محل ماموریت خود خبر دهند که شاه از سلطنت خلع است. مردم در خیابان‌ها فریاد مرده باد شاه می‌کشیدند و مجسمه‌های شاه و رضاشاه خرد می‌شد. یکباره تمام افراد مخفی از نهان‌گاه‌های خود بیرون ریختند. در خیابان‌ها رقص و شادمانی بود.حزب توده خود را آماده اعلام نامزد ریاست‌جمهوری می‌کرد، سخن از علی اکبر دهخدا یا خدابنده بود. دکترفاطمی بعد ازنطقی در بهارستان و با تاسف از آن که مرغ از قفس پرید، پایان رژیم سلطنتی را اعلام داشت و عصر به کاخ‌های سلطنتی رفت و با بیرون انداختن ارنست پرون از دفتر شاه، زمانی که داشت نامه‌های خصوصی شاه و اشرف را معدوم می‌کرد، آن‌ها را مهر و موم کرد. مردم از پست بام‌ها با فریاد و شعار سکوت شب را می‌شکستند. از شادمانی گویی کسی سر خواب نداشت. هر لحظه خبر می‌رسید یکی از درباریان و باند اشرف دستگیر شده‌اند. اشرف که در جنوب فرانسه به سر می‌برد، در تلفنی به گراند هتل رم که محل اقامت شاه و ثریا شده بود، دریافت که برادرش کار را تمام می‌بیند و در جست و جوی خانه‌ای است تا اجاره کند..."

در تاریخ این کشور، پنجره هایی از امید که این‌چنین به روی مردم گشوده و باز بسته شده، کم نبوده است. یکی از همین پنجره‌ها را هم که خودمان زندگی کردیم...

پی نوشت: عنوان برگرفته از شعر زمستان است اخوان ثالث

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
فرانک

چیزی که همیشه از خودم می پرسم اینه که اگه تاریخ جور دیگه ای رقم خورده بود، بدون کودتا، ما الان چطور راجع به مصدق حرف می زدیم و پنجره هایی که باز کرد. همین الان کمتر کسی یادشه یا قدردان پنجره هاییه که چند سال پیش با اون سختی باز شدن، اگر چه هممون دیدیم به چه سادگی و شدتی می تونن بسته شن.

فرید

منم سوالی که درباره تاریخ معاصر ایران همیشه از خودم پرسیدم اینه که چرا اینقدر وضعیت‌های سیاسی و اجتماعی در ایران ناپایدار بودن و هستن؟ ما بیشتر از هر روندی، نوسان می‌بینیم: بین جامعه باز و بسته، بین دوره‌های پیشرفت و دوره‌های نابسامانی و ... سوال دیگه‌‌ای هم که شاید بی‌جواب می‌مونه اینه که اگر به قول تو این پنجره‌ها کم نبودن پس یعنی انتظار داشته باشیم که پنجره دیگه‌ای دوباره باز بشه؟

نوا

اوممم! بالاخره کامنت دونیت باز شد :) اره شایدم بشناسیش :) نمی خوام که به ظور حرفه ای دمبال کنم...واقعا فکر می کنی مثلا همسر من میذاره هرجا خواستم بزنم زیر اواز ؟؟ (تازه از جامعه بستمونم که بگذریم!) واسه دل خودم به هر حال تنوعیه و می تونه یه اغازی باشه که انگیزه بگیرم یه سازی رو هم جدی شروع کنم :) این تاریخارو نوشتی من هیچی ازش نمی فهمم! ولی پنجره اخری که باز شدنش برای من به اندازه یک هفته شیرینی و خوشی و امید داشت و بسته شدنش انگار یه عمر کینه و نا امیدی و ترس.

باران

hahaha, in paeinie franc e swiss e ke comment gozashte ? :D

على

سلام خسته نباشيد تحليل و مروردرد عين بيداريست هيچ شبي بدون صبح نيست