از جمله درسهای مهم سال 91

ماجرا از آن جا شروع شد که یک نوع سلول از خارجه برایمان رسید که با توجه به سر به فلک گذاشتن همه چیز، خریدش خیلی خرج برداشته بود. همکار سلول را مطابق اصول استاندارد ذوب کرد و در محل مخصوصش قرار داد و رفت مرخصی. فردا صبح که در انکوباتور را باز کردم اولین چیزی که توجه ­ام را جلب کرد، زرد بد رنگ محیط کشت سلول بود که خبر شومی داشت. زیر میکروسکوپ نگاهش کردم (که البته با چشم غیر مسلح هم کاملاً متوجه قضیه شده بودم) و جریان مواج میلیون­ ها باکتری را که با حرکت فلاسک به این سو و آن سو می ­رفتند با حالت انزجار بررسی کردم (دیدن صحنه آلودگی خیلی چندش ­آور است). حتی یک سلول هم دیده نمی­شد. باکتری­ ها مهاجم ­تر از آن بودند که چیزی را زنده بگذارند و اگر هم سلولی هنوز باقی مانده بود، به زودی از بین می ­رفت. سرپرست گروه ما و یکی دیگر از همکارها آن­جا بودند و قیافه­ های آن­ ها هم در هم رفت. سرپرست گفت که سریع بیندازمش دور و اگر هم نمی­گفت من این کار را می­کردم چون احتمال داشت بقیه سلول­ ها را  هم آلوده کند. خبر را به گوش همکار غایب هم رساندم و او هم با تأسف رضا به حذف کردن سلول گرانقیمت از سیستم داد. در آخرین لحظات اما یک آدم امیدوار پیدایش شد و گفت که بگذاریم تا با آنتی­بیوتیک قوی یکی دو تا سلول باقی مانده را نجات دهد که البته نتوانست و همان شد که ما انتظار داشتیم. یک هفته بعد، در حالی که سرخوش از تمجید صبح­ گاهی رئیس بودم به تلفن در حال زنگ زدن آزمایشگاه جواب دادم و با صدای عصبی رئیس سر جایم میخکوب شدم. تند تند حرف می ­زد و ما را به سهل انگاری در مورد قیمت و شرایط تهیه سلول متوفی متهم می­کرد. فهمیدم که قبل از من همکار مرخصی رفته را دعوا کرده و حالا نوبت من رسیده. آن موقع سکوت تنها راه ممکن بود و من با بی­ صبری به سکوتم ادامه دادم و وقتی حرف­ها یش تمام شد سریع تلفن را قطع کردم. همکار با نیش باز پیدایش شد و گفت بالاخره تو هم مزه دعوا شدن را چشیدی! اما من مصممانه گفتم که می­ روم و توجیهش می ­کنم. هر چقدر هم که سلول با بدبختی به دستمان رسیده بود باز هم زنده نمی ­ماند و ما بی ­مسئولیت نبودیم.

چند روز بعد به سعی و تلاش من برای پیدا کردن رئیس و زدن حرفم در تأیید با مسئولیتی خودم و نبودن رئیس در اتاقش و توصیه همکارهای با سابقه برای بی­ خیال قضیه شدن گذشت. آن­ ها هرگز روی حرف رئیس حرف نزده بودند و همه چیز را پذیرفته بودند و درعوض در نهان تا سرحد افسردگی حرص خورده بودند. اما من نمی­ خواستم خودخوری کنم. آن­ ها معتقد بودند حرف زدن من عواقب بدی در پی دارد و من اصرار داشتم که اینطور نیست چون حرف بدی نمی ­خواستم بزنم.

بالاخره رئیس را پیدا کردم. به آرامی از صحیح بودن تصمیمم دفاع کردم و از تأیید قضیه توسط سرپرست گروهمان هم گفتم. می­ ­دانستم او هم حق دارد که در این بی ­پولی اینطور از از دست دادن یک سلول گران ­قیمت عمیقاً ناراحت شود و هرگز کار من را درست تلقی نکند اما برایم مهم بود که حرف ­هایم را بیرون بریزم. طبیعتاً مثل فیلم­ ها نشد که سخنرانی ­ها و دفاع از خود ­ها خیلی شگفت ­انگیز نتیجه می­دهند و طرف را از این رو به آن رو می ­کنند اما من وقتی از اتاقش بیرون آمدم از همه شخصیت ­های خیالی خوشحال­ تر بودم چون نه تنها سبک شده بودم بلکه خلاف نظر همکاران خودخورم رفتار کرده بودم. آن­ها تحسینشان را پنهان نکردند و من کلی کیف کردم و البته فهمیدم که بعد از این سلول ­های گرانقیمت آلوده را خلاف همه پروتکل­ها تا هروقت لازم باشد نگه دارم! 

/ 0 نظر / 13 بازدید