به هرزه بی می و معشوق، عمر می گذرد

توی این بیست و شش سال یاد گرفتم این دنیا اگر خالقی هم داشته باشد باز، وصله عدالت هیچ جوره بهش نمی جسبد. یاد گرفتم همین است که هست و اگر سعی کنی با این موضوع کنار بیایی کمتر سخت می گذرد. یاد گرفتم حد ایکس به توان ایکس در صفر، یک می­شود. یاد گرفتم اگر آدم­ها به عقیده هم احترام بگذارند دنیا چیز قابل تحمل­تری می­شود. فهمیدم که اگر برنج، آن اولش که قرار است غلغل بکند آتشش کم باشد قد نمی­کشد. یاد گرفتم پول چیز مهمی است چون خیلی وقت­ها اگر گندی زدی رفع و رجوعش می­کند و بهت دلگرمی می­دهد. چون بعضی چیزها را می­شود با پول خرید. چون می­شود با آن علاقه­ات را نشان کسی بدهی. یاد گرفتم اگر بخواهم بروم سمت پایتخت، باید از کردستان و آخرین خروجی که زده ونک بروم تا درست روبروی میرداماد سردربیاورم. فهمیدم که واقعا ممکن است من در این مثلا پنجاه سال مانده هم هیچ آدم مهمی نشوم و نغمه­ خاصی هم ازم به جا نماند، نه نویسنده­ای بشوم و نه چیز دیگری. یاد گرفتم تو سربالایی­ها اول ماشین را راه بیندازم و بعد دستی را بخوابانم. یاد گرفتم مذهب قابلیت سوء استفاده­اش بیشتر از استفاده است، اما با این وجود دنیای مادی هم لابد دردی را از مساله مردن دوا نمی­کند وگرنه با این همه گزاره­های عقل­گریز در دین کارش خیلی زودتر از این­ها تمام شده بود. یاد گرفتم برای اتصال دو کابل آر جی، اول به هم نزدیک­شان کنم بعد به کانکتورش دست بزنم وگرنه از نظر الکترون­ها محیط بدن من برای عبور نسبت به هوا جذابیت بیشتری دارد. یک خورده از آفرینش و بعد هم تکامل یاد گرفتم و فهمیدم پیشبرد این دنیا دست یک­جور رندوم­نس و عدم قطعیت خاصی است که خیلی قوانین سفت و سخت و عزم جزمی برای جلوتر رفتن به سمت یک هدف نامعلوم دارد و از دید آن تک­تک موجودات جداگانه به حساب نمی­آیند خیلی. یاد گرفتم با پراید تو سرعت بالا، تحت هر شرایطی در کوتاه مدت، بهتر است حرکت مستقیم الخط یکنواخت داشته باشی چون این ماشین نه ترمز دارد و نه می­شود بهش دو تا فرمان داد. یاد گرفتم شادی واقعا از بالاخره آخرش از درون آدم می­آید و ارتباط مستقیمی با رشد دارد. یاد گرفتم این دنیا ظرفیتی بی­پایان برای درد و رنج و محدود برای شادی دارد، انگار مجموعه­ای از سختی­ها باشد با چاشنی گاه و بیگاه خوشی. برای همین است که هر توصیفی از جهنم برای انسان­ها ملموس­تر از بهشت خواهد بود. یاد گرفتم برای برگشتن به خانه خودم، صرف می­کند که یادگار را تا آن پایین مایین­ها بیایم. یاد گرفتم پایبندی به اصول اخلاقی خودت، بیشتر از هر کسی برای خودت مفید است چون در چارچوب آن­ها است که می­توانی خودت را تعریف کنی. یاد گرفتم متعالی­ترین شکل رابطه انسانی، رفاقت است.

شاید چندتا چیز دیگر هم یاد گرفته باشم. شاید در ادامه همین­قدر چیز دیگر هم یاد بگیرم. فعلا همین­ها. من بروم که مثل این چندساله روز تولد را پیش دوستانی باشم که حالا دیگر خیلی هم پرتعداد نیستند.


/ 10 نظر / 6 بازدید
معین

با این چیزهایی که که یاد می‌گیریم، عملن تولد بی‌معنی می‌شه. تبریکش که دیگه هیچی

مهدی ملک زاده

دعوتنامه یک بلاگی با عنوان و مضمون یک فیلم،یک جمله راه انداختم . تصمیم بر این ه که داخلش هر فیلمی رو با یک جمله معرفی کنیم. و از اونجا که تصمیم بر این هم هست که یک بلاگ کاملا جمعی باشه خواهشمند است اگر مایل به نوشتن در اونجا هستین بفرمایید که بهتون اکانت بدم و در ضمن برای اسم بلاگ هم پیشنهادی اگر دارید خوشحال میشم،باب میلم نیست ! اگر کسی رو مد نظر دارید و می دونید پایس معرفی بفرمایین قطعا یک جمله نوشتن بعد از دیدن فیلم وقت گیر نیست پس نگو وقت نیست!راحت میتونی بگی علاقه ای ندارم!مرسی!تازه مرسی شم نگو! امیدوارم استقبال کنید www.1movie-1jomle.blogspot.com medil0ne@yahoo.com

مهدی ملک زاده

خوش به حالتون !برای تولد می گم و پیش دوستان بودن! این که تولدت رو فقط تو نت بهت تبریک بگن خیلی حالو گرفت امسال! ولی خب شما که فقط این جا نیستی !پس تبریک

اوا

خوبيش اينه كه زندگي واست بداموزي نداشته[چشمک]

رضا

درسته بی می و معشوق بوده، اما دانشمند شدی! بقیش هم جور میشه

Amin

It was kind of implied that you've also learnt to Wait and See and so have we all [چشمک] Happy birthday Apologies! No farsi charachter was available

باران

تو هنوز زنده ای؟

یاسمن

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خودخواهیه...دیدم نمی تونم تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی به شرطی بشنوم دنیات ارومه