از مرگ٬ يک شروع(۲)



   ...آره عزيز.بعدش آدما سه دسته ميشن(می کنمشون!).يه دسته اونايی هستند که با تقريب خوبی اصلا به اين چيزا فکر نمی کنن.اينا کلا زياد با فکر کردن حال نمی کنن انگار.همه جوره هم دارن نماز خون٬بی نماز٬موفق٬نا موفق و...ولی يه چيزی تو زندگيشون مشترکه که من اسمشو زندگی مبتذل ميذارم...


   آره ديگه٬ اينا همشون زندگيشون يه جوريه.من اين اسمو می پسندم.خيلی متنوعن.از اون آدم بدی که هی خلاف می کنه تا اون دانشجويی که صبح تا شب درس می خونه و اصلا فکر نمی کنه و نمی پرسه برای چی اين همه و آيا تو دراز مدت واقعا به کارش مياد؟اصلا چی به کارش مياد؟منظورم از اين دراز مدتهای معمولی نيستا.منظورم درازتر از اين حرفاس٬خيلی درازتر!


   مثالو متمرکز می کنم رو آدمايی که بيشتر دور و برم هستن.دانشجوها.اون دسته شون که بعضی موقعا واقعا عصبانيم می کنن.زندگيشون به معنای واقعی دچار عدم تعادله وحتی بعضی وقتا قادر به برقراری ارتباط معمولی و سالم هم نيستن.استادی داشتيم که می گفت طرف ميره ليسانس بعد فوق بعد دکترا بعد يه دفعه بر ميگرده پشت سرشو نگاه می کنه و با تعجب می پرسه خوب که چی؟من ميگم وضع از اينم بدتره.خيلی از اينا تو روزمرگی غرق ميشن و هيچ وقت از خودشون نمی پرسن که چی؟تا لحظه حسرت:در سکرات موت.آخه ميدونی چيه؟يه اتفاق وحشتناک برای اونا می افته:اونا عادت می کنن به خودشون دروغ بگن... 


   آره حسرت يه ويژگی ديگه زندگی ايناس.احساس غالب من نسبت به اين آدما ترحمه(دوست دارم که باشه)اما متاسفانه بعضی مواقع تبديل به نفرت ميشه!ولی چی دارم ميگم؟يه خورده احساساتی شدم.می دونم٬من و تو که تو اين دسته نيستيم.پس بعديو داشته باش...      


                                                                                 ادامه دارد...          

/ 1 نظر / 5 بازدید
درای

راستی٬ خيلی زود به زود مينويسی! اگر ادامه داشته باشد خوب است اما اگر برای مدت کوتاهی باشد٬ توصيه ميکنم کمی فواصل را بيشتر کنی ولی آنها را ثابت حفظ کنی...