حال و هوای حماسی این روزها!

حس و حال این روزها ممکن است خیلی‌ها را کمی سیا.سی کند! حتی ممکن است در موارد نادری، یک گام هم فراتر برود و بعضی‌ها را اصلا سیا.ستمدار کند، مثل خود من!

ماجرا از این قرار بود که ظاهرا در راس هیاتی بلندپایه برای حل و فصل مسائل مربوط به حق مسلم کشورمان رفته بودیم خارج. درست در راس این هیات پایه‌بلند، دو دیپلمات نامی حضور داشتند که یکی من بودم و دیگری مسئول فعلی مذاکرات که ارشد بنده محسوب می‌شد! خلاصه که خودم را در کنار ایشان پیدا کردم و در یک محوطه بزرگ و سرسبز که قصری را محصور کرده بود! توی اولین نگاه چیزی که خیلی برایم عجیب بود خلوتی بیش از حد آنجا بود. نه از هیات‌های سایر کشورها خبری بود و نه حتی از حداقلی از نیروهای امنیتی یا تشریفاتی. هیچ‌کس هم جلویمان را نمی‌گرفت که کجا می‌روید. خودم بودم و دیپلمات عزیز که ایشان هم توضیحی نداشت و سکوت حرص در بیاری اختیار کرده بود! بالاخره بعد کلی دور زدن، نگهبانی را مقابل یکی از درها پیدا کردم که به دلیل نامعلومی لباس‌ نگهبانان واتیکان را بر تن داشت. منتظر بودم دیپلمات گرامی چیزی بگوید اما ایشان کماکان در سکوت بود. پرسیدم کن آی هو ا فیو مینتس آف یور تایم؟ البته الان که فکر می‌کنم می‌بینم شاید این حد از ادب برای صحبت با یک نگهبان در پروتکل‌های سیاسی خیلی متداول نباشد. نگهبان سر تکان داد که نمی‌فهمد چه می‌گویم. از ارشدم پرسیدم مگه اینجا کجاس که انگلیسی نمی‌فهمن، کجا آوردی ما رو؟! ایشان جوابی نداشت و این بیشتر حرصم را در می‌آورد. بعد کلی دور زدن نگهبان دیگری پیدا کردیم که این یکی خدا را شکر زبان سرش می‌شد. خلاصه بهش فهماندم که بزرگترش را صدا کند تا ببینیم چرا حداقل تشریفات سیاسی را در مورد ما بجا نمی‌آورند. همکار گرامی کماکان ساکت بود و من هم فقط با حرص نگاهش می‌کردم. فرمانده که آمد، گفتم اینجا را دیگر سکوت می‌کنم که ایشان هم چند کلامی خود را زحمت دهند. سکوت که طولانی شد، بالاخره به حرف آمد: آی ام ا... وی آر ا... وی وانت ا... همین‌طور هاج و واج مانده بودم و تازه فهمیدم ایشان چرا در این مدت ساکت بوده! خلاصه خودم رشته کلام را به دست گرفتم و فرمانده را سوال و جواب کردم و متوجه شدم که اینجا کاخ ورسای در فرانسه و محل سکونت پادشاه و ملکه فرانسه است که مقاماتی کاملا تشریفاتی هستند و امکان هیچ‌گونه تاثیرگذاری در روند امور سیاسی ندارند و قدرت در فرانسه در اختیار رییس‌جمهور است! فرمانده همچنین برایم توضیح داد که در این کشور، شاه و ملکه به قدری تشریفاتی هستند که اصلا بالکل فراموش شده‌اند و به همین دلیل است که هیچ مقام امنیتی یا نظامی‌ای اینجا نیست و کل خدم و حشم اینجا محدود به همین چند نگهبان و عده قلیل دیگری در داخل قصر است!

همین‌طور که فرمانده توضیح می‌داد حرص من مدام بیشتر می‌شد که ما برای چی آمده‌ایم اینجا بالای سر این قبری که تویش مرده‌ای نیست و واقعا این‌طوری قرار است مسائل اساسی را حل و فصل کنیم و اصلا این دیگر چه‌جور دیپلماتی است و حالا باید کجا برویم و نکند هیات‌های دیگر جای دیگری منتظر ما باشند و ... خلاصه این‌قدر حرص خوردم که فکر کنم برای اولین بار، از حرص خوردن زیاد از خواب بیدار شدم!

/ 3 نظر / 12 بازدید
فرید

[لبخند] نمونه ی همچین خوابایی رو فکر کنم دولت فعلی هم میدید سال84

هستی

ممنون که در مورد انتخابات نوشتین. من با هدف ترغیب کسانی که مصمم به رای ندادن نیستن ولی ممکنه رای ندن وبلاگی ایجاد کردم. فکر کردم لازمه. می خواستم به شما و خوانندگان وبلاگتون اطلاع بدم. ممنون. http://electiran92.blogfa.com/

امین

این چیزی که تو خواب تجربه کردی و ارشدت داشت انجام می داد اسمش هست دیپلماسی مقاومتی. :) یعنی اینکه کلا نسبت به حرف زدن مقاومت کنی (که این مقاومت می تونه ذاتی یا اکتسابی باشه). مثل بعضی از بچه ها که در برابر دسشویی رفتن مقاومت می کنن. همونطور که سیاست مقاومتی اون بجه ها در نهایت ختم به یه خرابکارب توی یه جا و یه زمان نا مناسب میشه٬ دیپلماسی مقاومتی هم در مکان و زمانی مشخص نتیجه خودش رو میده.