از آنهایی که در یک تابلوی فلزی خاک می خورند

رعایت کردن نکات ایمنی برای ما یک جور دشواری خاصی دارد. یک دلیلش می تواند این باشد که اساساً خود قوانین تمام و کمال اجرا نمی شوند و به تبعیت از این قاعده، به درستی رعایت نمی شوند. مثال که فراوان است. پیش و پا افتاده ترینش اینکه وقتی ثانیه شمار چراغ قرمز به صفر می رسد، زمان عذاب آوری ساکن می ماند و خوب آدم زورش می آید صبر کند یعنی اصلاً چرا صبر بیخود بکند، آن هم بعد از یک انتظار طولانی برای صفر شدن ثانیه شمار؟ چراغ عابر هم که سبز شود می بینی برای ماشین هائی که به چپ یا راست می روند قرمز نیست و تو دوباره باید مراقب باشی زیر ماشین نروی.

دلیل دیگر شاید این باشد که توی صف نایستادن، چراغ قرمز را رد کردن و خیلی چیزهای دیگر، یک نوع زبان درازی حساب می شود که لذتش به پرداختن بهایش می چربد یا شاید از یک جور تنبلی ذاتی سرچشمه می گیرد.

وقتی پایان نامه ام را شروع کردم، خیلی حواسم بود که به نباید ها درست توجه کنم. فقط من اینطور نبودم. بقیه هم ورودی ها هم به خیلی نکات حساس بودند. مثلاً اینکه وقتی لامپ UV روشن می شود، از اتاق بیرون بروند، چند تا دستکش دست کنند تا یک وقت به اتیدیوم بروماید آلوده نشوند و موقع حل کردن  پارافرمالدئید هود را روشن کنند و ماسک بزنند. در مورد ما هم استثنا وجود داشت. نکاتی بودند که از دست ما فرار می کردند. عینک ایمنی نداشتیم و موقع باز کردن تانک ازت باید نگران ترکیدن ویال سلول ها می شدیم و یا حتی در آزمایشگاه جعبه کمک های اولیه نداشتیم. قضیه فقط این نبود که از مردن می ترسیدیم. داستان این بود که دوست نداشتیم به عنوان آدم بی توجه شناسائی بشویم. یک جور احساس مسئولیت در برابر سلامت دیگران هم داشتیم. اما شدت این احساس دوام زیادی نداشت. ما از طلب کردن و پیگیری زود خسته می شدیم. تا جائی که می توانستیم مراقب بودیم مشکلی پیش نیاید اما در مواردی که نیاز به توجه بیشتر داشتند پافشاری نمی کردیم. بعضی ها هم کلاً بی خیال بودند. کسی را دیده بودم که ژل آغشته به اتیدیوم بروماید را جا به جا می کرد و در برابر تعجب من، لبخند زنان داستان استادی را تعریف می کرد که آنقدر دست غیر مسلح به اتیدیوم بروماید و دیگر کارسینوژن ها زده بود تا از سرطان مرده بود. می گفت آره من هم باید حواسم را جمع کنم. داستان به اینجا میرسد که حتی تلفات دادن هم تغییری در نگرش ما نمی دهد. دو نفر از بچه های جانورشناسی برای جمع آوری نمونه رفته بودند به یک روستا و شب به همراه راننده در مسجد آنجا خوابیدند و هیچ وقت بیدار نشدند. بعداً گفتند سال قبل هم در همان مسجد، یک خانواده به خاطر گاز گرفتگی از بین رفتند.

در یکی از آزمایشگاه های دانشگاه تربیت مدرس، کپسولی ترکید و دانشجوئی که داخل آزمایشگاه بود را تکه تکه کرد. دو ماه پیش با مسئول آموزش حرف می زدم، یک نفر از دانشجوها آمد گفت برق فریزر منفی هفتادشان قطع شده و آنجا ماده ای هست که اگر دمایش از حدی بالاتر برود، احتمالاً منفجر می شود. نه خود طرف و نه شنونده اش نگران به نظر نمی رسیدند. انگار که قضیه حتمی و بدون راه حل باشد.

می شود گفت که فقدان امکانات و بی توجهی راس کاری ها به عواقب فقدان ایمنی و عدم اجرای قوانین ، منجر به بروز حادثه می شود اما حداقل در مورد ایمنی در آزمایشگاه ها و مراکز تحقیقاتی، خود فرد هم مقصر است. تقصیر کار است که پیگیر نمی شود و موضوع را جدی تلقی نمی کند. شاید هم همان تنبلی ذاتی و میل به سرکشی و مایه گذاشتن از سلامتی برای گذر از باید ها ، لذتی مبهم دارد. بعد از حادثه از دست رفتن بچه های جانورشناسی ، غلیان احساساتی بین بچه ها پیدا شد که با قول پیگیری به سرعت فرو نشست و هرگز ادامه نیافت. از آن سه نفر هم فقط یک تابلوی فلزی برای یادبود که به دیوار دانشکده نصب شد بود باقی ماند که آنقدر کم رنگ است که توجه احدی را به خودش جلب نمی کند.

 

 

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
امین

دوشواری؟؟؟؟!!!! می خوای یه سختی کاری حق اشعه یی چیزی بگیر [نگران] این مسائل پیش میاد البته. خاطرم هست یه بار یکی از رفقا رفته بود رو پشته بوم آنتن رو درست کنه نزدیک بود در راهی که هیچ اعتقادی بهش نداره به شهادت برسه [نیشخند]

پويا

براي من رعايت اصول ايمني به خاطر حفظ سلامتي و حفظ جان در درجه اول قرار دارد و بعد از آن من هم واقعاً دوست ندارم كه به عنوان آدم بي توجه شناسايي بشوم. مثلاً اگر جاي علي دايي بودم كه همه ملت ايران متوجه بي توجهي اش شده اند، كمي خجالت مي كشيدم و دست كم با شكايت از تويوتا باعث نميشدم كه خبر بي توجهي ام بيشتر بر سر زبان ها بيفتد كارش برام جالب بود :)