عمليات در برق شريف يک

   امان از اين کلاس های ظهر که هيچ وقتی بينشان خالی نيست.ناهارم که تمام شد با عجله رفتم سر کلاس.می خواستم به خاطر کاری که داشتم به موقع برسم ولی همين الان هم ده دقيقه ای دير کرده بودم.کلاس در برق چند تشکيل می شد.عجب!چرا خود استاد سر کلاس حل تمرين بود؟وقتی وارد کلاس شدم گفت:بازم شما اومدی سر کلاس؟ببخشيد مگه من ترم شمارو حذف نکردم؟

   -آخه استاد برای چی اين کارو کرديد؟

   -حذف ترمو زدم ببينم چی کار می کنه ديگه حوصله نداشتم درست کنم.بعدم که سيستم آموزش بسته شد ديگه.به هر حال الان ترم شما حذف شده.

   عصبانی شدم و خيلی زودتر از قرار قبلی برنامه را شروع کردم:مسلسل برتای خوشدستی را که به هزار زحمت از رسانا دودر کرده بودم از جيبم در آوردم و گفتم:هی برقيای کثيف دستا بالا!اين يک گروگانگيری مسلحانه و کاملا جديه...

   کلی وحشت کردند و برای رهايی از اين وضع به ماکسول و کيرشهف متوسل شدند.گفتم:هيچ کس نمی تواند تا اطلاع ثانوی از کلاس خارج شود چون بيرون سه تا اشک آور زده ام(يادم افتاد با چه زحمتی اينهارا از سلف دودر کرده بودم).يکی از بينشان گفت:تو هيچ شانسی نداری رفيق.زود باشد که هر آينه پليس های يکصد و ده اين محل را محاصره و ترتيبت را بدهند.

   اين يارو را می شناختم.پدرسوخته بد خرخونی بود.نمی دانم آدم های اضافه ای که سر کلاس بودند چی شدند شايد کشتمشان.به هر حال فقط همان هايی ماندند که کارشان داشتم يعنی رقيبم و دوستانش.گفتم:ببينيد من دوست ندارم حادثه بدی برای کسی اتفاق بيفتد.فقط با اين دو نفر(با دست اشاره کردم)کار دارم.بقيه می توانند بروند بيرون.دوست صميمی رفيق پرسيد يعنی اين اطلاع ثانوی است؟گفتم بله.برگشت طرف رقيبم و گفت:

   -ا...راستی٬من ديگه بايد برم روزفروش الان تموم می شه.

   -غذا چی هست؟

   -کباب.

   -ای بابا تو که کباب دوست نداشتی پايه باش بعد کلاس می ريم بوف يه چيزی می زنيم مهمون من ديگه.

   -نه ديگه قربونت.اومديم و تو مردی من بی ناهار بمونم؟نمی شه که.باشه برای دفعات بعد.  

   -راست می گی. پس غذای منم رزرو کن شايد اومدم.

   دوست کارت رو گرفت و داشت می رفت که رقيب گفت:ای وای کارت من که شارژ نداره.کارتم را در آوردم و در جا به دوست دادم و گفتم:فقط يه کم بد قلقه.بايد اين جوری(با دست اشاره کردم)بکشيش تو کارت خون.فهميدی؟

   -آره.اين جوری ديگه.فعلا خداحافظ بچه ها...

                                                      ادامه دارد...

  

/ 1 نظر / 5 بازدید
مرتضی

ميگم اين دوست رقيبت يه چيزی تو مايه های ... (خودت می دونی)‌ نبوده؟