یلدای هشتم

"You're not your job. You're not how much money you have in the bank. You're not the car you drive. You're not the contents of your wallet. You're not your fu.ck.ing khakis. You're the all-singing, all-dancing crap of the world" 

Tyler Durden , Fight Club

 

آدم فیلم­‌‌بازی اصلا نیستم اما این منولوگ از همان چند سال پیش که فیلم پیشرو و به‌یادماندنی باشگاه مشت‌زنی را دیده بودم به یادم مانده بود. و خوب وقتی یک هم­‌چین چیزی هنوز توی ذهن آدم زنگ بزند، یعنی پس هنوز دنبال چیزی می‌گردد که بگوید آهان، این منم. این که آدم خودش را یک جوری تعریف بکند، جدا از توهم یا واقعیت بودنش، حس خوبی به آدم می‌دهد. می‌توانی خودت را با واکنش­‌هایی که به محرک‌های جهان بیرون نشان می‌دهی تعریف کنی ولی وقتی این قانعت نکرد، وقتی یکهو سربلند کردی و از مسیری که تا الان طی کردی حیرت کردی، وقتی در برابر غرابت مهیب زندگی و هجوم ندانسته‌هایت به تته پته افتادی، معمولا آخرین چیزی که می‌توانی پشتش پناه بگیری و دلخوش کنی، همین فکرهایت است. من فکر می‌کنم هر آدمی، دوست دارد بالاخره نخی پیدا کند و دانه­های رنگارنگ و جورواجور تسبیح زندگیش را با آن به یک رشته بکشد و همه را هم‌جهت کند تا به خودش امیدواری بدهد که همه چیز، خیلی هم باری به هر جهت نبوده است. یکی از این نخ تسبیح­‌ها هم، می‌تواند همین نوشتن مستمر باشد.

امشب هفتمین سالگرد تولد یارباماست است. شاید اگر نوشته­‌های این­‌جا نبود، آدمی که امروز هست، آن آدم هفت سال پیش را باور نمی‌کرد. قبول نمی‌کرد این دانه‌های ناهم‌­شکل، می‌توانند از یک تسبیح باشند. به خاطر همین هم دوست دارم باز هم بنویسم، اگرچه روند این چندوقت خیلی این را نشان نمی‌دهد. برای ننوشتن می‌شود خیلی بهانه آورد. هم‌زمان شدن درس و کار در نگاه اول بهانه خوبی است اما برای بقیه، چون خودم می‌دانم چهار سال پیش در شروع دوره فوق هم توی وضعیت مشابهی بوده‌ام.  یک بهانه دیگر محافظه کاری است، که بالاخره با بالا رفتن سن پیش می‌آید، و آدم از خودش هی می‌پرسد واقعا این را باید الان بنویسد یعنی؟! و شاید هم بهانه دیگر، تکرار باشد. آن وقت­‌ها هربار بعد از چند مدت دوباره سراغ وبلاگم می‌آمدم، سعی می‌کردم یک تنوعی مثلا در ظاهرش بدهم. حالا هم شاید این‌جا، هوای تازه­ای می‌خواهد، شاید یک قلم جدید، یک همراه...

اصلا مثل خود زندگی است دیگر. مثل وقت­‌هایی که زندگی‌­‌ات سرت داد می‌کشد که تکراری شده و هوای تازه‌ای می‌خواهد. وقت‌هایی که بین سیصد و شصت و پنج صفحه سیاه و قرمز تقویم هیچ فرقی نمی‌بینی. آن­ وقت‌ها باید خیلی خوش‌شانس باشی که بتوانی کسی را پیدا کنی که این زنگار را از زندگیت پاک کند. کسی که به تو این حس را بدهد که زندگی کردن، دوباره ارزشش را دارد. کسی که هر جا کم آوردی، دلت به فکرِ بودنش گرم شود. کسی که روزهای تقویمت را با خاطرات با او بودن، متفاوت رنگ بزنی، کسی که تو را به معجزه معتقد نگه ­دارد...

کسی که چنین خانه‌تکانی درست و حسابی‌ای با زندگی آدم کرده باشد، حتما از پس وبلاگش هم برمی‌آید دیگر! شب یلداتان خوش!

 

/ 6 نظر / 3 بازدید
معین

از وقت‌هاییه که آدم می‌فهمه سنش داره زیاد می‌شه. یعنی واقعن هفت ساله دارم این‌جا رو می‌خونم؟

nigg3n

تولدش مبارک [لبخند]

امین

دانشجو!!!!! همراه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! که چه کند؟؟؟ :) خودتان به تنهایی بنویسید رشته تسبیح هم نخواهد گسست. انشاالله :دی

فرید

فکر کنم که خیلی از نوشته‌هات از هفت سال پیش تا حالا و از جمله خود همین پست مضمون مشترکی داشتند، یکجور دغدغه و فکری که به "یار با ما بودن" مربوط میشه! اگر اینطور باشه علاوه بر نوشتن مستمر، یکجور مضمون مشترک رو هم می‌تونی جزو نخ تسبیحت حساب کنی!

فرید

حس من به عنوان یک خواننده هفت ساله بلاگت این بوده که خیلی از نوشته‌هات مضمون حدودا مشترکی داشتند حول و حوش دغدغه‌های یار با ما بودن! اگر بپرسی که مطمئنم یا نه من فقط می‌تونم بگم که این حسی بوده که خودم داشتم. خوب، البته میتونی از بچه‌های دیگه هم بپرسی! [چشمک]

فرانک

سعید جان مدت ها بود که دائم سر می زدم به یار با ماست و ناامید می شدم[ناراحت] هیچ پست تازه ای نبود. یهو امشب اومدم و دیدم چقدر مطلب جدید[لبخند] تولد هفت سالگی یار با ماست مبارک. من که مطمئنم تا همیشه هر جای دنیا که باشم می خونمش . من و به بهترین بخشی از زندگیم که می ترسم شاید آدم نتونه جاهای دیگه دنیا تجربش کنه پیوند می ده. روزای خوب با دوستای بی نظیر با ظرافت طبع عالی و تجربه های انقدر نزدیک به خود آدم که خیلی وقتا فکر می کنی این مطلب و ممکن بود تو نوشته باشی. تولدش مبارک و عمرش طولانی[لبخند]