ببین باز می آید آرام برف

تقریبا همه پست‌های بلند وبلاگ من با پیش‌زمینه و برنامه قبلی نوشته شده‌اند و پشت سر هر کدام حداقل دنیایی از تفکر وجود داشته و نتیجه سا‌ل‌ها مطالعه بوده است. مناسبت خاص برف و بیداری ساعت چهار صبح و خواندن وبلاگ ملت در حالی‌که باید چهار ساعت دیگر سر کار باشی، من را بر آن داشت (خیلی رسمی شد ولی فعل دیگه‌ای به دهنم نیومد) که یک پست همین‌طوری و حسی بنویسم بعد مدت‌ها. اگرچه به نظرم هنوز می‌توانستم به هوای پست قبلی این‌جا را یک هفته‌ای ول کنم اما چه می‌شود کرد، احساس است دیگر. حس هنرمند هم که به غلیان در بیاید باید در اولین فرصت به تصویر کشیده شود. مگر ما چی‌مان از آن دخترهای وبلاگ‌نویس که از پشت پنجره به منظره برفی نگاه می‌کنند و بخار نسکافه توی صورت‌شان می‌خورد و به آهنگ ابی گوش می‌دهند و هفتادتا کامنت هم می‌گیرند کم‌تر است؟! حال بر شماست که بعد از خواندن این نوشته به شدت از آن تعریف کنید تا من به نوشتن پست‌های حسی و دیمی انگیزه بیشتری پیدا کنم. توجه کنید که در عین حال که باید از این نوشته تعریف کنید، ‌باید تمجید‌تان از ته دل باشد و همین‌طوری الکی هم قبول نیست و از این نظر این مساله قدری به مساله ول.ایت پذ.یری شباهت دارد. برویم سر اصل مطلب. آیا آن عکس معروف برگزیده مسابقه عکاسی آماتور با موبایل از برف تهران را که سایت معروف فلیکر برگزار کرده دیده‌اید؟!


توی بچگی همه‌چیز برای آدم خیلی گنده‌تر و اگزجره‌ شده‌تر از آن تصویری است که در بزرگسالی ازش داریم. مثلا یادم است وقتی بعد چند سال اختلاف به خانه مادربزرگ برگشتیم، دیدیم آن استخری که می‌خواستیم تویش واترپلو بازی کنیم فقط یک حوض کوچک است که هر کدام از دوتا ماهی قرمز تویش هم می‌خواهد آن یکی را بیرون بیاندازد! یا مثلا یادم هست آن وقتی که دیدم پارک ارم اندازه یک شهر نیست و می‌شود تهش را هم دید خیلی سرخورده شدم. تصویر برف زمان کودکی‌های ما هم برایم چنین‌ چیزی شده. مدرسه من و خواهرم توی یک کوچه بود که تا خانه‌مان کم‌تر از ده دقیقه پیاده راه داشت. برای همین خوشبختانه رفت و آمدمان با خودمان بود و هنوز خانه‌مان مثل دوره راهنمایی دور نشده بود که پدر گاهی زحمت بردن و آوردن‌مان را قبول کند که همه مدرسه‌ها تعطیل بشود و همه بچه‌ها بروند و ما دو تا هنوز سر قرار زیر نگاه ترحم‌آمیز عابران باشیم. تصویری که از پیاده‌رَوی مان در آن روزهای برفی یادم است الان به مرور زمان خیلی دچار اغراق شده است، طوری‌که در تصویر فعلی ما دو بچه نه-ده ساله هستیم  که فقط چشم‌مان از توی برف بیرون است، ولی دیگر تا بالای زانو را که مطمئنا توی برف بودیم. البته بزرگ‌ترها هم تایید می‌کنند که آن سال‌ها پر برف‌تر بود  حداقلش این است که سال خشکی نبود تا بعد که ما بزرگ‌تر شدیم و برف سهمیه بندی شد و قرار شد هر سه سال یک‌بار بیاید.

سال هشتاد و سه ترم سوم دانشگاه می‌شد و دوستی‌های‌مان داشت جدی می‌شد و بچه‌ها دائم خوابگاه پیش ما بودند. تصویر سفید برف آن سال، آمیخته می شود با سرخی خون، و وحشت من، وقتی که در نبرد بزرگ برف‌بازی یک گل به خودی حسابی زدم! وقتی آمدم گلوله برفی را آماده یک پرتاب حسابی بکنم، آرنجم از پشت رفت توی عینک امین و شیشه‌اش توی چشمش خورد شد و برف رنگ قرمز گرفت و امین دستش را گرفت به چشمش و صدای فریادش به آسمان رفت و من حسابی گرخیده بودم و می‌خواستم بدانم عمق فاجعه چقدر است و این‌طوری بسیار صمیمی شدیم و دوستی‌مان جان گرفت! (یادته که امین؟!) برف سال هشتاد و شش همان بود که شهرداری را غافلگیر کرد. خودروهاا مثل ماشین‌ برقی بچه‌ها به هرجهتی سر می‌خوردند و می‌زدند به هم. دوباره روزهای برفی مصادف شده بود با پیدا کردن رفقای‌ جدید، که این بار همکارانم بودند در کاری که چندماه بود مشغول شده بودم. اگر به جای سال 87 سال 86 ماشین گرفته بودم، با آن کله‌خری‌ای که روزهای اول رانندگی داشتم مطمئنم برف بعدی را نمی‌دیدم. سال 87 و 88 هم برف شهرداری را غافلگیر کرد و نیامد و گونی‌های شن شهرداری بی‌مصرف ماند. می‌دانستم امسال، دوباره نوبت سال سرماست، اگرچه این برف هم جبران کاهش هشتاد درصدی باران در خشک‌ترین پاییز نیم قرن اخیر را نمی‌کند. به هرحال، دوستان جدیدتر را مثل بقیه این سه سال فردا سر کار خواهم دید، و قرار است دوستان قدیمی هم بخشی‌شان فردا شب منزل پیش‌مان باشند!

خوب همین دیگر. از سال‌های برفی این‌ها یادم مانده بود. انصافا برای اولین پست احساسی و خودجوشم بعد مدت‌ها زیاد هم هست. هرچند الان که دارم این نوشته را می‌فرستم بالا، به پست قبلی که هنوز می‌شد کم ِ کم یکی دوتا کامنت دیگر باهاش گرفت با حسرتی نگاه می‌کنم که راننده اتوبوس که می‌خواسته ماشینش را تا جا دارد پر کند، به بوفه ماشینش که به خاطر اصرار مسافران به رفتن خالی مانده نگاه می‌کند، با این تفاوت کوچک که کسی از من نخواسته بود بروم و یک پست جدید بگذارم. راستی، عکس بالا هم تصویر محله ما از پنجره خانه من است و ربطی به آن عکس معروف برگزیده مسابقه عکاسی آماتور با موبایل از برف تهران در سایت فلیکر ندارد و اصلا بعید می‌دانم به طور کلی چنین مسابقه‌ای برگزار شده باشد.


/ 7 نظر / 49 بازدید
شازده

من الان دارم فکر میکنم نتیجه اون سال ها مطالعه و ساعت ها تفکر چی بوده، وقتی پست حس نوشتت هم به خوبی بقیه پست هات از آب در میاد؟؟

فرید

الان تو استیت کالج کلی برف رو زمین نشسته ولی باز تو ذهن من اینه که در مقابل برف دوران بچگیمون این برف چیزی نیست. چون من الان جدا این تو ذهنمه که ما اون زمانا خونه های برفی درست میکردیم، از اینا که اسکیموها درست میکنن! ... آقا جای من رو خالی کنید در جمع رفقا

امین

آره عجب ضربه ای بود.من همین چند ماه پیش فهمیدم چطوری خوردم [نیشخند] عکس رو که دیدم گفتم بالاخره لامپ رو گذاشتی سر جاش[چشمک]

فرانک

بچه که بودیم برفا هنوز جای زیادی برای نشستن داشتن. اگر چه هنوز باید خوشحال بود؛ هنوز چند سال یه بار آداب برف بازی به راهه. می شه آدم برفی ساخت.شاید هنوز حتی بشه خونه برفی ساخت. تو کوچه شما ولی کنار آپارتماناجایی براش نیست. حیاط خونه مادربزرگت با اون حوض کوچولوش هنوز جای مناسبی به نظر میاد سعید .[لبخند]

محمد خوش زبان

من هم گفتم اطاعت فرمان کرده، حتما کامنت بزارم اون ماجرای بچگی و اغراق رو خیلی راست گفتی، من هم دقیقا همچو خاطره ای دارم. پارک ارم هم دقیقا همون حس رو داشتم وقتی بزرگ شدم. پیر شدیم دیگه، بی خیال! قربانت

سید

خوشم اومد بهترین خودجوش بود آورین آورین

من تا حالا برف نديدم :|