تهران اسفند نود و یک

چک دیگری باید به زودی پاس شود و دیگر پولی در بساط نیست بنابراین، بالاخره مجبور می‌شوم بروم سراغ نقد کردن سکه‌هایی که از امین قرض گرفته‌ام. پنج‌شنبه روز موعود است. مدارکم را از کیفم درمی‌آورم که اگر در حال گشت زدن در صرافی‌ها، با کسی برخورد کردم که پول عمل مادرش را نداشت و در نتیجه دچار محاربه و زورگیری شدم، دستکم بعدش دنبال گرفتن مدارک المثنی ندوم. ماشین را باید جایی نزدیک بی آرتی بگذارم. کل خیابان آذربایجان را در ترافیکی که حال و هوای عید دارد می‌گردم. ابدا جای پارک نیست. می‌افتم توی نواب. کلافه‌ شده‌ام. از خیابان موازی آذربایجان برمی‌گردم. نیم ساعت است سرگردان شده‌ام. دوباره همان فکر قدیمی: زندگی در این شهر شلوغ دیگر چطور ممکن است؟! چه اتفاقی خواهد افتاد؟! فکر این که دوباره دارم برمی‌گردم توی آذربایجان کفری‌ام می‌کند. می‌زنم به سیم آخر و ماشین را سمت پارک ممنوع خیابان رها می‌کنم، و طوری نشان می‌دهم که انگار متوجه هشدارهای مغازه‌دار آنجا نشده‌ام.

سوار بی‌آرتی می‌شوم. سخت از طرف توده مردم تحت فشار قرار می‌گیرم، حسی که خیلی به آن عادت ندارم. فکر می‌کنم حریم‌های زندگی این مردم هم به اندازه همین فضایی که در بی‌آرتی در اختیار دارند، به خاطر محدودیت منابع، در هم رفته و تنگ شده است. یلدا زنگ می‌زند. تلفنی از یک صرافی پرسیده و خرید ندارند. قبلش هم حدس می‌زدم. احتمالا تا تعیین تکلیف پیش‌فروش جدید این وضع ادامه داشته باشد. فکر می‌کنم درآمدنم بی‌فایده بوده است. فکرم قد نمی‌دهد پول ایندفعه باید چطور جور شود. فکر می‌کنم اصولا تلاشم بی‌فایده است. حساب می‌کنم همین الان در همین شهر اگر بخواهم خانه‌ای داشته باشم مناسب زندگی یک خانواده و در محله‌ای آبرومند، قیمتش معادل سی سال حقوق الانم می‌شود و یادم می‌آید که این عدد زمانی ده - دوازده بود. محاسباتم به تلاشم لبخند تلخی می‌زند، و یک لحظه تلاش همه ما مسافرین بی‌آرتی با قیافه‌های نالان، مذبوحانه، و زندگی به کل ملال‌آور به نظر می‌رسد.

اما در میدان سراینده شاهنامه، دلالان این مرز و بوم پرگهر آریایی، شدیدا مشغول کارند. درست است که بیشتر صرافی‌ها خرید را متوقف کرده‌اند اما تک و توک خریدار هم پیدا می‌شود. اولین جا سکه‌ها را نشان می‌دهم. بررسی می‌کند و قیمت می‌دهد. دومین جا بیست سی تومان بیشتر. می‌خواهد سریع کار انجام شود. به سختی می‌توانم متوجهش کنم که سکه‌ها را برگرداند تا باز هم قیمت بگیرم. کم‌کم یاد می‌گیرم سکه‌ها را نشان ندهم و فقط سریع قیمت بگیرم. قیمت‌ها را در یک کاغذ یادداشت می‌کنم. صراف‌ها با تعجب به کاغذ و قلم دست من نگاه می‌کنند. در نهایت تا عمق خیابان فردوسی که می‌روم، بیشترین مبلغی که پیشنهاد می‌شود دویست تومان بیشتر از اولی است. معامله انجام و پول به کارت بانک ملت که برای همین منظور از همکارم قرض گرفته‌ام منتقل می‌شود تا کم‌کم به حساب خودم برش گردانم. هرچند این یکی به نظر صراف خوش انصافی آمده، اما باز هم وقتی دارد برای همکارش تعریف می‌کند که برخلاف بعضی‌ها که صبح در مغازه را باز می‌کنند که خون مردم را توی شیشه کنند، ایشان به این نیت می‌آید که بسم‌الله بگوید و کاسبی حلالی بکند، به سختی جلوی خنده‌ام را می‌گیرم و بهش نمی‌گویم که این کار تو با هیچ استانداردی کاسبی نیست، و در بهترین حالت تو یک دلال خوش‌انصاف هستی و کاسبی حداقل در سنت‌های ما، به کل چیز دیگریست.

سرخوشم. حس می‌کنم با دویست متر پیاده‌روی بیشتر، دویست تومان سود کرده‌ام و احساس زرنگی بهم دست می‌دهد. بخشی از پول را با عابربانک ملت منتقل می‌کنم. می‌روم سراغ مغازه‌ای که چندماه پیش با یلدا ازش دیدن کرده بودیم، و چند یادگاری خیلی کوچک و ناقابل برایش می‌گیرم. حالا ماموریت کامل انجام شده. کیفورم. در بی‌آرتی برگشت، یکی بلند می‌شود و جای خودش را می‌دهد به مرد حدودا چهل ساله‌ای که یک آستین کاپشن‌اش خالی است. قیافه‌ نزاری دارد. با خودم می‌گویم حتما از این طریق کاسبی می‌کند. انگار که فکرم را خوانده باشد، زیپ کاپشنش را باز می‌کند و دست گچ گرفته‌اش را می‌بینم. شرمنده می‌شوم. توی راه برداشتن ماشین، یادم می‌افتد ناهار نخورده‌ام. همانجا نزدیک مترو نواب، یک هات‌داگ دوهزار تومانی با نوشابه گیر می‌آورم که عجیب می‌چسبد. شاید این ارزانترین ناهار تهران باشد.

ماشین سرجایش است و جریمه هم نشده! زنگ‌ می‌زنم به یلدا که کارش تمام شده و خبر می‌دهم که می‌روم دنبالش. از آزادی سمت شرق می پیچم توی توحید و تعجب می‌کنم چرا کسی دنبال من نپیچید و وقتی می‌فهمم که پلیس دستور می‌دهد بزنم کنار. سریع کارت دانشجویی را رو می‌کنم و عذرخواهی می‌کنم که گردش به چپ ممنوع را ندیده‌ام. افسر بی‌خیال جریمه گردش به چپ می‌شود و فقط مدارک ماشین را می‌خواهد. یادم می‌افتد مدارک را از ترس محاربی که مادر عملی دارد همراهم نیاورده‌ام. افسر همین‌طور یادم می‌اندازد که کمربند هم نبسته‌ام و برای این دو چهل و پنج تومان جریمه می‌شوم، که هیچ تاثیری در میزان سرخوشیم ندارد. به یلدا می‌رسم. ماجراهای امروزمان را برای همدیگر تعریف می‌کنیم. نسیم خنک بهاری می‌وزد توی ماشین، و بوی حال و هوای عید ِ گران مردمی را می‌آورد که آنها هم احتمالا مثل من از به انجام رساندن همین ماموریت‌های کوچک دلخوشند. یادگاری‌های کوچک را تقدیمش می‌کنم، ذره ذره از هیجان و ابراز احساسش را می‌چشم و می‌بلعم، کنار هم از عصر بهاری تهران لذت می‌بریم، و من فکر می‌کنم که همین لحظه‌های کوچک، ارزشش را دارد. زندگی به یکباره پاداش‌دهنده و هیجان‌انگیز به نظر می‌رسد، و احتمالا این چرخه‌ای است که برای زندگی پر دردسر و به دور از یکنواختی و تکرار مردم این سرزمین، هر روز و هر روز برقرار است.

/ 3 نظر / 6 بازدید
حامد

رابطه تان غبطه برانگیز است. من مدتهاست نمی دانم چطور می شود زنی را دوست داشت. افسوس

علی

عالی بود! همیشه خوشبخت باشی دوست قدیمی!

امین

روندی که الان یادم افتاد به بلاگت سر بزنم: 1) خوندن خبر نشست م-ع-ظ-م له با شورای عالی الگوی پیشرفت ایرانی-اسلامی یا برعکسش. 2) یه مدت تامل که این الگو چه جور جونوریه 3) خوندن فرمایشات ایشان مبنی بر اینکه این الگو خیلی خفنه و باید خیلی خفن باشید که این الگو رو پیاده کنید و ... 4) همچنان تلاش برای فهم اینکه اینا چی می گن. 5) یادآوری بحث مشابه اقتصاد مقاومتی 6) خوندن بلاگ 7) نتیجه اخلاقی: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.