به نام خدا

   مام اومديم!خيلی وقت بود که به راه انداختن يه وبلاگ فکر می کردم تا اينکه ديروز بالاخره عمليش کردم.چه وقتيو هم انتخاب کردم:يه ماه مونده به آخر ترمو اوج کار درسو امتحانات!

   چرا وبلاگ؟مهم ترين دليلش اينه که عاشق نوشتنم.۴ ساله که يه دفتری دارم که توش يه چيزايی می نويسم.بنا بر اين حداقلش اينه که برای دل خودمه...

   اما فقط همين نيست.چند وقت پيش حس کردم صفحات اون سررسيد(که خودم قبلا بهش می گفتم وبلاگ)ديگه طاقت همه اين حرفارو ندارن و انگار بهم ميگن آدمای ديگه هم بايد اينارو بدونن٬بخونن...

   وقتی تو وبلاگای دوستام می گشتم تو همشون يه جور نااميدی حس می کردم.به قول دوستی هر وبلاگی در اثر يه ياس فلسفی عميق راه می افته.اين جور حسا تو دوستام کم نبود٬ آدمايی با سوالها و مطالعات فلسفی يا مذهبی عميق ولی در نهايت نااميد و بدبين به زندگی.با خيلياشون بحث کردم ولی واقعا زياد بودن.وقتی اين قشر دانشجو که حداقل موقعيت مناسبتری دارن اين همه آماده نااميدين٬چه انتظاری از بقيه ميشه داشت؟پس می خوام بگم من چه جوری فکر می کنم و چرا زندگيو قشنگ ميبينم.(چقدرشو تو متن قبلی تونستم بگم؟!)در نتيجه٬برام مهمه که مخاطبای وبلاگم زياد باشه٬ولی اگه نه٬خيالی نيست.کار دليه که هست! 

   يه سوالايی هم بعضی موقعا برای خودم پيش می ياد که به جوابشون نياز دارم.اگه آدمای زيادی اينجا بيان٬کجا بهتر ازش برای اين؟

   اگه چيزی تو اون وبلاگ قديمی و در واقع از خاطرات شخصی خودمم باشه که فکر کنم جالبه ميارم.يه نکته خيلی جالب ديگه که تو وبلاگ نويسی به ذهنم اومد امکان مقايسه عقايد الان با مثلا ۲ سال بعده.جالبه نيست؟

   و آخر اينکه هر از گاهی داستانکی هم می نويسم حداقل به خيال خودم.مثلا همين ديروز ساعت ۲بامداد که می خواستم احتمال بخوانم اما ساعت ۴:۳۰ با تعجب ديدم که داستان نوشته ام!

   فعلا چيز ديگری به ذهنم نميرسد.اينها حداقل انگيزه های اوليه ام بوده اند.تا بعد...                                                         

/ 1 نظر / 5 بازدید
اوا

ما هم مایوسیم پس بریم وبلاگ بزنیم