جويبار رخوت آلود زندگی

جویبار رخوت آلود زندگی...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

   1.زل زده بودم تو چشای سیاه دختره که خیره شده بود بهم.از رو هم نمی رفت.یه کل حسابی بود.با خودم فکر کردم که باید خیلی پررو باشه که دو سه دقیقس همین جوری زل زده به من.ولی خیلی خوشگل بود.درست از همونایی بود که در برابرشون نقطه ضعف دارم.از اونایی که می خوام بپرم برم بغلشون کنم و یه ماچ آب دار ازشون بگیرم.براش ادا در آوردم.همین موقع باباش اومد تو اونم رفت طرفش:بابایی من نمی خوام برم دهتر!

   موهاش که از دو طرف بسته بودشون،نه صاف بودن نه فر.یه جور خیلی بامزه ای بودن.من بهش می گم گیزگیزی.خیلی داشت می شد شیش سال چون دندوناشم هنوز سالم بود.دو تا سکه از مامانش گرفت و همون جا رو زمین باهاشون مشغول بازی شد.بعد اون یکی خواهرشم اومد که دو سه سالی بزرگتر می زد و با خودش فرق داشت.مثل اروپایی ها بود،یه لیدی حسابی.چشا رنگی و موها کوتاه همرنگ موهای خودم.رو کاشی های کف مطب بنا گذاشتن به لی لی!ولی مگه مامانه می ذاشت؟!:دستو زمین نزن،سر و صدا نکن بده،بیا این جا بشین،اون جوری نکن زشته خجالت بکش...فکر کردم این مامانا هم بعضی وقتا خیلی بی خودی سخت می گیرنا!خیلی از این تذکرا رو اگه نمی داد هیچ اتفاقی نمی افتاد.مامانن دیگه...عادت کردن،نگرانن.

   خلاصه این قدر گیر داد که اومد نشست و یه گریه نمایشی رو شروع کرد.مامانه محل نمی کرد.خواهره اومد بغلش گرفت.گیزگیزی که دهنشو کج کرده بود بهش گفت:من نوموخوام برم دهتر!لیدی گفت:چرا؟دکتر که خیلی خوبه...آقا دکتره معاینت می کنه،آمپول داره این هوا!اندازه ای که با دستش نشان داد حتی منو هم ترسوند،اما اون دوتا زدن زیر خنده.شرط می بندم هیچ کدوم آمپول به اون هوارو تا الان تجربه نکرده بودن.

   گیزگیزی هوس آدامس کرده بود.مامانه می گفت دوره و الان وقت ناهاره و اینا اما لیدی گفت من می رم می خرم.خیلی حال کردم با تریپشون.حتی حاضر بودم پونصد تومن بدم که ببینم رابطه اینا سی چل سال دیگه چی جوریه.یعنی همین جوری میمونه؟

   یه دختر دیگه تو همون سن هم اون جا بود که با مامان و مامان بزرگش اومده بود.موهاش صاف صاف بود و رو سرش بسته بودشون و این مدل موهاش چهره تپلشو با نمک تر کرده بود.تا الان همش روی پای مامانش بود و با چادرش ور می رفت یا مقنعشو می کشید رو سرش.مامانه می گفت زشته نگاه می کنن.همین که دید لیدی برای خواهرش آدامس آورده حسودیش گل کرد:منم آدامس موزی می خوام!مامان بزرگ گفت تو کیفم دارم و بهش داد اما تپلی گفت:نه می خوام بخرم!اما بالاخره همونو قبول کرد و پرید بغل مامانش و نگاه پیروزمندانه ای به گیزگیزی کرد.گیز گیزی هم نگاه رقیبشو با یک نگاه متفکرانه نسبتا طولانی جواب داد و مامانشو محکم تر چسبید.از این جا بود که رقابت جانانه ای آغاز شد و هر کدوم شروع کردن به بالاتر رفتن از مامانشون.من دیگه حسابی داشتم می خندیدم.مامانا هم.مامانه لبخند زنان بهم گفت:بچن دیگه،حسودن!

   داشتم با خودم فکر می کردم که چی جوری اینا رو می فرستن مدرسه؟باید اون جا خیلی مواظبشون باشن،خیلی.آخه اینا...

   -آقای سررشته داری! بفرمایید داخل...

 

   2.این یکی خواهرم گفت:این سعید چرا مرغ شده؟چرا این قدر زود می خوابه؟اون یکی گفت:آره تازه ساعت دوازده و نیمه.(لحنش طوری بود که انگار دارم با شب بخیرکوچولو می خوابم.حق هم داشت.در خانه ما دوازده و نیم تازه سر شب روشنفکراس.)من از تو جام داد زدم:یکی از مهمترین برنامه های من برای این تابستون خوابه.مامانم گفت آره بابا بذار جبران بی خوابی های سال بشه حداقل.گفتم:آره مثل خرسا.سه ماه سال خوابم.جخ الانم تو خواب تابستونیم.مزاحم خوابم نشین که ممکنه چرخه طبیعیمو به هم بزنین.آره...

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
Moeen

ياد بچگيام افتادم...واسه تفنگ می‌چشبيدم به بابام ول نمی‌کردم.

eshghi

سلام ... اول صوبی کلی مشعوف شديم و خنده در کرديم ... باحال بود

mori

بچه؟ تو آب که نيفتاده بودن؟

mori

اصل مرغ؟

بهار

سلام ... خيلی نزدیک بود ... اين جويبار اولش خيلی زلاله و با شور عجيبی شروع می شه اما کم کم مسيرش ميوفته به جاهايی که به رخوت و سکون می رسه... کاش می شد باز هم به سرچشمه رسيد...

Enkratic

مرگ را پروای آن نیست ٬ که به انگیزه ای اندیشد .. (شاملو *) به گمانم زندگی را نیز ..