خيال پروری های بيخوابی نويسنده آماتور کوچک

گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را    گفت هشياری بيار اينجا کسی هشيار نيست

   اين داستانو بعد از نيم ساعت غلت زدن و بی خوابی نوشتم.اسمش هم اينه:دست چپ زير چونه٬دست راست مماس بر سطح ميز٬نگاه رو به بالا٬يک بالن مجازی بالای سر...!:

   می دانست که چند متر جلوتر يک پاساژ وجود دارد اما نمی دانست چند متر و چند وقت است که دارند اين پياده رو را با هم طی می کنند.اين بار دختر جلوی او افتاده بود و با همان قر و عشوه راه می رفت و هر چند وقت يک بار نگاهی هم به عقب می انداخت طوری که پسر ديد که آرايش بسيار غليظی دارد و جلوی موهايش را هم چتری کرده است.پارچه کوچکی که به طور سمبليک به نشانه روسری بر فرق سر داشت موهای پشت سرش را نمی پوشاند و آنها جلوی چشم پسر تاب می خوردند.مانتوی کوتاهش طوری چسب تنش بود که انگار بر تنش دوخته اند و هيچ وقت نمی تواند از تنش در آورد مگر اينکه بی خيالش شود.شلوار برموداييش هم آن قدر تنگ بود که می توانست حتی هر پسر بچه ۱۲-۱۳ ساله ای را در فکرو خيالاتی ببرد که برايش تازگی داشته باشد و خودش هم نداند ماهيتشان چيست.آن قسمت از پايش هم که بيرون مانده بود آدم را ياد نمونه کالاهای کلی فروشان می انداخت...

   به پاساژ نزديک می شدند و وقتش بود.پسر سرعت خود را زياد کرد و به دختر نزديک شد و در سمت راستش يعنی سمت پياده رو قرار گرفت.در لحظه حساس عبور از کنار هم گفت:دختر خانوم شربت سينه رو تا تهش خوردی اين جوری شدی يا با شيشه خورديش؟...

   دختر ناگهان برافروخت و به عنوان اولين عکس العمل قابل انتظار با کيفش به او حمله کرد:مرتيکه عوضی بيشعور پدر سگ تو خجالت نمی کشی؟مگه خودت خواهر و مادر نداری؟وقتی پسر مچ دستش را گرفت ساکت شد اما کوتاه نيامد و با حرکتی که نشان از آمادگی بدنی و تمرينات ورزشی داشت پای مخالفش را به سمت پسر پرتاب کرد.اما پسر انگار پيش بينی همه جا را کرده بود.ساق پای برهنه دختر در اختيار پسر قرار گرفت.چند ثانيه ای در همين حالت ماندند و بعد در يک لحظه پسر دست و پای دختر را رها کرد و در حالت عدم تعادل او را به سمت عقب هل داد.دختر عقب عقب رفت و توی جوی پهن و پر از آب و کثافت خيابان افتاد و جيغ و دادش به هوا بلند شد.پسر لبخند زنان و سريع وارد پاساژ شد...

   پی نوشت:چرا هيچکی ايهام اون بيتو نگفت؟ 

/ 5 نظر / 4 بازدید
محکوم!

نکوست ... يا علی مددی!

سيما

سلام به دوست عزيز نويسنده ! من منظور شما رو متوجه نشدم ! دوست شما محمد رضا ؟؟؟!!! راجع به نوشته هاتون هم که حتما زيباست ميخونم بعد نظرم و ميگم - بيهوده هم قافيه نشده اند: شب و تب ، هذيان شعر مي داند - هميشه شاد و موفق باشي ...

eshghi

ولی عجل پسره آدم بی ادبی بوده ها نه يعيد ...بگيم از حراست بيان بگيرنش .....احتمالا اکس خورده بوده ....الانم قراره برن تو پاساژ انقد بالا پايين بپرن که نگو مثلا تا ساعت ۵ صبح نه .. دختره هم گيج ميزده اين لباس تنگ وارد مملکت شده فرهنگش وارد نشده انگار ی اين رفيقتون سيما هم بد گيج ميزنه ... فعلا يا حق

elham

حس خوبی بهم دست نداد از خوندن اين نوشته! نه که بگم بده ها! اما... نمی دونم چه طوری بگم بی خيال اصلا!...

دوست

زشت بود خيلی