آخر خط

1. سه چهار روز پیش بود صبح داشتم می‌رفتم سر کار. باران می‌آمد و هوا حسابی سرد کرده بود. همین‌طور که توی چمران ماشین‌ها یواش یواش جلو می‌رفتند، این شیشه من هم کم‌کم بخار می‌گرفت و کار برای تشخیص جلو سخت می‌شد. یک چنددقیقه‌‌ای متحیر بودم که برف پاک‌کن چرا درست عمل نمی‌کند که فهمیدم از توی شیشه است. افتاده بودم تو حکیم. شیشه‌ها را توی آن سرما یکم دادم پایین بلکم بخار از شیشه پاک شود، اما ظاهرا نرخ افزایش بخار بیشتر بود. خوشبختانه چراغ خطر پراید جلویی روشن بود و ولش نمی‌کردم. فکر دیگری به سرم رسید و بخاری را هم روشن کردم تا از داخل شیشه را گرم کند و بخار برود. فقط ممکن بود تا رسیدن به محل کار دست ندهد. دیگر فقط با تلاش بسیار حدس می‌زدم جلو چه خبر است. داشتم کم‌کم کور مطلق می‌شدم که تصمیم گرفتم همان‌جا توی اتوبان بزنم کنار که بخار برود بعد راه بیفتم. اما حالا چی‌جوری باید می‌زدم کنار؟!

تو همین حال و هوا بودم که یک ایده فوق‌العاده خلاقانه به ذهنم رسید! پشت آستینم را کشیدم روی دستم و بخار شیشه را پاک کردم، و دنیای بیرون را دوباره دیدم، به همین سادگی!

2. محله ‌ای که آن‌جا خانه گرفته‌ام جایی هست که بشود بهش گفت پایین شهر. آن‌شبی رفته بودم از عابربانک پول بگیرم. فقط یک دختر چادری مثلا بیست ساله آن‌جا بود. زد سایر مبالغ. عددی را وارد کرد که اولش دو و هشت داشت و عابربانک بهش پول نداد. من گفتم حتما 28 هزار تومن بوده و چون سرراست نبوده نداده. شرم‌زده به چپ نگاهی انداهت و تا بیاید راستش را هم ببیند من سرم را انداخته بودم پایین. عدد بعدی اولش 3 داشت و باز هم عابربانک نداد. پس یعنی این سه تومن بوده و نه سی تومن. پس قبلی هم دوهزار و هشتصد تومن بوده و عابربانک هم که زیر ده تومن فکر نکنم بدهد. پس این بوده دلیل شرمش. تلاش دیگری هم نکرد و رفت. یعنی ده تومن هم نبوده تو حسابش. یعنی حالا برای برداشتن آن سه‌هزار تومنش، باید برود بانک.   

باید دید بعد این ماجرای هدفمندی چه به حال و روز این قشر می‌آید. خیلی وقت بود با این روی زندگی برخوردی نداشتم.

3. فکر کنم ماجرای قتل میدان کاج را همه‌تان با خبر شده‌اید. ماجرای پنج‌شنبه سیاه را. مجروح چاقوخورده‌ای که تا چهل و پنج دقیقه روی زمین می‌ماند تا می‌میرد و مردم هم دورتادور تماشا می‌کنند. نچ‌نچ می‌کنند، فیلم می‌گیرند (+)، سر تکان می‌دهند، و حتی شوخی می‌کنند و می‌خندند، و به تماشای جان دادن یک انسان‌ دیگر می‌ایستند. واقعا کارمان تمام است. آخر خطیم. حالا ببینیم این یکی را چطور می‌خواهیم ربط بدهیم به حکومت. وقتی دور و ورت می‌بینی آدم‌هایی هستند که هر ارزشی حتی بدیهی‌ترین اصول اخلاقی را هم می‌توانند به سخره بگیرند، وقتی می‌بینی ملت مصرانه تیشه برداشته‌اند و می‌زنند به ریشه هر چیزی که ممکن است از نابودی نجات‌شان بدهد این نتیجه‌ها هم خیلی عجیب و غریب نیست. داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگر من توی آن صحنه جرات نزدیک شدن به آن مجروح را هم نداشتم، حتی اگر مث اسفند روی آتیش بالا و پایین نمی‌پریدم به دنبال یک راه نجات، لااقل دیگر نیم ساعت ایستادن و با خونسردی جان دادن یک انسان را تماشا کردن از دستم برنمی‌آمد. چه قشنگ اشاره کرده بود این خبر (+) که اگر این ماجرا توی یکی از کشورهای غربی اتفاق افتاده بود به همراه مرثیه‌خوانی برای اخلاق در غرب تا الان صد بار از سیمای میلی پخش شده بود.

گیم اور شده‌ایم رفته.  

/ 3 نظر / 3 بازدید
احمد شریفی

اولن تو خط اول "هوا حسابی سرد کرده بود" دیگه چه صیغه ای هستش؟ اگه هوا گرم باشه میگی حسابی گرم کرده بود؟ دومن این جمله یعنی چی؟: "فقط ممکن بود تا رسیدن به محل کار دست ندهد." سومن راجع به حادثه میدان کاج این یک حالتی است معروف به «سندروم جنووز» (Genovese Syndrome) که ربط به ایران و غرب نداره و من حوصله توضیحش رو ندارم و خلاصه اش اینه که عکس العمل شاهدان نسبت به یک واقعه بستگی به این دارد که چند تن ناظر صحنه هستند. توضیجات تکمیلی در این لینک: http://feedproxy.google.com/~r/divanesara/~3/ArSgB3wM58c/blog-post_05.html یا http://divanesara2.blogspot.com/2010/11/blog-post_05.html?utm_source=feedburner&utm_medium=feed&utm_campaign=Feed%3A+divanesara+%28%D8%AC%D8%B1%DA%AF%D9%87+%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86%29

امین

راستش منم کم و بیش همین حس تو بهم دست داد. ولی یه سری توجیه بعدش سعی کردم بیارم. مثلاَ شاید وضعیت اون جوون که داره میمیره یه جوریه که کسی حس نمی کنه داره میمیره. یعنی احتمالا یه دسته از آدمهایی که توی اون جمع اند وقتی خبر مردن طرف رو شنیدند حس خیلی بدی از رفتارشون پیدا کردند.

امین

نه والا.