سيزده بدر

   فکر می کنی سيزده را در دانشگاه بدر کردن چطور می تواند باشد؟شک نکن که اصلا جالب نخواهد بود چون من تجربه اش کردم.می توانست روزی به غايت کسل کننده باشد اگر آن اتفاق عجيب نيفتاده بود...

*****

   صبح در حالی بيدار شدم که خانواده سخت در تکاپوی تدارکات مراسم روز سيزده فروردين بودند.مادرم با اينکه روزهای قبل هم به دانشگاه رفته بودم قانع نمی شد و می خواست کار را عقب بيندازم و هر طور شده بيايم.از خانواده اصرار و از من انکار تا بالاخره رفتم.راستش خودم هم دوست داشتم يک جوری از زير اين کار در می رفتم ولی نمی شد.بدشانسی که شاخ و دم ندارد.کاش روزهای قبل کمتر دودر کرده بودم و کار تمام شده بود.من به علت کم تر کاری از دو نفر ديگر اين روز آخری به تنهايی مسئول جمع و جور کردن پروژه شده بودم.پروژه کاری ای که برای نمره اضافی گرفته و حالا حسابی پشيمان شده بوديم٬حداقل من.

   ورودمان ار قبل هماهنگ شده بود.سلام و عليک گرمی با نگهبان ها کردم.هم درد بوديم آخر.هوا فعلا آفتابی بود ولی نمی شد روش حساب کرد چون توی اين چند روز آسمان مدام ابر و آفتاب می شد.نتايج آزمايش ها و يادداشت های بچه ها همه توی آزمايشگاه بود.فورا کارم را شروع کردم که هر چه سريع تر کلکش را بکنم.دو سه ساعتی کار پيش رفت تا اينکه يک دفعه در آزمايشگاه باز شد و يکی آمد تو:

   -سلام حميد!دوستت دارم!..

                                                                 

/ 0 نظر / 5 بازدید