سيزده بدر قسمت سوم

   ...ادامه:

   حالا نشسته بوديم روی چمن ها که نمی دانم چرا خيس بودند و مشغول خوردن ناهاری دير وقت و عجيب که ليلا با خودش آورده بود.هوا ابری شده بود طوری که غم و خستگی ساختمان های پير دانشگاه را می توانستی احساس کنی.و من هنوز با اينکه از صبح يک نفر را هم نديده بودم نگران مراقب اطراف بودم.طوری که می ترسيدم که هر لحظه استاد پيدا شود و ما را ببيند ولی ليلا عين خيالش نبود و تازه انگار گرم شده بود. با دهان نيمه پر گفتم:خيلی حال دادی.مونده بودم چی کار کنم برای ناهار.می دونستم ميای برنامه شامو هم باهات هماهنگ می کردم.خوب می گفتی...

   -آره بعد اون جشن هم که اردوی بين دو ترم بود ديگه.اردوی اصفهان.يادته؟

   ـآره يادمه سنگ مينداختی طرف من بعدش اون طرفو نگاه می کردی!

   -برو بابا عمرا.خودتو نمی گی با دوستات کرکر خنده راه مينداختين از جلوی ما رد می شدين؟

   -نذار بگما يادته وقتی می خواستيم بريم سر کلاس از من جلو می زدی که هميشه انگار من دارم پشت سرت ميام.يادته؟

   -من؟کی؟خودت يادته تو کلاس هميشه نزديک من می نشستی اما نگاهم نمی کردی؟

   -يادته يه دفعه داشتی با دوستات راجع به من صحبت می کردی من يه دفعه اومدم بحثو عوض کردی؟

   -نه يادم نيست.ولی تو حتما يادته جلوی من می رفتی از بقيه جزوه می گرفتی.

   -ااا...ديگه داری خالی می بنديا...من که جزوه بگير نبودم.خداييش خالی بستی ديگه؟

  -آره.مثل خودت.

   -نه تا الان من هر چی گفتم راست بود هنور خالی بنديارو شروع نکردم!

   خنديد و من هم ولی آرام.مبادا کسی شنودمان کند.ولی کم کم من هم بی خيال شدم.خاطره ها ميهمانمان شده بودند و تمام ناشدني.از خودمان از بچه ها.آن هايی که مثل ما چهار سال از بهترين سال های عمرشان را اينجا گذرانده و بزرگ شده بودند و آن هايی که نه.آمار عروسی و نامزدی بچه ها هم جالب بود اگر تصاويری که از بچگی تر هاشان داشتی کنارش می گذاشتی.خلاصه آن قدر گرم گفت و گو شديم که ديديم چند ساعتی گذشته و اگر باران نبود شايد بيشتر هم می گذشت.رگبار تند بهاری٬از آنهايی که اگر بخواهی خيلی احساسی برخورد کنی بايد قيد سلامتی را يکی دو هفته بزنی.برگشتيم....    

/ 1 نظر / 4 بازدید
minimos

لا مصّب چه کرده! واقعآ قشنگ می نويسی! من الان نمی تونم احساسمو بيان کنم.... واقعآ خيلی خوب می نويسی.