نبرد آخر

همان‌طور که می‌دانید ماجرا از این قرار بوده که یک گروه کوهنوردی، تصمیم می‌گیرند راه جدیدی را برای صعود به قله بالای هشت هزار متری برودپیک باز کنند، یا ظاهرا تلاش گذشتگان در این راه را تکمیل کنند، اما به هر دلیلی از فدراسیون کوهنوردی مجوز نمی‌گیرند. در نتیجه پس از به جا گذاشتن نامه‌ای پرشور و احساسی، با تدارکات شخصی عازم پاکستان می‌شوند. این گروه در راه بازگشت از قله، اشتباها از مسیر اصلی منحرف و در ارتفاع بالاتر از هفت‌هزار گرفتار می‌شوند. شرایط سخت امداد و نجات در این ارتفاع باعث می‌شود که از شنبه شب که آخرین تماس با این گروه برقرار شده، تلاش‌ها برای نجات ناکام بماند و عملا متوقف شود تا با یقین بتوان گفت یک تراژدی اتفاق افتاده است.

دو رویکرد می‌توان در مقابل حادثه اتفاق افتاده داشت. اولی همان چیزی است که عصاره‌اش در نامه مربوطه آمده است. یعنی شاید عده‌ای برآن شوند که این راه حماسی را ادامه دهند. اما دومی بیشتر فکر مرا مشغول می‌کند. در واقع تفاوت اولی و دومی این است که کوه را یک مبارز قدرتمند بدانی که قرار است در یک نبرد سرافرازانه او را شکست بدهی، یا فرو رفتگی‌های لایه‌های زمین در یکدیگر که در گذشت قرن‌ها به صورت برآمدگی درآمده‌اند. شاید اگر مطمئن باشم کسانی که به چنین شرایطی دچار می‌شوند تا آخرین لحظات هم فکر نمی‌کنند که کاش به جای من روبروی کولر در گرمای تابستان لم داده بودند، من هم به این تلاش حماسی ایمان بیاورم. کوهنوردی را به عنوان یک ورزش شاید تا حدی درک کنم، حدی که آخرش پلنگ‌چال است. ولی از آن‌طرف همین ادراکم بهم‌ می‌گوید که هوا در ارتفاع هشت‌هزار متری سرد و نامناسب است و شرایط جالبی برای زندگی یک انسان فراهم نیست. این را که چند هزار متر بالا رفتن و پایین آمدن – که کار انجام شده در آن از نظر فیزیکی معادل نیرو ضربدر جابجایی و بنابراین صفر است – باعث شود که دیگران را غرق شده در باتلاق عاشقان میز و صندلی بدانی و در خود حس پا گذشتن بر گلوی دیگران و یا برتری و متفاوت بودن پیدا کنی را درک نمی‌کنم.

من خودم هم از همین گرفتاران میز و صندلی‌ام و ابدا قصد توجیه این مدل متداول زندگی را ندارم. اما از آن‌طرف، این‌که برای فرار از واقعیت سخت و گاهی تلخ زندگی، دنبال معانی متفاوت بخشیدن به چیزهای دیگر باشی و به هر دری بزنی را هم نمی‌فهمم. حسی که از چنین تلاشی به آدم دست می‌دهد اگر در خود طعمی از تفاخر و متفاوت فرض کردن خود داشته باشد، از نظر من فرقی با فخر فروختن با ماشین میلیاردی ندارد، هرچند که در ظاهر حاوی معانی متعالی باشد. حقیقیت این است که زندگی سخت است و پشت میزنشینی اگر راه درستش نباشد، خیلی چیزهای دیگر هم نیست و فریب است. شاید بزرگترین کاری که آدم‌ها می‌توانند در موردش انجام دهند، صرفا تلاش برای قابل تحمل کردنش است. اگر بالا رفتن از ارتفاع، باعث می‌شود که آدم خلق و خوهایی به دست بیاورد که دنیا با حضورش جای بهتری شود حتما قابل تامل است. در غیر این صورت، فکر می‌کنم دیگر نیازی به هشت‌هزار متر بالا رفتن نباشد.

اصلا همه این‌ها را گفتم که این را بگویم. نزدیک‌تر بودن به مادرم، نمی‌گویم دلیل اصلی نرفتنم از ایران بعد از فوق لیسانس بود، اما هروقت می‌خواستم به تصمیمی که گرفتم فکر کنم، این که مادرم مرا نزدیک خودش می‌داند و فرصت دیدار زود به زود دست می‌دهد و زندگی‌اش از آنچه که هست، سخت‌تر نمی‌شود، دلگرمم می‌کرد. شاید همه مادرها این‌طور هستند اما به هرحال، کل دلخوشی مادر من محدود می‌شود به بچه‌هایش و بس. از جمعه که خبر گرفتار شدن کوهنوردان رسانه‌ای شد – شرایطی که با انتخاب خود به آن رسیده بودند – بیشتر از حس و حال آن‌ها به حال و احوال کسان دیگری فکر می‌کردم که بدون انتخاب خودشان و به ناچار در این شرایط گرفتار آمده بودند. مادری با هزار ترس و نگرانی، فرزندش را بدرقه چنین سفری می‌کند (نمی‌توانم تصور کنم مادری دلش راضی باشد). فردایش از تلویزیون خبر می‌دهند که فرزندش در ارتفاعات گیر افتاده‌ است. دوباره فردایش می‌شنود تماس با فرزندش قطع شده. روزهای دیگر می‌شنود که تلاش امدادگران ناکام می‌ماند و آخر هم شنود که کلیه تلاش‌های نجات متوقف شده و امید به زنده ماندن فرزندش نیست. درک حسی که به یک مادر از تصور هر روزه فرزندش در حال یخ زدن در جایی دور از دسترس بقیه انسان‌ها دست می‌دهد از توان من خارج است. شاعرانه‌ترین دلیل‌ها هم از نظر من، وارد کردن چنین ظلمی را توجیه نمی‌کند. در طرفداری از این قهرمانان‌، و مادران احتمالا ساده، پشت‌میزنشین، سجاده‌نشین و یا آشپزخانه نشین‌شان، بدون شک من طرف دومی هستم. فقط خدا بهشان صبر بدهد.

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

سعید جان، من فکر میکنم همونطور که خودت هم گفتی، مشکل تو اینه که انگیزه اونها رو برای کارشون درک نمیکنی. تلاشی که اونها کردند و بهایی که براش پرداختند، فراتر از دایره درک تو هست. من متاسفانه نمیتونم کاری کنم که تو بتونی قضیه رو از دید اونها ببینی و انگیزه هاشونو درک کنی. هیچوقت نتونستم برای کسی که کوهنوردی جدی نمیکنه این رو توضیح بدم ولی ی مثال میزنم برات که شاید نشون بده حرفات از نظر من یا آدمهای مشابه آیدین چطوری به نظر میاد. میدونی حرفات برای من مثل چی میمونه؟ مثل این میمونه که کسی بیاد به تو بگه کسایی که چهارسال پیش تو خیابونا بودن و یا کسایی که به خاطر اعتراضات اون موقعشون هنوز تو زندانن و یا بهای سنگین تر ازین پرداختن، کارشون با فخر فروختن با ماشین میلیاردی فرقی نداره!! یا اینکه اونا عقلشون نمیرسیده که چیکار میکردن و الان حتما دلشون میخواد زیر کرلر باشن!! یا مثلا کسایی که تو کهریزک بودن و مردند، مادرشون رو اونقدر که سعید مادرشو دوست داره دوست نداشتن که رفتن تو خیابون وگرنه میموندن تو خونشون!! این مثال رو میزنم چون حدس میرنم تو انگیزه اون آدمهایی که اون موقع تو خیابون بودن درک میکردی. جوابت به آدمی که ای

نسیم

ادامه... جوابت به آدمی که این حرفا رو بزنه چیه؟ شاید اگر انگیزه های اونها رو درک نمیکنی، سکوت کردن بهتر از این باشه که کار اونها رو کوچیک کنی و سعی کنی جاش بدی تو دایره ی درکت که برای کار اونها جای کافی نداره. من فکر نمیکنم اونها کار حماسی کردند ولی کاملا درکشون میکنم و برای هدفی که داشتن و بهایی که براش پرداختن احترام زیادی قایلم پی نوشت: ببخشید اگر حرفام احساساتی یا تند هستند. غم از دست دادن آیدین برای من زخمیه که حالا حالاها درد میکنه جاش. نوشته ت چنگ زد به زخمم. مطمینم تو هم اگر آیدین رو میشناختی و دغدغه هاشو درک میکردی، ماجرا رو نه "ازین قرار" که از قرار دیگه ای مینوشتی.

سعید

سلام نسیم جان، از این طرفا؟! اول بگم که اگه این متن ناراحتت کرده عذر می خوام. بعدش هم آره، من به عنوان کسی که تو اون روزها تو خیابون بوده، هیچ مشکلی ندارم اگه کسی در مورد ماجراهای چهارسال پیش بپرسه که چی؟ حتی ممنون می شم اگه بفهمه و برای من هم توضیح بده که چرا یکی از شریف ترین آدم های این سرزمین الان تو سن هفتاد و خورده ای سالگی به جای این که بچه ها و نوه هاش دور و ورش باشن باید تو حصر باشه و از اون طرف کم کم بگن تقلب نبود تخلف بود یا تدلیس بود یا هر چیز دیگه. اصولا من مشکلی با سوال کردن در مورد هیچ مساله ای ندارم و هیچ گونه سرسپردگی ای هم به هیچ طرز فکری ندارم. با این که خوشحال می شم که دقیقا بفهمم مردم برای چی تو انقلاب های ایران و مصر و لیبی و ... مردن، ولی باز هم این که کسی مثلا بگه می خوام مملکتم جای بهتری بشه برای مردمم برام مفهوم تره تا این که کسی بخواد بره کوهنوردی تا چیزی رو به کس دیگه ای ثابت کنه (نامه قبل رفتن).

سعید

به خصوص که ظاهرا هیجانات جوانی همه جوره تو این سرنوشت تاثیرگذار بوده. من کوهنورد نیستم اما این ماجرا رو دنبال می کردم و همین قدری که از خاطرات رامین شجاعی که لینکش رو می ذارم متوجه می شم اینه که بی تجربگی و بی برنامگی (ذخیره غذایی کم و پیش بینی های غلط زمانی) و سرپیچی از دستور همنورد با تجربه تر (رفتن به قله و برگشت از مسیر متفاوت) تو این سرنوشت خیلی تاثیر داشته. ضمن این که به هرحال چیزی که من متوجه نمی شم ممکنه واقعا هم بسیار فراتر از درک من باشه یا مثلا چیزی باشه که بعدا بهش برسم. من فقط سوالات خودم رو راجع به این ماجرا مطرح کردم که خلاصه اش که فک نکنم کسی بتونه جواب بده اینه که آیا اونها در لحظات آخر شبیه من فکر نمی کردن؟ به هر حال بازم اگه باعث رنجش شده پوزش می خوام! [لبخند]

سایت ساز

با سلام،آیامی خواهیددارای سایت مستقل وحرفه ای شوید؟ آیامی خواهیدزحماتی که برای وبلاگ خود می کشید از بین نرودو به نفع صاحبان سایت های ایجادوبلاگ نشودوبرای خودتان بماند؟ آیامی خواهیدازدنیای مبتدی وبلاگ خارج شده وبه دنیای حرفه ای سایت واردشویدوبا گسترش سایتتان اسپانسر ها به سراغتان بیایند؟ آیامی خواهیدبدون داشتن دانش برنامه نویسی ودانش راه اندازی هاست وارددنیای حرفه ای سایت شود؟ آیامی خواهیدبا کمترین هزینه ممکن دارای یک هاست یک دامنه رایگان و قالب حرفه ای ومدرن سایت شوید؟ آیاقیمت های سرسام آورسایت های ایجاد هاست ازورودشمابه دنیای حرفه ای سایت جلوگیری کرده است؟ آیامی خواهید با یک قیمت باورنکردنی همه امکانات بالارایک جادریافت نمایید؟ آیامیدانیدکه این امکانات نیازبه تمدیدماهانه یاسالانه ندارندوشما فقط بایک بارخرید،سایت رابرای همیشه ازآن خود می کنید؟ آیامیدانیدتمام کارهای راه اندازی سایت ازجمله راه اندازی هاست ونصب مدیریت محتوای جوملا و قالب های آن توسط شرکت سایت سازانجام می گیردوشمافقط سایت خودراطراحی ومدیریت می کنید؟برای دریافت سایت وکسب اطلاعات بیشتر،به مامراجعه کنید.

بــــــردگی کلمـــات

عشق رفاقت است نه رقابت و در رفاقت سالم کسی بازنده نیست. عاشقانه های اشتباه به مانند سرابند از دور زیبا و از نزدیک تهی از حیاتند سلام و وقت به خیر

رزماری

سلام مانتوی شکیرا در همایش عبرت ؛ حکومت نظامی در مدرسه دخترا ؛ مدل های حجاب در خانه و مدرسه ؛خلاقیت های نویسندگی دخترا در دستشویی شماره 3 ؛ شو لباس در مدرسه ؛ گرفتن امان نامه از معلما ؛ گرفتن ناخنها با قیچی چمنزنی در عملیات خشم روز ؛اعتراف به برتری مدارس پسرانه توسط دخترا ! لاف عفاف ، دعواهای دخترانه ، ماجراهای دوست پسرهای دخترنمای بچه ها ، اردو رفتن ، اسلحه دست گرفتن دخترها ، معلمهای عجیب غریب و بی حوصله همه اینها در کنار تصاویری زیبا و مرتبط در وبلاگ "مدرسه دخترا" از اول مهر با وقایع تلخ و شیرین مدرسه دخترا همراه شوید به گزارش دختری پیش دانشگاهی که مونده بین تعطیل کردن همه ی کارهای مورد علاقه اش و کنکور لعنتی یکی را انتخاب کند و بعید است زورش به علائق اش برسد به نفع کنکور.خاطره بازها ، اونایی که خیلی سال نیست از مدرسه رفتنشون گذشته ، اونایی که زمان نادرشاه مدرسه میرفتن و خود دانش آموزان همین الان ، قول می دهم کاری کنم که تصور کنید همه تان شاگردهای همین مدرسه هستید.دیگه چی باید بگم که قانع بشین سربزنین ، قانع بشین دیگه بابا! اینا به کنار ،پول پاستیل را دادم برای این تبلیغا لامصبا.بازم بگید پیام ت

minimos

خوشحالم که وبلاگ رفقای قدیم هنوز زنده است! و دستشان هنوز به قلم می رود.

فرید

سلام سعید جون. منتظر پست یلدای دهم هستم [چشمک]

vahid

Mother complex از فروید و خوردن جادوگر شخصی مردان توسط مادر از یونگ را بخون