جوینده زمان

هیچ وقت در زندگی ام به اندازه این تقریباً یک سال نیاز به مدیریت زمان پیدا نکرده بودم. راستش تا حالا همیشه وقت برای هر کاری داشتم آن هم به این دلیل که کارها به نوعی روتین بودند. خیلی کم پیش می آمد یک اتفاق غیر منتظره وقفه ای در کار هایم بیاندازد. در واقع تعداد کارهائی که باید انجام می دادم هم زیاد نبودند. مهمترینشان داستان پایان نامه بود که با وجود وقت گیر بودن و اعصاب خرد کن بودن و پر فشار بودنش یک جور نظم خاص خودش را داشت. به جز آن بقیه وقت در اختیار خوش گذرانی و فوق برنامه ها قرار می گرفت. اما نوع کارم من را مجبور کرد تا برای اولین بار لزوم یک نوع برنامه ریزی متناسب با خودم را حس کنم. این قضیه برای یلدائی که هرگز نمی خواست زیربار حساب و کتاب زمان برود خیلی تازگی دارد. وقایع غیر قابل پیش بینی یک جورهائی هیجان زندگی حساب می شوند. اصلاً خود زندگی اند. اگر نباشند دیگر از فرط شسته رفته بودن پدیده هائی مثل صبر ، لحظه شماری و تعلیق که جزئی از تعریف حیات بشرند بی معنی می شوند. اما من اینجا می خواهم بگویم که این غیر منتظره ها درباره من و امثال من بعد دیگری هم پیدا می کنند که اسمش فشرده کردن کارهاست چون تمامشان باید انجام شوند. آنها از نوع انتظار و بلاتکلیفی نیستند از نوع اجبارند و ابداً ممکن نیست نادیده گرفته شوند. من فکر می کنم که می دانم برای هر روز چه کارهائی باید انجام بدهم. کشت سلول ها ، تست های آلودگی از پیش تعیین شده ، نوشت پروتکل های کاری مشخص. اما ناگهان وقتی وسط انجام این کارها هستی و خوشحال از این که خوب پیش می روی، یک نوع سلول جدید از یک جای دیگر برایت می رسد و باید سریع تیمارش کنی. ببینی چه محیط کشتی می خواهد ، آلوده هست یا نه و هر چه سریعتر وضعیتش را گزارش بدهی. خوشحالی که مباحث مربوط به خودت را در قالب مقاله نوشته ای که ناگهان یک بخش جدید هم به نوشته هایت اضافه می شود و باید فکر کنی که سراغ چه رفرنس هائی بروی و چطور بنویسی. می خواهی کم کم جمع کنی و از محل کار بزنی بیرون که یکی به فلان ماده احتیاج مبرم پیدا می کند و نمی توانی رهایش کنی و وقتی که آن کار را هم تمام کردی و دیگر جداً می خواهی بروی رئیست تماس می گیرد و می خواهد که لیست مواد مورد نیاز را با جزئیات دقیق برایش بفرستی و تازه آن موقع می فهمی که یک مسئولیت جدی دیگر هم به تو اضافه شده است و نکته اینجاست که تمام این ها را بی چون و چرا و سریع باید انجام بدهی. حالا کنارش بگذارید کارهای دیگری که فوق برنامه هم نیستند اما لازم است که انجام بگیرند. دارم کم کم به این وضع عادت می کنم. یعنی می پذیرم که به بهترین شکل ممکن باید کنار بیایم و اینجاست که برنامه ریزی مفهوم پیدا می کند. که چطور حساب کارهای از قبل مشخصت را داشته باش تا وقت برای نامشخص ها پیدا کنی و چطور به اهمیت زمان های خالی پی ببری و بدانی که day dreaming دیگر جای چندانی در روزانه هایت ندارد. خلاصه من که قبلاً اگر یک خروار کار روی دستم گذاشته می شد ولشان  می کردم و صبر می کردم تا در زمان مناسب که حوصله شان را داشتم تمامشان کنم و فوقش هم بعضی هایشان را می پیچاندم ، حالا باید آرامشم را حفظ کنم و هم شان را سروسامان بدهم و آرزو کنم که زمان کش بیاید و  به توصیه همکارم که این جمله نسبتاً معروف را برایم بازگو کرد گوش کنم : " یک فیل را چطور می خورند؟ لقمه به لقمه!"

/ 1 نظر / 13 بازدید
ماشا

سلام دوست من. نوشته هایت دلنشین و احساسی است.برایت همیشه و همه جا بهروزی و پیروزی آرزو دارم. به دیدارم بیا و نوشته هایم را بخوان ونظرت را بنویس. با تبادل لینک چطوری؟ خبرم کن.