بیست و هفت سالگی

بیست و هفت ساله شدم. گفتم قبل این که امروز منقضی شود و وارد بیست و هشت بشوم این را بگذارم اینجا، تا ایشالا نیمه دوم هم به خیر و خوشی تمام شود و توضیحات تکمیلی را متعاقبا ارائه کنم!

...

بله. بیست و هفت ساله شدم و همه چیز در امن و امان است و اوضاع به نظر مرتب می‌رسد. حقیقتش بیست و هفت سالگی خیلی مزه داد و سرشاراز اتفاقات خوب بود. البته می‌دانم که در این اوضاع و احوال رکود که انگار بوی الرحمن وبلاگستان بلند شده است، برای دیگران خیلی جذاب و هیجان‌­انگیز نیست که یک نفر بیاید و بنویسد که همه چیز خوب است (نمی‌دانم چرا علاقه بیشتری به خواندن ماجراهای تلخ و احوالات نامساعد وجود دارد، ولی سمت و سوی وبلاگستان این را به خوبی نشان می­ دهد) اما چه کنم که انصافا بیراه نمی‌گویم و اوضاع طوری شده که حتی تیم محبوب آدم هم بعد سال‌ها شکست و ناکامی در شب تولدش در خانه حریف در یک بازی حساس برنده می‌شود و لیگ را می‌برد!

البته از یک نظر بابت تاسف است و آن هم اینکه کاشف به عمل آمد بابای یلدا طرفدار بارسا است و احتمالا در این غم سوگوار. اصولا فکر می‌کنم همه باباها اگر فوتبال را تعقیب کنند باید طرفدار بارسلونا باشند (مثل بابای خودم که برخلاف بازی‌های گذشته امشب بعد بازی بهم زنگ نزد) چون اصولا مسی و گواردیولا برای تربیت فرزندان باید الگوی بهتری به نظر بیایند تا کریس رونالدو و ژوزه مورینیو. مع‌الوصف جای شکرش باقیست که خود یلدا در این غم سوگوار نشد. البته علاقه اصلی‌اش زمانی که فوتبال را دنبال می‌کرده، بارسلونا بوده، اما از وقتی این حقیقت را برایش آشکار کرده‌ام که طرفداران بارسا بسیار بسیار زیادتر از آن چیزی هستند که فکرش را بکند، در اینکه طرفداری از چنین تیمی در خور او هست یا نه دچار تردید شده و فعلا بر سر یک دو راهی برای تصمیم به سر می‌برد!

اما جدای از این‌ها، درس و کار کماکان پیش می‌روند. روزشماری می‌کنم برای پایان این دو ماه و رسیدن تابستانی که همان شیرینی تابستان‌های کودکی را خواهد داشت، با اتمام کورس­های درسی و کاهش فشار کاری. دوست دارم بتوانم با فراغ بال، چیزی بخوانم و فکرهایم را حلاجی کنم و افکارم را منتقل کنم و چهار کلمه حرف حسابی بنویسم، این طور وقت‌هاست که به خودم دلگرمی می‌دهم که بگذار این سختی‌ها بگذرد، و سعی می‌کنم توجهی نکنم به این مزاح قدیمی که پس ذهنم وول می‌خورد و می‌گوید زندگی صد سال اولش سخت است.

الان ساعت از سه صبح گذشته و من فردا صبح هم کلاس درس دارم و هم باید سر کار بروم. بعد از بازی به تلافی این چندسال، حسابی توی فیس بوک کری خواندم! چندسال پشت سر هم باختن خیلی ناامید کننده است، ولی عوضش اگر این طوری ببری بعد عمری کلی حال می‌دهد! بنابراین در واقع الان که این‌ها را می‌نویسم، ساعت سه صبح است و از تولد رسمی من چند ساعتی گذشته است، اما دیگر این مقید بودن‌ها به زمان دوی اردیبهشت دیگر چندان هم مهم نیست، چون امسال برای اولین بار، مراسم سنتی تولد را در پنج‌شنبه، و روزی غیر از تولد رسمی برگزار کردیم! مراسمی که یلدا تدارکش را دید و با محبتش یک عالم شرمنده‌ام کرد.

القصه این که اوضاع به نظر روبراه می‌رسد، ولی باز آدم است دیگر. طمعکار است. همه چیز عالی باشد و یک چیز نه، باز هم ممکن است فکرش به آن یک چیز برود. این‌طوری می‌شود که حتی وقتی در کنار محبوبش و دوستانش هم خوش است، باز ممکن است فکرش برود سراغ آن دوستانی که در این سرزمین نیستند و با خودش فکر کند که اگر آنها هم بودند چطور می‌شد، و باز امیدوارانه و بی‌دلیل، به روزی فکر کند که همه با هم هستند.

خلاصه که در این آب و خاک، درست است که وقتی سخت بگذرد سختش خیلی سخت‌تر از بقیه جاها است، ولی هنوز هم می‌شود گاهی خوش گذراند. نمونه‌اش همین عکس پایین که کلی انرژی و محبت دارد توش! ایده شمع چیدنش هم از خود یلدا بود که به جای عدد گذاشتن، برای تک تک سال‌هایی که از من گذشت شمع بچیند. حالا خیلی دقیق نشوید که چقدر زیاد است و نشمرید شمع‌ها را، که من کلا خیلی وقت است که کاری با این اعداد ندارم!

 

/ 9 نظر / 14 بازدید
فرانک

راستی تولد واقعیتم مبارک سعید جان [گل] امیدوارم سالهای طولانی در کنار محبوبت و دوستات خوش باشی [لبخند] و همه سالهای آینده مثل سال پیش پربار و خوب و حتی بهتر باشه [لبخند]

تسليم ناپذير

تولدتون مبارك آقا سعيد.اميدوارم سالهاي بعد هم كنار يلدا خانوم و ساير عزيزانتون تولدتون رو جشن بگيريد و خوشحال باشيد[گل][هورا]

امین

آقا صحنه را بالاخره دیدم. گل کریس رو میگم. حال داد. شاید یه روزی سختیه اون دیارم از سختیه بقیه جاها کمتر بشه. در مورد خوش گذرونی که به من اصولا اونجاها بیشتر خوش می گذره. البته فک کنم بخاطر اینه که یه مدت خوشیا رو سیو می کنم بعد یهو مصرفش می کنم. چون تکی نمیشه مصرف کرد. تولدت ام که مبارک. عدد قابل توجهی شدیما. یواش یواش بحران های میانسالی میاد سراغمون. به امید دیدار

ف.ن

این وبلاگ شما هم شده برای ما مثال نوستالژی! بالخره از این ابهام در آمدیک که یلدا خانم شخصیت واقعی است (دارای وجود غیر مثالی ) و مخلوق تصورات نویسنده نیست !!![تعجب] (احتمالا) تولدتان مبارک باشه آقای سررشته داری

ف.ن

فکر می کنم علت طرفدار های زیاد بارسا این باشه که حتا من که از فوتبال سر در نمی آورم هم بیشتر وقت ها از هیجان حاکم به بازیشون لذت می برم. انگار پیچیده و تخصصی نیست ،عامیانه و راحت!(حالا تعجب نکنید که نسبت دادن این صفات به فوتبال چه قدر موضوعیت داره !) ولی من ترجیح می دم برای پسرم از مورنیو مثال بزنم تا گوآردیولا!!!!

امین

این طور نیست که اونجاها ایران نباشه. درست عکس این است اینم برای شفاف سازی [چشمک][نیشخند]

نسیم

با تاخیر البته ولی تولدت مبارک سعید. انشالله هر سال زندگیت از سال قبل بهتر باشه و بیشتر احساس خوشبختی بکنی [لبخند]

مینا

ببخشید این یلدا خانوم کی هستن؟ من پستای اسن اواخرو همه رو خوندم، حرفی نبود ازشون؟[نیشخند] میشه معرفی شون کنین یا آدرس پست معرفی رو بدین؟!! [مغرور]

نرگس

[خوشمزه][خوشمزه]این کیکه روووووووووووووو خدایااااااااااا مام سه رو بعده شما دنیا اومدیم اما ازین کیکا نداشتیم چرا:(((((( زنده باد هرچی اردی بهشتیه:)