خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦

همسفران چارسال

پیش نوشت: باز هم طولانیست٬ می دانم. ولی دلیل دارد. یک کم خاص است آخر. متنیست که برای جشن فارغ التحصیلی مان نوشته بودم. یک جور تایم لاین است از این چهارسال دوره لیسانس مان٬ اگر بشود این طور گفت. پس پیشاپیش ببخشید که باز پست طولانی می بینید. 

 

 

 

باسم المصیر

صفر.

 

توی سالن کهربا نشسته ای. دلشوره داری و حس آشنای یک شروع تازه، حس دوباره زاده شدن... چه خبر است آن بیرون؟! انگار جماعتی بر طبل جنگ می کوبند و فریاد می کشند. هیجان زده شده ای، مثل من...
- " واقعاً باعث افتخار ماست که امسال هم از صد رتبه برتر کنکور... "
دیگر چیزی از آمار و ارقامی که طرف می دهد نمی فهمی. بی تاب شده ای و فقط می خواهی بدانی آن بیرون چه خبر است. فقط می خواهی در باز شود، آغاز شود...
- " برقی بیا این جا! برقی بیا این جا! "
- " برقی خوش اومدی! برقی خوش اومدی! "

 

یک.

قلم تو را می بینم که تند تند روی کاغذت می لغزد و عدد و رابطه ثبت می کند. هول می شوم. به خودم هشدار می دهم که بجنب! از کفت نرود! این 206 برای خیر مقدم به تو این جاست! اما دوباره فکر و خیالم می پرد. سیال غرور می ریزد و پرم می کند! نشئه می شوم، باد می کنم!: ولی پسر، خودت هم نمی دونستی چه کار بزرگ و ارزشمندی کرده ای ها!
- " خوب بچه ها، این همش یه شوخی بود. آقای امیری هم که برنده مسابقه شدن نفوذی ما بین شما بودن! "
بور شده ایم، همه مان...

 

شوخی کافیست. ترم شروع می شود. دلت را تیره نکن! این آوای منحوس را به شگون بد نگیر! کلاغ ها را می گویم، یادت هست خبر شروع ترم تازه را از آن ها می شنیدیم؟!
درس ها و کلاس ها، دوستی ها و تجربه ها...

تو را می بینم و یادم می افتد همانی هستی که توی اردو مشهد اول سال داشتی آدامز می خواندی! یا آن یکی هستی که سر کلاس C اظهار فضل می کردی! اه اه! اما تو هم همین را می گویی و با خودت فکر می کنی این با این قیافه اش واقعاً چه جور موجودی باید باشد؟!
حالا چی؟ هنوز دستت نیامده رفیق قدیمی؟!

ما 200 نفر آدم سر کلاس، ما مثل 200 تا بمب عمل نکرده! هنوز خیلی از درس و کنکورمان نگذشته، پس وقتش است عمل کنیم. وقتش شده نشان دهیم کداممان با حال تر است: 
-
 " چیه، می خواین دست بزنین؟! خوب بزنین! "
دکتر رحیمی تبار دوست داشتنی می گوید، اما یادش می رود بگوید همه جا از این کارها نکنید، وگرنه ممکن است رنجبر عصبانی شود یا بهمن آبادی با قهر کلاس را ترک کند...

 

- ببین، اون که ردیف سوم نشسته سیاه پوشیده کنار فلانی، اون چیه فامیلیش؟!
- من آمار اونو دارم، من اونی که پشتشه رو نمی شناسم. اونو بگو تا اینو بهت بگم!
این جلسه کلاس هم گذشت. راستی چرا انگار هیچ چیزش یادم نمانده؟!..

- " پاشین بیاین بچه ها. اردوی معارفتونو از دست ندین. همه سال بالایی ها همینو بهتون می گن. مطمئن باشین وقت برای خوندن ریاضی 1 دارین! "
ساری. اولین تجربه در کنار هم بودن. بکر و نو، آن چنان که به هیجانت بیاورد و بی خودت کند. آن طور که نفهمی این چیزی که خوردی ماکارونی بود یا سنگ. انگار همه جوانی های گذشته ای را که از تو دریغ کرده اند یک جا دارند بر می گردانند. می خواهی انتقام روزهای رفته را بگیری، کسی جلودارت اگر نباشد...

 

مزه کرده. باید به هر بهانه ای تکرارش کنی. نزدیکترین بهانه افطاریست. افطاری هم برگزار می شود. حالا چه؟!:
- آقا ساعت یک و نیم جمع شیم جلو بوفه مافیا.
- جلو بوفه رو تازه صبح آب دادن!
- خوب پس می ریم جلو مکانیک!
اصلاً چرا منتظر بهانه بمانی؟ بهانه را می شود جور کرد: قرار کوه، چت، سینما...
" سلام بچه ها. خوبین؟ می خوایم آخر هفته یه برنامه کوه بذاریم. پس خرخونی رو بذارین کنار و پاشین بیاین! قرار ما راس هشت صبح دم پستخونه تجریش..."

 

طوری برخورد می کنی و نگاهش می کنی که انگار شیءی است که از سیاره دیگری آمده! هاج و واج محکش می زنی، شاید سر از کارش در آوری! اولین برخوردهای تو با موجودات بیگانه، شیرین و ماندگار!:
- سلام خانوم فلانی، شما خوبین؟!
- سلام، خیلی ممنون! شما خوب هستین؟!
- من هم بد نیستم. راستی C نمره زده ها!
- اِ؟ نمی دونستم! شما خوب شدین؟!
- نه بابا، من که اصلاً برای امتحانش نخوندم. ولی شما خوب شدینا!
- اِ، شما از کجا می دونین؟ مگه با شماره دانشجویی نزده؟!
- حالا دیگه! کاری ندارین؟ خدانگهدار!

 

درس ها جدی می شوند. C جشنواره حذف W راه می افتد، اما جوانی را عشق است!:
- " تو بهترین پسری هستی که تو عمرم دیدم! "
تو برای من تعریف می کنی که در خبر است که این را در فلان برنامه این به آن گفته. من هم برای بقیه تعریف می کنم... کجا سیر می کنیم؟ یکی نیست ما را به خودمان بیاورد؟!:
" سلام به همه هم کلاسی های عزیز. با ابراز تاسف از حادثه ناگوار بم، ما خواستم بگم در حال حاضر یکی از هم کلاسی هامون روی تخت بیمارستان به سر می بره ولی نه به خاطر زمین لرزه بلکه سکته مغزی. از شما می خوام برای این دختر آرزوی سلامتی کنید. نمی دونم می شناسیدش یا نه، در هر حال خانوم حکیمی یکی از بچه های بسیار خوبمون هستن که دو سه روزیه جاشون خالیه. به امید بهبودیش. "
ناهید حسینی، میل 126 گروه برق sharif_bargh_82.

 

دکتر رحیمی تبار سر کلاس برایمان از بم می گوید. کاش زودتر جز دست زدن چیز دیگری هم بهمان یاد داده بود. احساسش را پس می زنیم. مقابل ما می شکند و  اشک می ریزد... دکتر علوی سر کلاس مقدمه، از ماجرای هم کلاسی مان یاد دختر از دست رفته اش می افتد، اما او خودش را کنترل می کند و از کلاس خارج می شود. وقتی برمی گردد چشمانش سرخ شده... گروهی مان برای کمک عازم بم می شوند، ما خودمان را برای امتحانات پایان ترم آماده می کنیم... 

 

دو.

ولي جواني مان مثل صخره ايست كه از بالاي كوه سرازير شده. اين سنگ هاي كوچك فقط يك لحظه اي سرعتش را مي گيرند. كاريش نمي شود كرد، خودش بايد تا ته مسيرش را برود.

 

ترم جديد شروع شده. دوباره بي كار شده ايم. سرمان باد مي خورد و چه كارها كه نمي كنيم! گروه هاي جديد راه مي اندازيم و با هم كل كل مي كنيم، سر امتحان ميان ترم فيزيك دو صندلي ها را برمي گردانيم، شماره ها را مي كنيم و امتحان نمي دهيم، توي جشن پايان سال به جاي تخم مرغ همديگر را رنگ مي كنيم! خوشم مي آيد آماده هرجور تجربه اي هستيم:
" سلام. قابل توجه كساني كه با استاد نيكنام درس معادلات دارند، گروه هاي هفده تا بيست درس. دانشكده رياضي اعلام كرد به علت عقب بودن بيش از اندازه درس، اين گروه ها را حذف كرده. افراد اين گروه ها در ترم آينده براي برداشتن اين درس در اولويت خواهند بود. "
شوخي اول آوريل! يا:
" سلام. يه خبر خوب! مي تونيد واسه خريد CD خام به من مراجعه كنيد! SONY يا TDK فقط 200 تومان! "

 

ولي بعضي كل كل ها جدي مي شوند. اولين گروه ها، جبهه بندي هاي نامحسوس. من كه از تو خوشم نمي آيد و فكر مي كنم فقط بلدي درس بخواني و تو كه از من خوشت نمي آيد چون فكر مي كني رفتارهايم خوشايند نيست. خبرگزاري ها به راه مي افتد. من و بچه ها توي خوابگاه، تو و دوستانت توي عرشه، و يكي حتي تو گروه مان!
اركات آمد كه كمكمان كند و از دست اوقات فراغت نجاتمان دهد. چه لذتي دارد گشتن توي پروفايل ها:
- ديدي طرف براش چه testimonial‌ ي گذاشته؟!
- نه بابا، جدي مي گي؟ بازم؟!
- آره عزيزم، فكر كنم ديگه بايد بي خيالش شي!
به شيطنت هايمان هم ميدان مي دهد:
" سلام! امروز توي اركات يه چيز خيلي ناشايستي ديدم. هر كسي اين كارو كرده خيلي آدم بي فرهنگيه. اين كار واقعاً زشت و بي معنيه. قربون همه شما! "
عجب وضعي شده. بچه ها يكي يكي از hack شدن ID هايشان خبر مي دهند. يكي از ماجراها از همه جالب تر است، hacker از طرف كسي كه hack شده به گروه ميل مي زند و با خودش قرار مي گذارد. يكي بايد جلومان را بگيرد، باز بالا گرفته ايم...

 

تهران مي لرزد. دكتر رحيمي تبار پيش بيني زمين لرزه شديد تري مي كند. خوابگاهي ها توي محوطه مي خوابند. به ما مي گويند امتحانات هفته بعدي برگزار نمي شود. برمي گرديم خانه مان. خبر مي شويم كه شايعه بوده. به سرعت و ناآماده براي امتحان برمي گرديم. هرج و مرج مي شود. بچه ها امتحان نمي دهند. شوراي صنفي بالاخره خواسته هاي دانشجويان را به مسئولين مي قبولاند: امتحانات هفته اول تكرار خواهند شد، هورااااا!

 

اين وقايع اميدوار كننده بود يا تاسف بار؟ من يك چيز مي گويم، و تو چيز ديگري. آن زلزله هيچ جا آن جنان گرد و خاكي بلند نكرد كه در ميان ما. خوب شد كه خساراتش بيشتر از اين ها نشد. بگذريم از آن روزهاي بد، پس لرزه ها هم تمام شد. تابستان، بي حوصلگي، بي كاري. روزهايي كه بدون كوچكترين احساسي از ندامت، دود مي كني و به هوا مي فرستي.

اردوي پايان سال تحصيلي. اروميه. بعدش، حس تكراري و تلح پايان يك چيز خوب. پايان تعطيلات، آن هم وقتي درست بعدش بايد بروي براي ثبت نام، و توي شلوغي سايت ببيني كه رندومت خوب نشده يا فلان درس ظرفيتش تمام شده يا با آن يكي درس تلاقي دارد. اما صبر كن ببينم، تو انگار به كلي توي عوالم ديگري هستي...

سه.

 

شب ها دوباره بلند شده اند. تو سال بالايي شده اي. مي تواني با من سرگروه هشتاد و سه اي ها بشوي، توي معارفه يا اردوي مشهد! مي تواني دانشگاه را بهشان نشان بدهي و حتي نصيحتشان كني، خيلي تجربه داري آخر! همان قدر كه يك ورودي هشتاد و پنج، دو ماه بعد!

 

- مدار با جهانبگلو بگيريم بهتره يا شمس؟!
- شمس خيلي زياد كار مي كشه، اما مطمئنه. جهانبگلو تو ترم كار نمي كشه، ولي همش پايان ترمه ديگه. حالا ببين خودت چي جوري...

 

اين سوال رايجي بود كه جوابش را شرط مي بندم هنوز هم درست نفهميده اي. يا شايد هم اصلاً گوش نمي كردي؟ شايد وقتي آن سال بالايي داشت توضيح مي داد نگاهت دنبال چيز ديگري مي دويد و فكرت را هم با خودش مي برد؟! هوم؟! رديت سوم سايت، كامپيوتر آخر را نگاه نمي كردي مثلاً؟!

 

ببينم كسي مي فهمد شادمان سر كلاس چه مي گويد؟ نه بابا، شادمان است ديگر. من كه به ناهار بعد كلاس فكر مي كنم كه با دو سه نفر ديگر منتظر تو و سه چهار نفر ديگر از بچه ها بشويم كه بياييد برويم سلف و سر راهمان چهار پنج نفري را هم اگر ديديم بر بزنيم و گله اي برويم ناهار كه غذاي سلف خوردني شود! اما تو سر ناهار هوش و حواست نيست، مي فهمم!:
- خيلي تو نخي اين روزا، خبريه؟!
- تو مي گويي نه، اما من كه مي دانم. اصلاً همه مان مي دانيم...

 

باز نوبت ما شد، افطاري هشتاد و دويي ها:
- از دكتر نايبي هم حتماً پول بگيرين!
- به نظر من هم الويه بديم هم حليم!
- شماها برين سبزي ها رو بشورين، ما الويه رو درست مي كنيم!
- كسي هست بتونه الويه رو بچشه؟
- من!
- من!
- من!
- ماشالااااا!
- پس اين نون چي شد؟ كي قرار بود بياره؟
- اون ور سفره پنير ندارن، يادمون رفت. زود باش اينارو بهشون برسون!
- ايِ‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي! اين موي دراز كيه تو الويه؟!
- آخيش، خسته نباشين بچه ها!
- خسته نباشين!

 

خطوط چهره اش كه در ذهنت مدام جايگزين هم مي شوند تا طرح دقيق تري به دستت بدهند، آن طور كه خودش هست و مي پسندي... همان چند كلمه هفته پيش كه توي فكرت جابجا مي شوند اما نه، اين هنوز آن جمله نيست... آن نگاهي كه آن روز از عرشه به تو انداخت يا هماني كه از تو دريغ كرد... تمام اين صفحه ها را بايد ورق برني تا برسي به كلمات درس و امتحان، روابط آمار و احتمال و الكترومغناطيس، ولي مگر اين صفحات سنگين را مي تواني كنار بزني!
ولي اين فقط داستان من و توست. آن ها تصميم شان را گرفته اند. كلمات را مي بلعند، جدي و مصمم. وقتي براي تلف كردن نيست. توي مسيرمان بدون ترمز پيش مي رويم، ما و آن ها...
تق تق تق، She or he, is now online! چيزي توي دلت مي ريزد پايين... 

 

چهار.

امتحان هاي سختي داشته اي، يك هديه كوچك چطور است؟! دانشگاه يكدست سفيدپوش مي شود. كودك هاي درونمان دوباره شاد مي شوند: آدم برفي، حمله به بچه هاي دانشكده ميم شيمي، تعطيلي و گلوله برفي... گلوله برفي كه در دست تو مي ماند و كوچك مي شود و آب مي شود و تمام مي شود و تو به هيچ كس نمي زني اش، جز آن كس كه پيدايش نكردي يا كردي و ماندي و ...

 

شب هاي خوابگاه. تو، او، بقيه! هر شب به رنگي و حالي، هر كداممان با فكري و باوري، دردي و اندك مايه طبع مزاحي! كم و زياد، وقت و بي وقت!
پنج بار در زده ايم تا بالاخره آقاي نگهبان، خواب آلود و با زيرشلواري پيدايش شده:
- ساعت سه نصف شبه! من خود تو رو نبايد راه بدم، اون وقت ورداشتي چار نفرم با خودت آوردي؟!
- ببخشيد شرمنده. سانس ويژه جشنواره بوديم دير شد. حالا يه امشبو راه بدين!
كارد مي زدي خونش در نمي آمد!..

 

خوب براندازش كردي سر كلاس، توي دانشكده. امروز حالش خوب نبود. تو مي فهمي اين را. كاش مي شد بفهمي چرا، تو حتماً كلماتي براي تسكينش داشتي... يك غلت ديگر سرجايت. گور باباي امتحاني كه شش ساعت بيشتر نمانده و تو هيچ نخوانده اي. برود به درك. فكر مي كني زندگي هرگز پوچ تر از اين نمي شود. اين همه درس بخواني كه چه؟ آن ها كه مي خوانند چي از زندگي مي فهمند مگر؟ يك غلت ديگر، همان جاي اول. اين؟ نه. اين يكي؟ نه. اصلاً هيچ كدام. حوصله هيچ كدام از اسم هاي phonebook ت را هم نداري.
- راستي، فلاني بدجور دپ زده اين روزا. خيلي داغونه.
- آره، مي دونم. حالا واحد ماحد نيفته خوبه.
اما اين جا نه جايي براي ترحم و دلسوزي به توست و نه فرصتي براي تلف كردن. ما در برابر هزينه اي كه در برابرمان مي شود مسئوليم، در مقابل آينده كشورمان مسئوليم. اگر درس نخواني جاي يكي ديگر را گرفته اي... او مي گويد پس پيشرفت مي كند. خدا كند آن قدر تند نرود كه چيزي را همين حوالي جا بگذارد...

 

چت، كوه، سينما، هنوز هم گاهي زمزمه هايي شنيده مي شود. ولي انگار هر كس ديگر راه خودش را پيدا كرده:
- راسته فلاني مي خواد بره معماري؟!
- كجاي كاري، رفت تموم شد!
- بابا باريكلا داره! معدلشم خيلي خوب بود آخه!
- آره، تازه شنيدم بهماني هم از ترم ديگه مي خواد صنايع بخونه!

 

به ميانه راه رسيده ايم، در فضايي هيجان آلود. دانشجوها دوباره به تب و تاب افتاده اند، حتي اساتيد هم. انتخابات رياست جمهوري. گپ و گفت، بحث و دعوا. ما مي بازيم و مي فهميم كه چقدر از مردم دوريم...
تابستان. اردوهاي يك روزه... واشي... سپهسالار... سمينار... رسانا... روزهايي كه دود مي كني و به هوا مي فرستي، با اندك احساسي از ندامت...

 

پنج.

 

سمينار دانشجويي مخابرات و كنترل داده ها در صنعت نفت. شام شب آخر، مهمان سمينار در رستوران ميلاد نور... اين آخرين پيوندهاي تازه ايست كه گره شان زده مي شود، بعد از اين گره ها ديگر فقط باز مي شوند...
- به خاطر همينم، من فكر مي كنم ادامه اين رابطه ديگه به صلاح هيچ كدوممون نيست…
این که تو ترم پنج شنیدی، آن که من ترم شش گفتم یا آن که او توی این سه سال هرگز نگفت و تمام شد. ترم یک دیدیش، ترم دو دلت اولین بار لرزید یا ترم سه شروع شد؟ چه فرقی می کند. خاطره را قاب کن و بزن به دیوار دلت! یاد را آذین ببند و نگهش دار تو ی آن صندوق کوچک گوشه کمدت! تا گاهی دوباره بیایی سراغش، گردش را بگیری و یادت بیاید که تو هم چیزهایی داری و آن فدرها هم که می گفتند بازنده نبوده ای. آن وقت نفس عمیق عمیقی می کشی، مثل همین الان که گفتی تمام شد...

 

درس ها مثل بختک سرت خراب می شوند. حالا دیگر همه چیز آن قدر جدی هست که تو را هم به دلشوره بیاندازد. تمرین های شریف بختیار، کوییزهای شمس، پروژه ها، پشت سر هم.حس گنگی از اضطراب درونت پیدا شده که برای خودت هم تازگی دارد...
خسته ای. می لرزی، اما از سرما نیست. یادت می افتد که یکی از آن بیرون زندگی ات را پر از هیچ خواند و تو گفتی که به اعتبار لحظه ها ایستاده ای. همان نیم ساعتی که بعد از امتحانات مسلسل وار با رفقای خودت جلو تعاونی ولو شوی یا آن یک ساعتی که بعد افطار آش رشته بوفه تو چمن های جلویش با دوستت بنشینی و بی خیال همه زمین و زمان، و همه دلتنگی هایت بگویی و سفره دل گرفته ات را خالی کنی و او هم، همین که بشنود و تو همین سرخوش که لایق کلمه هایت پیدایش کرده ای و او که بپرسد تا کی باهم خواهید ماند و تو که فکر کنی اعتبار زندگی به همین لحظه هاست که با این ولع سر می کشی شان و این که دوست، چه موهبت والایی است و ...
خماری باز از سرت می پرد. قابش کردی؟!:

 

" سلام. من آز منطقی روز شنبه دارم. اگه کسی روزای دوشنبه یا چهارشنبه داره و می خواد عوض کنه لطف کنه بهم میل بزنه. "
" سلام. اونایی که با دکتر شریف الک 2 دارن، تمرین 4-3 که برای تحویل مشخص شده CMOS هست  که منظور نبوده. کتاب دکتر مال 20 سال پیشه. منظور 5-3 بوده."
" سلام. اونایی که با تغییر زمان امتحان دکتر...
" سلام به من آز الک دوشنبه نرسیده. اگه کسی...
" سلام. می خواستم بگم برای امتحان...

شش.

 

واژه های جدید، افکار تازه. گفتمان زندگی من و تو دارد عوض می شود:
- برق بمانم یا نه؟
- اپلای بکنم یا نه؟
- چهار ساله تمامش کنم یا پنج ساله؟
- گرایشم چی باشد؟
- MBA بخوانم یا اقتصاد؟
- UCLA رنک چنده؟
حرف های تازه ایست برای ما. بوی اختیار و انتخاب می دهد. صدایت می کند به هر طریق و از هر قماشی که باشی. این جا دیگر باید سرت را بلند کنی و نگاهی به جلوتر بیندازی. فرقی ندارد. یا الان نگاه می کنی یا همه این سه سال را سر بالا رفته ای و دور و ورت را نمی دیده ای...
اما باز هم یک روز، چند ساعت که حق داریم خوش باشیم و به این ها فکر نکنیم؟ یک جشن چطور است، به مناسبت پایان سال؟ مثلاً همین دوشنبه بعد، بیست و دوم اسفند؟!
اما دست نمی دهد. بیست و دوی اسفند اتفاقات دیگری در دانشگاهمان می افتد. یادت که هست؟ من این طرف افتاده ام روی زیرانداز پهن نشده، تو آن جا نشسته ای کنار پذیرایی پخش نشده، داریم به صدای تار گوش می دهیم که سوز غریبی دارد. شاید هم ساز جور دیگری نواخته نمی شودد، تو خودت حال دیگری داری...

 

گاهی باز برنامه های کوچکی هست، اما مثل گذشته نیست. چیزهایی تغییر کرده. گره هایی باز می شوند، طناب های بریده می شوند. رشته هایی را با دندان نگه می داری که از هم وا نروند و به هر زوری نگهشان می داری، چون لازمشان داری. اما این ها جنس اصل نیستند. چه کمیاب است آن جنس اصل. همان طنابی که هنور محکم مانده، همان رفاقتی که سال ها را تاب آورده و همه چیز دیگر را تحقیر کرده...

 

باز هم تابستان. جدا می شویم از هم. اولین جدایی رسمی ما، انتخاب گرایش. آخرین اردوی ما 82ی ها، همدان. جوان تر ها را می بینیم و دو سال قبل خودمان یادمان می آید. چند روزی هم بی خیالی طی می کنیم اما موقتی است. از ما دیگر گذشته این حرف ها.
کارآموزی. تو که به دنبال TOEFL و GRE و مدارکت می دوی، من که دارم رد کتاب های خوب برای کنکور را می زنم. تابستانی که مثل برق می گذرد، با احساس ندامت از روزهایی که دودشان می کردی و می فرستادی هوا...

 

هفت.

 

پذیرش، درس، تست، کنکور، مرگ موقت...
- تب بهت توصیه نامه داد؟
- شنیدی صالحی به فلانی recom نداده؟
- پارسه چی شد رتبت این دفعه؟
- می گن فلانی  UCS پذیرش گرفته؟!
- اون؟ چی جوری؟ با فلو؟
- آره، سالی این قدر!..

 

بعضی ها توی دانشکده سرگردانند. انگار دنبال چیزی می گردندکه خودشان هم نمی دانند چیست. شاید زمانی این جاها جایش گذاشته اند و حالا پیدایش نمی کنند...

 

هشت.

 

کنکور تمام شد. رتبه ها هم آمد. من همین جا قبول می شوم، تو که اقتصاد آورده ای، او که MBA می رود، آن یکی هم که پنج ساله کرد. پذیرش ها هم آمد. فلانی سوییس گرفت، بهمانی کانادا خواهد خواند، آن یکی میشیگان... درس های سخت ترم آخر... اه، کی حال داشت این ها را بخواند ترم آخری؟ ولی بالاخره این ها هم پاس شدند. یک دفعه همه مان با هم کشف بزرگی می کنیم: انگار جدی جدی به آخر خط رسیده ایم...
و ناگهان بیست و دو سالگی. حالا تازه داری آن حس گنگ دلشوره را می فهمی. پول، کار، آینده، این ها شوخی بردار نیستند. زندگی چهره اش را عوض گرده، خشن و جدی. هر روز جدی تر از قبل. و تو درمانده ای، که چرا این قدر ناگهانی؟ حیرت زده نگاهش می کنی و نمی فهمی، مثل نگاه کودکی به مادرش که از خود می راندش و او هیچ نمی فهمد چرا؟ اما نباید وا داد و مرعوبش شد. آخر می دانی چیز بی اعتباریست، خیلی بی اعتبار...
تمام شد. ایستگاهی می خواهیم برای آرامش، درنگی برای دوباره خیز برداشتن، اما این بار کمی متفاوت. این بار دیگر نه با هم، که هر کسی به سمت خودش.  تو می روی، من می مانم. تو می روی و می گویی که برمی گردی و و لی انگار تردیدی در صدایت داری، من می مانم و می سازم که بیایی تا درنگی و مجالی دیگر که در کار باشد و روزی و جایی دور که دوباره همدیگر را ببینیم، لحظه ای که آن روز دیگر قدرش را خیلی خوب می دانیم...

 

" تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
  
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
  
نگاهت تلخ و افسردست
  
غم این نابسامانی ها همه توش و توانت را ز تن بردست
  
تو را کوچیدن از این خاک، دل برکندن از جان است
  
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است

 

من این جا ریشه در خاکم
  
من این جا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
  
من این جا تا نفس باقیست می مانم
  
من از این جا چه می خواهم، نمی دانم! 
  
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
  
من این جا باز در این دشت خشک تشنه می رانم!
  
من این جا روزی آخر، از دل این خاک با دست تهی گل برمی افشانم
  
سرود فتح می خوانم
  
و می دانم
  
که روزی باز خواهی گشت... "

  

پرستو قراباغی، میل 363 گروه sharif_bargh_82.

فرصتی می خواهیم برای شاد بودن، برای آخرین با هم بودن. جشنی ترتیب می دهیم، جشن فارغ التحصیلی. می این جا هستم، تو نشسته ای، او هم آن طرف، همه مان هستیم. توی سالن کهربا نشسته ای. دلشوره داری، و حس آشنای یک شروع تازه. حس دوباره زاده شدن...