خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥

الو٬ليلا؟..می بوسمت

پيش نوشت:

اول: ننوشتن، حسابي آزارم مي دهد. يادم مي آيد چند وقت پيش كه داستان هايي را كه قبلاً نوشته بودم مرور مي كردم، در همه آن ها بدون استثنا اثري از آن چيزي ديدم كه مي شود "ناپختگي" ناميدش. چه مي گويند اين كارگردان ها و نويسنده ها، هان؛ مال زمان خودشان بودند! به دلم نمي نشستند. اين شد كه تصميم گرفتم ايده هاي گاه و بي گاه را در گوشه اي از حافظه ام يا صفحه اي از دفترم، نگاه دارم براي آن زماني كه از زندگي، بيشتر بدانم و بفهمم واقعيتي هست كه بشود هر كدام اين ايده هاي گذرا را با آن پيوند زد يا نه. ايده و يا حتي طرح كلي يك داستان و شخصيت هاي آن، متاسفانه حتي نيمه اي از راه نوشتن نيست و من در آن نيمه بيشتر ديگر، بسيار ضعيفم...
و حالا، هنوز اوضاع همان طور است فقط يك اتفاق كوچك افتاد: زورم به اين آخري نرسيد و خودش را به من تحميل كرد!
دوم: محض رضاي خدا يكي از شما به من بگويد، چيست سر اين حضور كم رنگ و عبور بي صداتان؟ نگرانيد كه صاحب خانه بيدار شود؟ نشاني بگذاريد و برويد!..
اين داستان يك هفته از وقت و فكرم را گرفت دست كم، حالا هر چه كه باشد! پس اگر مي خوانيد نظرتان فراموش نشود، حالا هر چه كه باشد!
سوم: به اين زودي ها به روز نخواهم كرد، عجله نكنيد!

1.

- الو، ليلا ... سلام! ليلا؟ الو ... الو ليلا؟ سلام! صداي منو مي شنوي  ليلا؟ الو صدات  واضح  نيست ... برو لب پنجره ... مي گم برو لب پنجره ... اون جا بهتر آنتن مي ده. رفتي؟ الو؟ داري صداي منو الان؟ سلام...
-  صدات مياد الان. خوبي؟
-  خدا لعنت كنه پدر اين مخابراتو اين شب عيدي...
-  صد دفه گفتم تا عيد نشده يه تلفن بخر بيار اين جا. زشته  فردا فاميلا زنگ مي زنند ببينند برا عيد ديدني خونه ايم يا نه، اون وقت هيچ كي گوشي رو ور نمي داره. هزار و يك فكر بي خودي مي كنن راجع بهمون. نمي فهمي كه تو اين چيزارو...
- هزار دفه گفتم رو گنج كه ننشستيم. اين تلفن رو يه روز با خودت بر مي داشتي مي بردي اون جايي كه اون دفه گفتم، نزديك بيمارستان، مي دادي تعمير. اگه حرف گوش مي كردي الان آماده بود ولي تو، بايد حرف حرف خودت باشه. ضمناً فرق پريز برق و تلفن رو من نبايد به اون بچه ياد بدم...
- آره، تو كه اصلاً هيچ كاري نبايست بكني! ولش كن حالا، باز پول قبضت زياد مي شه من بايد بدم. مي خوام ماكاروني بذارم امشب، امير هوس كرده. خونه نداريم. داري مياي سر رات بگير. باز ساعت يازده شب نياي بگي يادم رفت!
-  من امشب دير خونه ميام. همين رو مي خواستم بگم. كار آوردن برامون. زحمت ماكاروني رو هم بايد خودت بكشي.
-  دير يعني كي؟
- يعني دير. منتظر من نمونيد.من نيستم خيلي خوشمزه درست نكني ها!  كاري نداري؟
- نه. ولي اگه تونستي زود بيا. مي بوسمت.
- مي بوسمت.

2.

- ليلا؟ الو؟ برو كنار پنجره ... آفرين!
- الو ... خوبي؟ اين آنتنا اين جوري شده فكر كنم برا ترافيك مخابراتي شب عيده ها، الان همه ديگه دارند برا هم اس ام اس مي زنند ديگه.
- اس ام اس چه دخلي به آنتن موبايل داره خانوم تحصيل كرده؟ ببين، زنگ زدم بگم كه كارا اين جا خيلي بيشتر از اون چيزيه كه فكر مي كردم. من احتمالاً امشب خونه نميام اصلاً، چون اين كارا طول مي كشه. شايد اصلاً امشب تموم نشه.
- يعني چي امشب تموم نشه؟ فردا تعطيل رسميه امير...
- مي دونم ولي كاره ديگه. خيلياشون فردا بعد سال تحويل بايد برن رو آنتن. از اين مصاحبه ها و گزارش الكي ها و اينا. نمي دونم چرا همه كارا امسال اين قدر دير رسيد. من هم بيشتر بچه هاي بخش رو عصري مرخص كردم رفتن. حالا ديگه تقريباً دست تنهام، بايد خودم كار كنم ديگه.
- خب چي كار مي كني امشب؟
- شب مي رم خونه آقا مسعود اينا كه نزديكه. آخه احتمالاً صبح هم بايد برگردم. كاري نداري؟
- كي بر مي گردي؟
- مشكلي اگه فردا پيش نياد، فردا از كشيكت كه برگردي من خونم.
- خودتو زياد خسته نكنيا، خير سرمون فردا سال تحويله...
- چيه نگرون مهموني اي؟ نگران نباش! براي مهمونيت برنامه هاي ويژه اي دارم: بندبازي، شامورتي، پرش از حلقه آتش و كلي برنامه هاي جديد ديگه. حسابي سرشونو گرم مي كنم. باعث افتخارت مي شم، شك نكن!
- خودتو مسخره كن.
- اوكي، مي بوسمت.
- مي بوسمت.

3.

- الو، سلام مسعود آقا…
- سلام ليلا خانوم، خوب هستين شما؟ سال نوتون مبارك!
- خيلي ممنون، شما خوب هستين؟ مينا خانوم خوب هستن؟ سال نوي شمام مبارك…
- اتفاقي افتاده خدايي نكرده اين وقت شبي تماس گرفتيد؟
- نه بابا. فقط امين گفته بود امشب مياد منزل شما…
- بله، بله. امين همين جاست. ولي وقتي اومد خيلي خسته بود، شام نخورده خوابيد. كاري داريد بيدارش كنم؟
- نه، نه اگه خوابه كه هيچي… فقط مي خواستم…
- صبر كنيد يه لحظه، بيدار شد انگار… امين خانو...
- … بده … ليلا خانوم ساعتت عقب افتاده؟
- نه، گفتم كه…
- پس الان وقت زنگ زدن خونه مردمه خانوم تصيل كرده؟
- خوب، نگرانت شدم ديگه…
- خوب الان نگرانيت برطرف شد؟ حالا برو بگير بخواب!
- ناراحت شدي؟
- نه بابا.عوضش منم نيم ساعت ديگه زنگ مي زنم به دوستت فرزانه. خيلي وقتم هست حال و احوال درست حسابي  ازش نكردم. دم عيدي ثواب هم داره. راستي اين خواستگار آخريش رو هم رد كرد، نه؟
- نمي خواد زحمت بكشي من خودم فردا قراره برم ديدنش، سلام تو رو هم مي رسونم. خيلي خوش به حالشون شده انگار اون جا…
- آره، مسعود خوشش اومد. خيلي خركي مي خنده، عين داداشت! فكر كرده شوخي مي كنم … فكر كردي شوخي مي كنم مسعود؟ تو كه منو مي شناسي، من امشب تا ثواب نكنم بي خيال بشو نيستم…فرزانه رو هم كه مي شناسي! مي شناسيش راستي؟!
- از اين شوخيا نكن. دوست ندارم. راستي امين، ‍ژينا رو براي چي نبرده بودي امروز؟ بازم مزاحم آقا مسعود شده بودي؟
- نه بابا، با آژانس رفتم. حوصله و اعصاب رانندگي ندارم، مخصوصاً با اون.
- راه كه مي ره؟
- آره بابا، ولي اذيت مي كنه ديگه. مي خواي فردا ببريش؟
- شايد.
- بنزين فكر كنم داشته باشه، ولي بزن احتياطاً. ديگه عرضي؟
- امري نيست. مي بوسمت.
- من هم. قطع نكن گوشي رو مينا خانوم…
- اي واي مينا خانوم هم بي خواب شدند؟
- نه بابا، يه ساعتي مي شد خوابيده بود، ديگه بايد بيدار مي شد.هه هه … گوشي…
- واي من شرمنده شما شدم مينا خانوم.
- نه بابا، بيدار بودم! شوخي مي كنن آقا امين! ماشاالله خيلي شوخن…
- بله، تخم كفتر مي خورده از بچگي اين جوري شده. شما خوب هستين حالا خودتون؟
- خيلي ممنون…

4.

- الوامين؟
- جانم ليلا؟ بيمارستاني؟
- آره.
- ژينا رو بردي بالاخره يا نه؟
- آره، بردم.
- اذيتت نكردكه؟
-  نه، شانس آوردم انگار.
- امير خونه تنهاست الان؟
- گذاشتمش خونه اين همسايه بالايي ها. فقط ظهري كه رسيدي خونه، ورش دار بيار. خوب نيست ديگه بالاخره، ممكنه اذيتشون بكنه. تو سازماني؟
- آره. من هم مشغولم ديگه… عجب دردسري شده اين كار روز آخر سالي… بخش خط و خلوته. نه كه كار هم يه دفه اي شده، صبح نامه هم نداشتم كه نشون اين نگهبانه بدم. خلاصه تلفني مجوز شفاهي براي ورود جور كردم.
- تا ظهر تموم مي شه كه كارت؟
- ظهر خونم ديگه. كار خاصي داشتي زنگ زدي؟
- ظهر خونه اي يعني چي؟ تا ظهر تموم مي شه يا نه؟
- حالا ببينيم چي مي شه. خيلي كاره اين جا.
- حالا ديگه خودت مي دوني. يه وقت به سرت نزنه امشب دم سال تحويلي بگي كار دارم و اين حرفاها! سال تحويل بايد كنارهم باشيم.
- كنارهم؟ يا كنار مامان و داداش و خواهرا و بقيه فك و فاميلت؟
- هيچ از اين حرفا خوشم نميادا! قول دادي تو، يادت باشه. تازه، بابا كلي ثواب داره. مگه ديشب نمي گفتي هوس كردي ثواب كني؟ مادر من پيره، مريضه. باور كن كلي خوشحال مي شه كه ما رو ببينه اومديم ديدنش . تو فكر كن داري مي ري عيادت يه پيرزن هفتاد ساله. زشت نيست اون وقت اين ادا و اطوارا؟!
- نخير خانوم، هيچم خوشحال نمي شه. تازه دكترهم نيستم كه لااقل يه دردي ازش درمون كنم، منو مي خواد چي كار؟ اگه من هم مثل داداشت دكتر بودم شايد مي تونستم يه كاري هم بكنم...
- مودب باش امين.
- تازه مادرت مريضه، اون داداشت و داماداي گردن كلفتت هم مريضن؟ اونارو براي چي بايد ببينم؟
- براي اين كه بايد ببيني. براي اين كه به اين مي گن رفت و آمد. براي اين كه خوب نيست اين قدر مردم گريز باشي...
- به جون تو من مردم ديدم، هيچ كدوم اين جوري نيستند مثل فاميلاي تو...
- خوبه ديگه، بسه. ببين، هي پول آژانس بي خودي ندي ها!
- صبح ماشين مسعود رو ورداشتم و اومدم.
- اين چه كاري بود كردي شب عيدي، مي خوان ماشينشون رو. من نمي تونم زياد حرف بزنم. مي بوسمت.
- مي بوسمت.

5.

- ليلا؟ سلام. من رسيدم خونه.
- سلام. من هم ديگه كم كم كارم تموم مي شه راه مي افتم ميام. تو كه ديگه نمي خواي بري؟
- ليلا؟
- بله؟
- چي كار كرديا!
- چي كار كردم؟
- خودت تنهايي خونه تكوني كردي؟ خيلي فوق العاده شده. همه جا از تميزي برق مي زنه. آشپزخونه اصلاً شلوغ نيست. هر كي از بيرون بياد تو اولين نگاه مي فهمه كه اين خونه يه كدبانوي بي نظيره. راستي، رنگ اصلي اين پرده مون چه رنگي بود؟
- نه بابا اين حرفا چيه، همشو خودت كمك كردي يادت نيست؟ من  و تو صبح ها سر كار نمي رفتيم اين چند روز آخر، با هم خونه رو مي تكونديم. يادت نيست چند روز پيش هي به من مي گفتي تو اصلاً با اين وضع يه چند ماهي سر كارم نمي خواد بري ديگه، خونه رو هم خودم براي عيد مرتب مي كنم؟
- جدي؟ اين رو چند روز پيش نگفتما، فكر كنم دو سال پيش گفتم.
- نه، جدي؟ از دو سال پيش مي خواستي خونه رو براي عيد مرتب كني؟ آخي!
- نه، ايني كه نمي خواد بري سر اون  كار!
- نه دو سال نيستا، فقط چند ماهه من اين جوريم.
- نه، همون وقتا كه اين جوري نبودي. همون وقتا كه كارتو شروع كردي.
- راستي من بالاخره نفهميدم، شهريه مدرسه اميرو دادي يا نه؟ خوب نيست جلوي همكلاسي هاش هي بگن. بچه اذيت مي شه.
- چي شد؟  يادت اومد هان؟
- قسط تلويزيون رو دادي؟ عقب ننداخته باشي باز يارو بياد دنبالش آبروريزي؟
- تو دادي همشو. آفرين. ببينم اصلاً مگه رشته تو نقاشي نبود؟ مگه دوستش نداشتي؟ خوب مي رفتي معلم نقاشي مي شدي.
- نمي تونستم. آخه من حوصله سر و كله زدن با بچه ها رو ندارم، پس حالا اين قدر سر به سر من نذار!
- ...
- امير خونه س؟
- امير؟ آهان، راست مي گي ها، امير كجاس؟ نيست چرا؟
- امير كجاس؟ يعني چي؟ مگه صبح نگفتم گذاشتمش طبقه بالا؟ نياورديش؟
- اوه، پاك يادم رفت.
- تو يك پدر مسئوليت شناس و بي نظيري. مطمئنم كه امير به تو پيش دوستاش افتخار مي كنه. ببين، من ديگه نمي تونم حرف بزنم. تو هستي كه؟
- من تا يه ساعت ديگه هستم.
- يعني چي؟ كجا مي ري بعدش؟
- كارا مونده.
- خلاصه من گفتم. حواست باشه ديگه. من هم تا نيم ساعت سه ربع ديگه خونه م. ناهار خوردي؟
- نه. فكر كردي برا چي اومدم؟ اومدم تورو ببينم يا خونه تكوني كنم؟
- از ماكاروني ديشب تو يخچال هست. امير رو وردار بيار، گرم كن با هم بخوريد.
- اه، پس اين بوي سبزي پلو با ماهي از آشپزخونه ما نيست؟ فكر مي كردم براي ماست.
- سبزي پلو با ماهي مي خواي؟ امشب بيا خونه مامان من!
- نه، من فقط دستپخت تورو مي خورم. سبزي پلوي مامانت انگار خيلي بهم نمي سازه، نمي دونم چرا پارسال كه خوردم تا يه هفته بعدش عصبي بودم. ترجيح مي دم يه سال ديگه صبر كنم.
- سال بعد هم همين جوريه، حالا خود داني. كاري نداري؟
- نه. مي بوسمت.
- اوهوم...

6.

- الو؟ ببين، كجايي ليلا؟ الو؟ من دارم مي رم، نيومدي پس چرا؟ الو؟ تو خيابوني؟ چه خبره؟
-  ...
- الان صدات بهتر شد. كجا موندي؟ چرا وسط خيابوني انگار؟
- اين آشغال عوضي، آشغال كثافت، اه...
- چي شده؟ كي؟
- همين ژيناي تو منو اين جا گذاشته وسط راه و خودش خوابش برده.
- هه هه.
- زهرمار.كوفت.
- حالا حرص نخور اين قدر. كجايي الان؟
- همون نزديكي هاي بيمارستانم. دارم برمي گردم ببينم يكي رو مي تونم بيارم ببينه اين چه مرگشه يا نه.
- چرا داد مي زني ليلا؟ مگه وسط خيابون نيستي، خوب نيستا! خودتو كنترل كن.
- از كار و زندگيم افتادم چي مي گي تو؟ بايد طرحامو آماده مي كردم برا فرزانه، امير مي خواست يه سر ببرمش پارك، تازه قرار بود شب زود برم كمك مادرم. حالا ديگه فكر كنم مثل پارسال خواهرام برن اون جا و من نرسم و شب گوشه كنايه شون رو بشنوم.
- حالا مگه اينا همه تقصير منه خانوم؟
- عمه من اين ماشين رو خريد پس؟
- نمي دونم،شايد عمه ات هم بود. فقط داداشت و خواهرات رو خوب يادمه كه دائم يادت مي انداختن كه امين ماشين نداره وهيچ به فكر تو نيست و...
- خوب كه چي؟ رفتي ابوقراضه خريدي؟
- ابوقراضه شد حالا؟ مگه خانومي شما خودت نگفتي اسمش رو بذاريم ژينا؟ اون وقتا كه تازه كلي هم بامزه بود، طرح مي كشيدي ازش...
- كه چي؟ حالا فهميدم كه ابوقراضس. اشكالي داره مگه؟ ژيناي ابوقراضه. مي دوني امين، واقعاً فكر مي كنم گنجشك رو مي شه رنگ كرد و جاي قناري بهت فروخت.
- به هر حال اين رو هم يادت باشه كه من هنوز دارم قسطاي اين قناري رو مي دم كه شما هوس كرده بودي. زنگ زدم بگم من دارم مي رم. كاري نداري؟
- نه. برو. ولي بازم گفته باشم، اصلاً حوصله ندارم كه ببينم مي خواي براي برنامه امشب يه بازي اي دربياري ها.
- اوكي، حواسم هست. مي بوسمت.
- ...
- ليلا؟ الو؟ قرارمون؟

7.

- ليلا؟ سلام. ليلا، الو ... برو كنار پنجره خوب ديگه، ده دفه كه نبايد يه چيزي رو بگم. الو؟
- سلام.
- پس خونه اي؟
- آره.
- چي شد؟ ژينا درست نشد؟ لابد حالشو گرفتي و همون جا ولش كردي و اومدي هان؟
- نه، درست شد.
- آفرين به مكانيك بيمارستانتون، حالا چش بود؟
-  بنزين تموم كرده بود.
-  بنزين تموم كرده بود! عاليه! پس تو امروز به جاي ناهار، كلي فحش درست و حسابي به ژيناي بنده خدا دادي، درسته؟ مي خواستي ازش معذرت خواهي كني.
- اصلاً حوصله ندارم امين. خيلي دردسر شد اين، از همه كارام شدم.
- چند وقته الان رسيدي؟
- يه ربع.
- چرا اين قدر دير پس؟ آهان، شرط مي بندم رفتي دنبال بنزين.
- آقاي انصاري رفت، خدا خيرش بده.
- يه چيزي بگم؟ بنزين هم پشت ماشين بود، اون قدري كه برسوندت به يه پمپ بنزين.
-  ... خستم.
-  آي گفتي ليلا، من هم خستم. اين كاراي فشرده روزاي آخر حسابي خستم كرده...
- خوب برا چي همه رو فرستادي برن؟ تقصير خودته ديگه...
- من كه نمي دونستم آخرش اين جوري مي شه. يعني مي دونستم كار ميادها، ولي نه اين قدر. نمي شد كه برا روز تعطيل نگهشون داري. يكي مي گه مهموني داره، يكي مي گه بليط داره بايد بره... حالا مهم نيست، عوضش يه اضافه كار درست حسابي براي ماه بعد رد مي كنند برام!
- درست حسابي يعني چه قدر؟ يه ميليون مي شه؟
- نه، كمتر.
- ببين امين، من الان ديگه بايد برم. فقط كارت كه تموم شد، يه سره نيا خونه مامانم. اول بيا خونه كت شلوارتو بپوش كه تازه از خشكشويي گرفتم، بعد بيا. نكنه يه وقت با همون سر و وضعت پاشي بياي آبروريزي كني ها؟!
- ببين ليلا، همين حوالي سازمان يه بساط كلاه گيس زدن. مي خواي يكي بگيرم برا امشب؟ خيلي بهم مياد! همه اين كچلي هام رو هم مي پوشونه ها!
- نه، ممكنه يه كم تابلو بشه!
- نه بابا نگران نباش، عين طبيعيه، مو نمي زنه با موي واقعي!
- لوس نشو.
- ليلا خانوم، من خسته، تو خسته... بيا و از خير اين مهموني بگذر. بعداً يه شبي با هم مي ريم ديدن مادرت.
- امين من پريشب كلي با تو بحث كردم. تو قول دادي آخر سر! اين حرفا چيه الان؟
- حالا مي بينم نمي تونم ديگه. باور كن من سرم درد مي كنه. بايد استراحت كنم.
- مي خواي من تنها برم ببينن شوهرم نيومده؟
- نه؛ تو هم نرو! بذار امشب رو  با هم باشيم.
- من نمي تونم، قول دادم. تمومش كن ديگه، قول دادي. مرده و قولش. راستي، امير رو هم نياوردي آخر، هان؟
- اي واي هنوز اون بالاس؟
- نخير، آوردمش. خانومش به من درس بچه داري مي داد. مي گفت براي ما زحمتي نبود ولي براي خودتون مي گم، اين طرز بچه داري نيست. حالا خوبه من از لاي در مي ديدم چي جور همه خونه زندگي شون رو به هم ريخته ها!
- آتيش پاره به باباش رفته!
- توهم هيچ كي بالا سرت نبود بزرگ شدي يعني؟
- نخير، اختيار داريد. بنده كه به تمامي زير سايه ملوكانه مادرخوانده و همين طور شما بزرگ شدم. الان پيشته؟
- آره، طفلي حوصلش سررفته از صبح. قول پارك داده بودم بهش. مي برمش خونه دوستش رضا، سرراه خونه مامان هم كه هست. من الان بايد برم خونه فرزانه، ديرم هم شده. تو اومدني ها ورش دار بيار. فقط يادت نره دوباره ها؟
- باشه. چي مي گه حالا الان؟ صداش مياد..
- هيچي بابا، گير داده مي گه ما چرا امسال هفت سين نداريم. من هم كه نمي تونم الان تو اين گير و وير سركه و سمنو جور كنم كه. ببين مي توني يه چيزي بهش بگي، گوشي...
- الو امير؟
- الو؟ سلام بابا!
- سلام بابا! شنيدم كلي همسايه هارو خوشحال كردي امروز؟
- بابا مامان مي گه امسال هفت سين نداريم.
- خوب راست مي گه ديگه. از امسال ديگه هفت سين نداريم.
- نمي خوام. من هفت سين مي خوام.
- بابايي از امسال ديگه هيچ كي هفت سين نداره. تصميم جديد دولته، اقاي احمدي نژاد، رييس جمهور. گفته چون سركه و سمنو و سكه چيزاي خوبي نيستند، از امسال همه ديگه بايد سفره هفت نون بچينند. نون و نمك و اين جور چيزا. يه سفره خلاصه حقيرانه و جمع و جور، مي فهمي كه چي مي گم؟
- نخير، همه جاي دنيا هفت سينه!
- دليل نمي شه كه، خيلي چيزا خيلي جاهاي دنيا يه جور ديگه س. مثلاً مگه هر سال دم عيد ساعتامون رو يه  ساعت جلو نمي كشيديم؟ همه جاي دنيا همين جوريه! ولي از امسال ديگه آقاي احمدي نژاد گفته قرار نيست اين كارو بكنيم! بي خودي يه ساعت جلو بكشيم دوباره يه ساعت عقب بكشيم كه چي؟
- راست مي گي بابا؟!
- آره بابايي. بقيه نون ها رو هم مامانت بلده.
- بابا عيدي امسال بهم چي مي دي؟
- عيدي ... عيدي امسالت پيش مامانته.
- كجاس؟
- تو شكمش ... هه هه هه... ولي چند ماه ديگه بهت مي ده...
- امين مودب باش! اين چه طرز حرف زدن با بچه س؟
- ببخشيد، ببخشيد، الو امير؟ چرا نگفتي مامانت گوش واستاده؟  ببين، عيديت آماده س. يه چيزي كه خيلي دوست داشتي. فقط اگه چند ماه صبر كني و بچه خوبي باشي، مي توني ببينيش!
- داداش؟
- آره، شايد هم آبجي.
- آخ جون...
- حالا بچه خوبي باش و به مامان تو چيدن سفره هفت نون كمك كن و از طرف من ببوسش...

8.

- الو امين؟
- الو...
- چرا جواب نمي دادي گوشي تو؟ صدات چرا اين جوريه؟
- اومدم خونه نفهميدم چي شد خوابم برد. الان با زنگ تو بيدار شدم.
- آخي،طفلي. خسته نباشي. خوب، حالا كه خوابت رو هم كردي ديگه راه بيفت بيا كه هم امير خيلي اون جا حوصلش سر نره و هم خودت هم اگه زود بياي خوبه ديگه.
- خوابم رو كردم؟ ليلا من تو دو شبانه روز گذشته نه ساعت خوابيدم فقط كه حالا شد نه ساعت و ربع.
- لابد تا صبح نشستي با مسعودآقا گپ زدي. خوب بايد ملاحظه مي كردي كه فردا صبح زود كار داري ديگه، بايد مي خوابيدي.
- اِ اِ اِ ... من كه خوابيده بودم، جنابعالي زنگ زدي بي خوابم كردي، يادت رفته؟
- ببخشيد، حالا مي گي چي كار كنم؟
- هيچي، من نميام. اصلاً خودت هم امير رو وردار و برگرد خونه.
- براي چي نمياي؟
- برا چي نميام؟ براي اين كه الان جناب مادرخوانده مثل هميشه خانواده رو جمع كرده دور خودش. من حال و حوصله ش رو ندارم ليلا. من عصبيم، چرا مي خواي اذيتم كني؟ اولين بار كه نيست قراره بيام اون جا. من حالم از عيدديدني ها و اين چرت و پرتايي كه توش مي گن به هم مي خوره: بله، خوبيد شما؟ فلاني خوبند؟ كسالت دارند؟ اي بابا، از اين سرما جديدا خوردند؟ نه؟ از همون قديمي ها خوردن؟  سرد كرد يه دفه هوا امسال دم عيدي آخه. ماهم قصد داشتيم بريم شمال ولي ديديم هوا اين جوريه ديگه نرفتيم... آره بابا ديگه خيلي شمال نمي رن، بيشتر مي رن شيراز و اون طرف ها، مشهد چه شلوغ شده امسال راستي... هي هم معلوم نيست پول از كجا ميارن صحن مي سازن براش. ديگه كم كم مشهد مي شه يكي از صحناي حرم. زمان ما كه اين جوري نبود، بازار و خونه ها ديوار به ديوار حرم بود. يادمه يه دفه با ابوي خدابيامرزمون رفته بوديم...بله، يادمه. خدا رحمتشون كنه، چه مرد خوبي بودند. خانواده دوست، خير، آقا بودن. آدم بودن، مثل شما كه نبودن... بله اصلاً اون دوره زمونه يه صفاي ديگه اي داشت، دلا نزديك تر بود. الان ولي ديگه اون جوري نيست. اصلاً انگار دلا تيره شده ... پسر علي آقا كنكور قبول شده، باباي هوشنگ افقي شده، شهين شوهر كرده، مهين زاييده... الو؟ الو ليلا؟ الو...

9.

- الو امين؟
- قطع كردي؟
- آخه عصبي بودي انگار. چند دفه خواستم يه چيزي بگم گوش ندادي. گفتم آروم بشي.
- ...
- الو؟ كجايي الان تو؟ تو راهي انگار؟
- آره ولي نه راه خونه مامان تو. دارم ميرم خونه مسعود. سال تحويل اونجام.
- لج مي كني؟
- ليلا من سرم درد مي كنه. اون جا امشب خيلي شلوغه، من اذيت مي شم، چرا نمي فهمي؟ آخر سر من از دست تو كمِ كم سيگاري اي چيزي مي شم.
- تو هيچ وقت اين كارو نمي كني. من تو راهم، تو هم راه بيفت و بيا.
- نميام.
- نميام، نميام ... مثل بچه ها. ببينم اگه خونه خواهر خودت هم بود اين حرفارو مي زدي؟
- اختيار داريد از خواهر بنده كه توقعي نمي ره، بي سواده. اين مادر شماست كه فهميده س و انتظار مي ره بفهمه كه بنده سه شبه كه درست و حسابي نخوابيدم و فردا هم بايد هفت صبح سركار باشم.
- خوب ديرتر مي ري.
- پخش زنده س. اتاق فرمان. نمي شه.
- به من مربوط نيست. تو اصلاً از فاميل من بدت مياد.
- بدم مياد؟ معلومه كه بدم مياد، چرا نياد؟ يه جوري بهم نگاه مي كنن كه انگار تو رو ازشون دزديدم، كه انگار من غريبه ام. همه فكر و انرژي شون رو مي ذارن روي من كه يه جوري حال من رو بگيرن.
- ببينم تو فكر كردي مثلاً اگه نياي چه مي شه هان؟ همه چي درست مي شه؟
- نه، ولي آسايش خودم از بين نمي ره. اون مامانت كه مي گي از ديدن من خوشحال مي شه، انگار سال به سال اين روزا همه كينه شو از اين كه داماد سومش دكترمهندس  نشده بايد سر من تخليه كنه. اون مريضه؟ من و تو كه سهله، اون تا امير رو هم كفن نكنه رفتني نيست! هر جاي بدنش كه كوچيكترين دردي مي كنه، مي اندازه بيرون يدكي شو مي ذاره جاش! فكر كنم تا حالا دو سه دور ريست شده.
- راجع به مامان من درست صحبت كن مرتيكه عوضي...
- يا اون داداش الدنگت كه دائم جفنگيات مي گه و هرهر و كركر راه مي اندازه طوري نگام مي كنه كه انگار قاتل باباتونم، انگار خدا خدا مي كنه يه روزي كارم بيفته گيرش! مستقيم و غير مستقيم به روم مياره كه كار تورو اون از طريق آشناهاش جور كرده، كه الان من زير دين آقاي دكترم!هه هه! آقاي دكتر! چرا هيچ وقت هيچ كس تخصص اين آقاي دكتر رو نمي گه؟ آقا تخصصش وازكتوميه! هه هه! مي دوني ليلا، هميشه فكر مي كنم آدم بايد دچار چه جور مشكلات و انحرافات فكري و رواني باشه كه بره سراغ اين گرايش! هه هه! ولي پولي در مياره ها لامذهب!
- حرف دهنتو بفهم كثافت.. صداتو بيار پايين....
- و از همه بدتر خود تو. مي دوني چه زجري مي كشم ها، همين الان وقتي مي گم سرم درد مي كنه مي دوني راست مي گم و سرم داره مي تركه ها، مي دوني من قرص مي خورم، من عصبيم، ولي حاضر نيستي يه ذره كوتاه بياي. مي دوني رفتن اون جا و نشستن وسط فاميل شما و تحمل گوشه و كنايه هاشون چه قدر براي من سخته، چه قدر عذاب آوره، ولي باز هم حرف خودتو مي زني. مي دوني چرا؟ چون هنوز هم دوست داري من دل مادرخوانده رو به دست بيارم. دوست داري يه دفه معجزه اي بشه و من بشم شمع مجلس خانواده تون، مايه افتخار تو، ولي بدون همون كه اون جا ساكت مي شينم و هيچي نمي گم كه بعد سركوفتش رو مدام از تو مي شنوم، خيلي هنر مي كنم و گرنه اولين كلمه كه از دهنم در بياد پشيمون مي شي...
- ببين، صداتو بيار پايين. هر غلطي كه دلت مي خواد بكني بكن، ولي امشب تو خونه مامان من هستي...
- هه! اگه نبودم؟
- اگه نبودي، اون وقت من بر نمي گردم. روشنه؟
- ...
- چي شد؟ چه غلطي مي كني؟
- داد نزن، من ميام. حالا خفه شو و برو پي كارت. مي بوسمت...

.
.
.

10.

- الو؟
- الو؟ به به، آقا امين! چه طوري تو؟ كجايي؟ مراقب ماشين من باش ها!
- من؟ تو رسالت!
- اون جا چه غلطي مي كني پسر؟ برو خونت بابا، چيزي به سال تحويل نمونده ها!
- دارم مي رم خونه مامان ليلا، دعوتيم اون جا شب.
- به به، به سلامتي! ببينم گرفته اي، چيزي شده؟
- نمي دونم.
- يعني چي نمي دونم؟! با ليلا دعوات شده؟
- نه بابا، حرفي مي زني ها! تو كه مي دوني من و ليلا كم تر از گل به هم نگفتيم تا حالا.
- خوب پس چته؟
- نمي دونم...
- ...
- يه جوري ام. دلتنگم. دلم بدجوري گرفته...
- ببين امين، مطمئني با ليلا دعوات نشده؟
- آره بابا، گير دادي تو هم ها... اين هوا چرا اين قدر امسال بده؟ حال آدم گرفته مي شه دم سال نويي گندش بزنن، اين يه هواي افتضاحه،حالم هيچ خوب نيست مسعود.
- چرا؟
- نمي دونم. فكر كنم به خاطر حال و هواي عيده. مي دوني كه، سال نويي يه حال و هواي خاصي داره. من هميشه همين جوري مي شم اين ساعتاي آخر، يه جوري اضطراب مي گيرم و دلشوره...خيلي لحظات خاصيه آخه. يه جورايي چطور بگم، غير زمينيه انگار. آدم نمي تونه آروم باشه ساعتاي قبل سال تحويل. مي فهمي كه چي مي گم؟
- آره، آره. اتفاقاً يادمه ليلا خانوم تعريف مي كرد سه سال پيش چه قدر اضطراب داشتي. مي گفت هر كاري كرده تو رو برا سال تحويل بيدار كنه كه دور هم باشيد نشده...
- هه! هه هه! يادمه، بيچاره چه قدر ناراحت شده بود. ببينم، خيلي وقته گله گذاري هاش رو مياره پيش تو؟!
- چرت نگو. همون سال عيد اومديد خونه ما تعريف مي كرد، خودت هم بودي.
- آره، آره... راست مي گي... خوب يادته ها!
- ...
- چرت گفتم بابا. سال تحويل كيلو چند؟ اون هم يه روزه مثل بقيه روزا... همش يه گنده. مخصوصاً برا من و ليلا كه تو خود عيد هم كار داريم. هيچي فرق نمي كنه، فقط چند تا ديد و بازديد بي خودي و چرت و پرت گفتن و كلي خرج زيادي هم بهش اضافه مي شه. عيد رو فقط بچه مدرسه اي ها مي فهمن، فقط اونا. اين بي انصافي نيست؟
- آره خوب، اونا بيشتر دوستش دارن. البته كار شمام خاصه و سختتونه وگرنه عيد فراغت خوبيه براي تجديد ديدارها و ...
- تجديد كدوم ديدار؟ من نمي خوام با اون مرتيكه داداش ليلا تجديد ديدار كنم، كي رو بايد ببينم، هان؟ مي دوني، من مي خوام تو عيد با كي تجديد ديدار كنم؟ مي خوام با مادرم تجديد ديدار كنم، مي خوام با بابام تجديد ديدار كنم، مي شه مسعود؟ بگو مي شه؟..
- گريه خوبه، آرومت مي كنه...
- ...
- خيلي دلت گرفته س انگار، يه كاري بكن، برو بيرون و چندتا داد درست و حسابي بزن، اتوبان جون مي ده براي اين كار. خاليت مي كنه...

.
.
.


- خوب بود؟ خالي شدي؟
- آره بهتر شدم ولي خالي خالي نشدم! راه بيفتم ديگه...
- رفتي سر قبرشون؟
- نه، خوشم نمياد. ياد مردن مي افتم. يادشون هستم ديگه، برم كه چي؟..
- سيگار؟
- اوهوم، گفتم روش خودم رو هم امتحان كنم ديگه. از كجا فهميدي حالا؟ صداي كبريت اومد؟
- همون جوريه؟
- آره بابا، خوشم نمياد ازش. حالم خيلي خيلي گرفته باشه مثل الان فقط مي كشم. همكارام مي گن خيلي عجيبه ولي فقط ماهي دو سه نخ دانشگاه شده چار پنج نخ. نصيحتم كه نمي خواي بكني؟
- نه! من هنوز هم هيچ دليل قانع كننده اي له يا عليهش ندارم! مي گفتي...
- چي مي گفتم؟ آهان، مردن. البته اخيراً بعضي وقت ها بهش فكر مي كنم. ببين، خيليه ها، همه مون آخر مي ريم تو دو متر جا! حالا يا از بين مي ريم يا كلاً مي ريم يه جاي ديگه، ولي اين جا نمي مونيم. واقعاً ترسناكه ها، يعني يه جورايي پيچيده س. اون وقت تو اين فيلم هاي عيد همش تق و توق همديگرو مي كشن، انگار يه چيز ساده ايه، ولي هيچ كدوم نشون نمي ده كه بعدش چه اتفاقي مي افته. تو اصلاً حق نداري تو فيلمت از اين چيزا استفاده كني اگه نمي دوني چي به چيه، نمي دونم مي فهمي چي مي گم؟!
- آره، ادامه بده، گوشم با توئه...
- اما يه چيز ديگه هم هست. از طرف ديگه بعضي وقتا فكر مي كنم آخر همه قصه ها بايد مردن باشه. داستاني كه تهش مردن نباشه به نظرم داستان نيست. نمي دونم چطوري بهت بگم، به نظر من هيچ داستاني رو قبل از مردن شخصيت اصليش نمي شه تموم كرد. يعني نمي شه قصه هيچ آدمي رو قبل از مردن تموم شده دونست. اين انصاف نيست، مي فهمي چي مي گم؟
- آره، ولي پس بالاخره نويسنده ها بايد چي كار كنن، تكليفشون رو معلوم كن!
- نمي دونم، يهتره فقط شخصيت اصلي رو بكشن. ولي اونا كه كار خودشون رو مي كنن... قبلاًها خيلي به مرگ و اين چيزا فكر نمي كردم. الان زياد فكر مي كنم، به خدا، به مرگ، به اين كه از كجا اومديم، به كجا مي ريم...
- باريك الله! پس دچار شكيات فلسفي شدي!
- شك؟ نه بابا، شك ندارم، بيشتر فكر مي كنم. هه! اصلاً چيزي نيست آخه كه بهش شك كنم! ولي چند وقتيه كه فكر مي كنم آخه كه چي هر روز كار كن و بخور و بخواب و دوباره فردا و ... حوصلت رو سر بردم هان؟
- نه بابا، گوش مي كنم. من كه بي كارم!
- قربونت... آره مي گفتم، شايد بايد يه كاراي مهم تري بكنيم... ببين، بعضي وقت ها به خودم تو آينه نگاه مي كنم و مي بينم همه عمرم رفته و نفهميدم چي جوري... پير شدم مسعود، نه؟ راستش رو بگو!
- پس بگو، خيال پيري زده به سرت! نه بابا، تو فقط سي و سه سالته!
- سي و سه سال... نصف عمرم رفته و من چي كار كردم؟ كجا تاثيري گذاشتم؟ اگه بميرم چي از من به يادگار مي مونه؟ فكر مي كنم آدما بايد يه چيزي از خودشون به يادگار بذارن. نمي شه كه همش بخور و بخواب، هان؟ شايد بايد يه كار مهم تري بكنيم... نمي دونم اين چيزايي كه مي گم برات جالبه يا نه، اصلاً بهشون فكر مي كني يا نه...
- من كه مي دوني امين، زياد به اين چيزا فكر مي كنم...
- آره آره راست مي گي! تو به اين چيزا زياد فكر مي كني، سرت تو كتابه حسابي. شايد دو سه تا كتاب خوب ازت بخوام. يادمه دوره دانشجويي يكي از كتابايي كه مي خوندي به منم دادي، ولي من هيچ خوشم نيومد! عجب دوراني بودها، الان كه عكس هاش رو مي بينم سه تايي مون چه قدر جوون بوديم... من تدوين مي خوندم، ليلا نقاشي مي خوند، تو طراحي مي خوندي...
- طراحي صنعتي، آره يادمه... حالا كتاب چي مي خواي مثلاً؟
- مثلاً كتاب در مورد خدا... مي دوني، كم كم دارم فكر مي كنم يه نيروي ماورايي كه به همه ما مسلطه وجود داره. يه چيزي مثل تقدير. اصلاً شايد شروع كنم به نماز خوندن... آره، شايد نماز بخونم... ببين مسعود، دو ركعت اول كه هر كدوم دوتا سجده داشت، دو ركعت بعدي چي؟
- هه هه هه هه! اونام دو تا داشتن هر كدوم امين جان!
- اي شيطون، خوب بلدي اين چيزا رو ها! آره راست مي گي يه ركوع و دو سجده، الان يادم اومد. من هم كلي از اين چيزهارو بلد بودم وقتي قرار بود برا سازمان استخدام بشم. سه تا كتاب احكام خوندم بابا! چه چرت و پرت هايي تو اون فرم مسخرشون نوشتم... تفتيش عقايد بود به جاي پرس و جو از مهارت و تخصص آدم... يادته چه آدم اهل صلاحي شده بودم؟
- آره، يادمه. شاهدات هم خيلي خوب بودن آخه!
- آره، دستت درد نكنه ... يادش به خير...نه، مي دوني برا چي دو ركعت اول يادم بود؟ آخه بعضي صبح ها قبل رفتن به كار نماز صبح مي خوندم، خيلي كم البته... مي خواستم ببينم چي جوريه...
- حال داد؟
- آره، باحال بود. هنوز هم شايد بخونم يه وقتايي. يه جورايي تسكين بخشه، مثل سيگار مي مونه! تفنني و هرازگاهي خيلي حال مي ده! مرگ، يواش تر بخند مرد! چرا مثل گاو خركي مي خندي؟!
- يه كتاب دارم كه خودم خيلي باهاش حال مي كنم، بيارم برات؟
- چي هست؟ راجع به خداس؟
- قرآن.
- آهان، داريم خونه قرآن. يه دفه فارسي هاش رو خوندم، يادمه خيلي حال كردم با بعضي جاهاش. ببين تو به خدا اعتقاد داري ديگه، هان؟
- خوب البته.
- مينا خانوم خونه س؟
- آشپزخونه س. در تدارك شامه.
- خيلي خانوم خوبي داري، سلام برسون بهش و سال نو مباركي بگو از طرف ما عذر زحمتا!
- سلام مي رسونه، تو حرفت رو بزن!
- دوستش داري؟
- البته!
- عاشقش هستي؟
- سوالايي مي كني ها! نكنه مينا هم اومده پيش تو گله گذاري؟!
- نه، تو بگو، كار دارم...
- نه، خيلي از عشق سر در نميارم، ولي فكر نكنم.
- از اول هم نبودي يا ديگه نيستي؟
- بابا ولمون كن! از اول نبودم، ولي خوب، خيلي دوستش داشتم.
- خوش به حالت! ببين، حالا مينا خانوم رو بيشتر دوست داري يا خدات رو؟
- اين چه سواليه؟ خوب اين دوست داشتن ها اصلاً با هم فرق مي كنه، از دو جنس مختلفه...
- نه ديگه، منو دور نزن! يك كلام بگو كدوم رو بيشتر دوست داري؟!
- خوب ... خدا رو!
- اَي خاك بر اون سرت كه لياقت همچين زني رو نداري!
- هه هه هه هه!... خيلي باحال بود ولي يك كم ملاحظه كن امين جان! ... آره خانوم راجع به شما بود، حالا تعريف مي كنم برات بعداً...
- درست عين اخوي خانوم بنده مي خندي! ... باشه، باشه! از قول من از خدات معذرت بخواه! كاره ديگه، خدارو چه ديدي، يه وقت ديدي خداي ما هم شد و كارمون افتاد گيرش!
- چرت نگو اين قدر مرد! ولي مثل اين كه حالت جا اومدها، نه؟ ... الو؟  الو امين؟ بازم حالت بد شد؟ آخه چت شده تو پسر؟
- ...
-  الو امين، اگه حالت خوب نيست بزن كنار. الان اتوبان شلوغه، خطرناكه... امين؟
-  نه، چيزي نيست. احساساتي شدم يه دفه. بايد سريع برم وگرنه دير مي رسم...
- ...
- ...
- سر چي با هم دعواتون شد؟
- نمي دونم مسعود، نمي دونم...
-بزن كنار.  با همين اوضاع مي خواي بري خونه مادرخانومت؟
- باشه بابا. نگران ماشينتي نگران من كه نيستي... گفتم بهش كه نميام. ازشون برات گفتم كه قبلاً... من سرم درد مي كرد، حالم اصلاً خوب نبود. هنوز هم همون جوريه...
- خوب مرد حسابي، دردتو از اول مي گفتي ديگه! يك ساعت ما رو سركار گذاشته بودي؟
- نمي دونم، شايد. نه اين كه فكر كني همش چرت بود اينايي كه برات گفتم ها، نه. اونام هست. هر از چند وقتي به اين جور چيزا هم فكر مي كنم، به خدا، مردن، زندگي... ولي خوب، ديگه اين حرف ها ديگه از من گذشته! من تنهايي خيلي كشيدم مسعود، تو كه خوب مي دوني... نمي دونم چه جوري بگم، با همه اين حرفا من زندگيم رو دوست دارم، خيلي دوست دارم! هر وقت اين جور خيلي دلم مي گيره يه همچين حسي پيدا مي كنم، شايد هم برعكسش.  و بعد، يه دفه گريه م مي گيره...
- خوب بايد تو بعضي حرفات دقت كني ديگه! اون شوخي چي بود مثلاً ديشب؟
- نه بابا اين حرفا كدومه، اون با اين شوخي ها كه ناراحت نمي شه، تحصيل كرده س خير سرش! يعني ناراحت مي شه؟ نه بابا، هرچي باشه اون كه خودش از همه بهتر مي دوني چه خبره و چي به چيه... اون مي دونه چي كار داره مي كنه، اين منم كه همش بايد نگران باشم... مي فهمي چي مي گم؟.
- ...آره، مي فهمم راحت باش، خالي كن خودتو...
- نه، نه، تو نمي فهمي. من يه سوال از تو پرسيدم و فهميدم كه نمي فهمي، پس دروغ نگو مرد مومن!... مي دوني چيه مسعود؟ قصه من، دلشوره من، پدر من، مادر من، شكيات فلسفي و غير فلسفي من، زندگي، مرگ و حتي شايد خداي من، خيلي وقته كه ديگه همشون براي من يكي شدن، فقط يكي...

.
.
.

11.

- الو ليلا خانوم؟
- سلام مسعود آقا، خوب هستيد شما؟ كاري داشتيد؟
- ببخشيد ليلا خانوم، چند دقيقه پيش من با امين صحبت مي كردم، گويا امشب منزل مادر شما دعوت هستند. غرض از مزاحمت اين كه مي خواستم بگم امين خيلي حالش رو به راه نيست، يك مقدار عصبيه و قرصش رو هم منزل جا گذاشته گويا. اگر ممكنه از مهموني امشبتون معافش كنيد، به صلاح نيست خيلي...
- نمي شه آخه. حالا مياد اين جا با هم صحبت مي كنيم. باور كنيد مسعود آقا اومدنش هرجوري هم باشه خيلي بهتر از نيومدنشه...
- به هر حال از ما گفتن بود. گويا امين براي اين كه به موقع برسه عجله هم داره. با اين وضع امين و شلوغي اين ساعتا كه همه دارن بر مي گردن خونه، ممكنه خدايي نكرده اتفاق بدي بيفته. به هر حال، سال نوتون مبارك و خدانگهدار.
- خيلي ممنون، سال نوي شما هم مبارك باشه آقا مسعود...

12.

- الو امين؟ خوبي؟ ببين، كجايي الان؟
- ...
- مي خواستم بگم براي اومدن خيلي هم عجله نكن. ديرتر از سال تحويل هم اگه برسي اشكالي نداره. خيابونا شلوغه، مراقب خودت باش...

.
.
.

13.

- الو ليلا خانوم؟
- بله بفرماييد؟
- يه اتفاق بدي افتاده متاسفانه.
- چي شده؟
- متاسفانه امين تصادف كرده، الان تو اورژانس بيمارستان خودتونه. خودتون رو تا دير نشده برسونيد...
- ...
- ...
- الان حالش چطوره؟
- حالش جندان خوب نيست. متاسفانه تصادف بسيار شديدي بوده. عجله كنيد لطفاً...
- من الان راه مي افتم...

14.

- الو ليلا خانوم؟
- الو مسعود آقا؟ امين حالش چطوره؟
- مي خواستم بگم كه متاسفانه... مي خواستم بگم كه ... يعني ديگه لازم نيست بياييد بيمارستان... تشريف بياريد منزلتون...
- يعني چي؟ يعني چي تشريف بياريد منزل؟ چي شده خوب؟ به من بگيد ديگه... اي واي...
- تشريف بياريد منزل...
- الو؟ الو چي شده... اي واي...
.
.
.

15.

- من داشتم ميومدم خونه مادرت ليلا، باور كن داشتم ميومدم...
- ...
- همش تقصير اين مسعود شد... ببخشيد ليلا، ببخشيد...
- ديگه مهم نيست امين...
- راست مي گي؟ يعني تو ناراحت نيستي كه من امشب نيومدم؟ داشتم ميومدم ها، تقصير مسعود شد. اغفالم كرد...
- اين آقا مسعود خيلي پررو شده ها ديگه، به چه حقي تو زندگي خصوصي ما دخالت مي كنه؟ نبايد اين قدر بهش رو مي دادي.  دفه بعد كه مينا رو ببينم بهش مي گم...
- ناراحتي از دست من؟
- كم نه.
- قهري؟
- شايد.
- ببين ليلا، با اون حال و روز اگه مي خواستم بيام واقعاً اتفاقاي بدي ممكن بود بيفته... صبر كن... پنج، چهار، سه، دو، يك... سال نوت مبارك! ببين، سال تحويل شد! ديگه نمي تونيم از دست هم ناراحت باشيم! اصلاً خوب نيست! الان ديگه بايد كدورت ها رو دور بريزيم و با هر كي قهر بوديم آشتي كنيم و... روي همديگرو ببوسيم! مي دوني، فكر مي كنم تو يكم بدشانسي آوردي ليلا، خيلي بدوقتي رو براي قهر كردن انتخاب كردي! ده دقيقه بيشتر نمي تونستي قهر بموني! دفه بعد بيشتر دقت كن! حالا مجبوري اول سال نو رو تحويل بگيري و بعد، شوهرت رو!
- ...
- لوس نكن خودت رو ديگه، آفرين، آخيش!
- ...
- ...
- حالا كه چي زل زدي به من و اون جوري مي خندي؟ خيلي پررويي امين!
- اِ، اين حرفا ديگه خوب نيست ليلا! چيه، الان بايد منت كشي كنم نه؟  من كه ده دفه گفتم نمي تونم بيام اون جا...  من خسته بودم، و مي خواستم امشب رو با تو باشم...
- خوب جونت در ميومد و همين رو از اول مي گفتي...
-آِ، من نگفتم؟
- نخير.
- من نگفتم من نميام خودت هم برگرد كه كنار هم باشيم؟
- نخير، مستقيماً نگفتي. همش به فاميل من بد و بي راه مي گفتي...
- حالا اصلاً نگفتم. اگه مي گفتم ليلا، انصافاً تو گوش مي كردي؟
- بله!
- اَي دروغگو! به هر حال ببخشيد كه نيومدم!
- ولش كن، خودم هم خيلي حال و حوصله ش رو نداشتم!
- خيلي نامردي بابا!
- امشب رو گفتم كه حالم خوب نبود، عوضش فردا شب مي ريم...
- حرفي مي زني ها ليلا، من الان تصادف كردم مثلاً! حالا حالاها بستري ام، نمي تونم كه جايي برم عيد ديدني!
- اوهوم، اينو هم راست مي گي...
- يه سوالي ليلا، از اولين تلفن مسعود تا رسيدن به خونه چه حالي داشتي؟
- خوب، ناراحت شدم ديگه...
- گريه هم كردي؟
- گريه؟ براي تو؟ هه هه! بچه شدي؟
- نمي دونم، مسعود مي گفت آخه. مي گفت تلفن دوم رو كه زده گريه مي كردي...
- خوب، اون موقع آره. آقا مسعود خيلي با حس حرف مي زد آخه!
- آره، خيلي مارمولكه پدرسگ!
- درست صحبت كن امين!
- ...
- ...
- كدبانو اينا چيه؟ اينا رو ديگه براي چي گذاشتي بيرون؟ خشك شدن همشون! شورش رو در آوردي ديگه ها!
- ...
- چيه؟ چرا اون جوري نگاه مي كني؟
- اينا چيه؟ اينا شاهكار شماست، سفره هفت نونه! نون بربري، نون لواش، نون سنگك، نون چايي ، نارگيلي، نمك!
- هه! اين كه شد شيش تا؟
- نمكدون!
- هه هه هه هه! آفرين! حالا همه نون ها رو نمياوردي، شام چي بخوريم حالا؟
- سنگ ببند به شيكمت، شام نداريم...
- راست مي گي، ولش كن. برم بخوابم كه صبح بايد سركار باشم. ماشين مسعود رو هم بايد ببرم براش...
- من هم مي خوابم الان، خيلي خستم. از صبح دارم مي رم اين ور و اون ور...
- ...
- ...
- ببين ليلا، يه چيزي؟
- چي؟
- گفتي سفره هفت نون، امير كجاست؟
- اي واي! اميرو يادم رفته بود! كجاس، نياورديش مگه؟
- من؟ شما برديش خونه دوستش، يادت رفته؟!
- شما قرار بود بياريش ولي!
- من قرار بود بيارمش خونه مادر شما كه نيومدم، چيه، مي خواستي امير رو هم وردارم و با هم تصادف كنيم؟
- من پس بايد مياوردمش؟ اگه اين طوريه بايد به آقا مسعود مي گفتي قبل از اين كه خبر فوت جنابعالي رو بده، بهم يادآوري كنه!
- مي دوني ليلا، با اين اوضاع، فكر مي كنم امير بايد خيلي زود ياد بگيره كه پسر متكي به نفسي باشه! كارش خيلي سخته طفلك، با اين بابا و مامان! چي مي شه آخرش يعني؟
- همه چي رو به شوخي مي گيري امين، همه چيز رو. اصلاً نمي شه روت حساب كرد. تو هيچ مي فهمي بچه، شب سال تحويل خونه دوستش، چه قدر اذيت مي شه؟ نمي گه پس چي شد اين باباي من پدرمرده؟ چرا اين بابام مثل باباي بقيه دوستام نيست؟
- شلوغش نكن ليلا، خوبه تو الان هم يادت نبودا! تو هم خيلي دست كمي از من نداري. هيچ وقت حوصله بچه تو نداري، يا مي ذاريش خونه همسايه، يا مي ذاري خونه دوستش...
- خوب چي كار كنم؟ سرم شلوغه. تو چرا مثلاً ظهر كه بهت گفتم نياورديش از خونه بالايي ها؟ به هر حال تو قرار بوده بياريش، امشب نشد فردا صبح. خود داني...
- غلط كردي، من فردا صبح زود سر كارم.
- حالا مي بينيم ديگه، من كه نمي رم.
- من هم نمي رم.
- ببين امين، اين دفه ديگه بي دقتي نمي كنم ها، 364 روز دست كم فرصت دارم...
- من كه خوابم، خواب خواب...