خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

کلودیا و مادلن

کلودیا و مادلن، صبح روزی که وارد ایران شدند به خواهرم زنگ زدند و اعلام کردند که برای شروع دو هفته ایران گردیشان مایلند دو روز اول را در تهران بگذرانند و با او نیز آشنا شوند. آن ها با یکی از دوستان قدیمی خواهرم که در سوییس زندگی می کند آشنا بودند و بعد از دیدن او و شنیدن تعریف هایش به سفر به ایران ترغیب شدند و این دوست قدیمی هم خواهر من را به عنوان یک دوست خوب که می شود رویش حساب کرد معرفی کرد.

آن ها دو هفته اینجا بودند و تهران، ابیانه، اصفهان، شیراز، رامسر و کویر را حسابی گشتند و شب آخر را مهمان خانه ما بودند و صبح روز بعد بارهایشان را بستند و رفتند به مملکت خودشان. آن یک شب که کنار هم بودیم فرصت خوبی شد که از یکدیگر سوالات فرهنگی و شخصی متعددی بپرسیم. آن ها مثل بیشتر جهان اولی ها، درباره ایران تصورات تیره و تارتری داشتند. چیزی شبیه تردد با شتر یا پوشاندن صورت زن ها با روبنده و بعد دیده بودند خوب این طورها هم اصلاً نیست و با دید مثبت تری به کشورشان بر می گشتند. برای من همین فلسفه سفرشان به شدت فانتزی حساب می شد. آخر این که دو تا زن جوان بلند شوند، بدون تور به کشوری ناشناخته سفر کنند، با افرادی که یک دفعه سرراهشان سبز شوند خودمانی شوند و به خانه هایشان بروند و کلی گردش کنند خیلی هیجان انگیز و در عین حال ترسناک است. نیاز به یک جور روحیه ای دارد که غربی ها فراوان دارند یعنی اعتماد بی قید و شرط و زیستن در حال و نهراسیدن از آینده مبهم. این دو تا هم معرف اصیل این نوع روحیه بودند. جدای از آن بدجوری خودشان بودند. می دانید چه می گویم؟ در کمال سادگی ظاهری، ظاهر شده بودند و انگار از این که مخلوقی هستند از مخلوقات این کره خاکی که همین است که هست، بی هیچ نیازی برای زیباتر یا مهم تر بودن، به شدت راضی بودند. خوب حق دارند حالا در ادامه برایتان می گویم چطور!

 مثلاً ببینید، شغلشان چیزی بود شبیه طراحی یک سری علائم مثل علائم راهنمایی رانندگی و نصب آن ها به در و دیوار و بابت همین شغل که هر روز هفته هم نیاز نبود به آن بپردازند ماهی 3 هزار یورو می گرفتند. البته در مسلک آن ها این مبلغ خیلی معمولی است ولی زندگی را می چرخاند اما برای اکثر کسانی که اینجا به کارهای دولتی یا نیمه دولتی مشغولند، قابل ملاحظه است. از من پرسیدند چقدر حقوق می گیرم و من خندیدم و گفتم چیزی نزدیک 300 یورو. 10 برابر کمتر از شما. اما بعد سعید نشست و برایم حساب کرد و به من نشان داد که خیلی خوش خیالم و با یوروی قدیمی حساب کرده ام و با یوروی این یک ساله مبلغی که می گیرم نزدیک نصف مقداری است که اعلام کرده بودم! تازه آن ها گفتند که از مقدار ماهیانه شان باید چیزی نزدیک 900 یورو را به کرایه خانه اختصاص دهند و من گفتم که خیلی خوش به حالتان است چون اینجا از این خبرها نیست که با کسر اجاره بها چیزی از حقوق جماعت کارمند بماند! خوب این که شما بدون نیاز به تحصیلات عالیه شغلی داشته باشید که ارزشمند هم هست و نیازی به کار طاقت فرسا هم نداشته باشید و حق و حقوقتان هم سر جایش باشد به شما این حس را نمی دهد که جایتان خوب است و کلاً خوشحالید؟

آن ها از دیدن قفل فرمان بسیار تعجب کردند و کلودیا وقتی که با آن مواجه شد فریاد زد What the hell is this? و من توضیح دادم که این وسیله در ایران به دو منظور استفاده می شود، اول حفظ امنیت ماشین، و دوم استفاده در هنگام دعوا! آن ها گفتند تا به حال همچین چیزی ندیده اند و نیازش را هم حس نکرده اند. شب قبل از رفتن با هم رفتیم خرید تا سوغاتی بخرند. مادلن سرش درد می کرد و حال و حوصله مغازه گردی نداشت اما کلودیا به شدت در جستجوی مانتو بود. می گفت دو تا هدف از پوشیدن مانتو در سوییس دارد: 1) استفاده از آن به جای روب دو شامبر و 2) پوشیدن آن به عنوان پیراهنی مناسب برای اواخر تابستان. دو تا مانتو خرید و بعد به روسری فروشی رفت و دو تا روسری خوشگل هم خرید. به من نشان داد که می خواهد از روسری به عنوان دستمال گردن در مهمانی استفاده کند. از شیرین کردن چایی با قند و نبات خیلی خوششان آمده بود و همچنین از پولکی. خوراکی هایشان را هم خریدند و رفتیم به خانه.

باقی شب همانطور که گفتم پر بود از سولات فرهنگی و بعضاً عجیبی که مادرم مطرح می کرد. مثلاً اثر چین بر تجارت در سوییس را می پرسید یا این که آیا برای تولید کالاهایشان به چین سفارش می دهند یا نه! بعد پرسید که آیا هنرپیشه یا خواننده مشهوری دارند؟ آنها کلی فکر کردند و گفتند Dj Bobo را می شناسید؟ آنها سوییسیند (به سرعت هم گفتند که ما به آنها افتخار نمی کنیم) و بعد از فکر زیاد گفتند تهیه کننده فیلم های جدید جیمز باند سوییسی است. اما مادرم راضی نشد و فقط زمانی خوشحال شد که آنها یادشان افتاد راجر فدرر هم سوییسی است و مادرم خندان خندان گفت آره راست می گید! کلودیا سعی کرد که تخمه شکستن یاد بگیرد و گفت این همه دردسر برای این مغز تخمه یک ذره ای؟ که سعید گفت او هم همین نظر را دارد و مادلن گفت شکستن تخمه به مدیتیشن می ماند. مادرم مدام می گفت بهشان بگویید ما ایرانی ها آدم های خوبی هستیم و علیه مان تبلیغ شده و خیلی کشور خوشگلی داریم و این ها. پدرم هم از محصولات سوییس و وضع کشاورزی و باغداری در آنجا می پرسید و آن ها تأکید می کردند که سوییس غیر از کوه چیز خاصی ندارد.

وقتی رفتند فرودگاه به حرف مادلن فکر کردم که به من گفت من و کلودیا با دیدن اینجا به این نتیجه رسیدیم که تقدیر با ما بسیار مهربان بوده است! آن لحظه خواستم جواب بدهم اما بعد دیدم بیراه هم نگفته. این که تقدیر به شما لطف کند تا فقط به مسائل شخصیتان بپردازید، خیلی تقلا نکنید تا حداقل چیزها را به دست بیاورید، نیازی به داشتن ظاهری آنچنانی نداشته باشید و با مسائلی که بیرون از خودتان است کاری نداشته باشید و به عنوان یک توریست حسابی هم تحویلتان بگیرند مهربانی تقدیر به حساب نمی آید؟!

پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٢

سفر به سرزمین مادری

قرارمان این بود که برای عید برویم کرمانشاه، زادگاه مادرم. این سفر برای مادرم اهمیتی سه گانه داشت: 1) می خواست شهر مادریش را به فرزندانش نشان دهد 2) می خواست شهر مادریش به اضافه اقوامش را بعد از مدت ها ببیند 3) می خواست مطابق مانیفست گردشگریش هر مکان باستانی یا جاذبه طبیعی که این استان دارد و ممکن است به عقل جن هم نرسد را ببیند.

درباره مورد اول باید بگویم ما نوروز 75 به مدت 4 روز کرمانشاه رفتیم اما چون خیلی بچه بودیم و برای شرکت در عروسی یکی از اقوام رفته بودیم، از خود شهر خاطره خاصی نداشتیم به طوری که خواهرم گفت که فقط یادش می آید که در آن مدت دختری از فامیل بهش گفته بود که عروس باید برنج را دانه دانه بخورد تا رژلبش پاک نشود، همین و بس. بنابراین مادرم این را وظیفه خودش می دانشت که شهری را که در آن متولد شده بود و از آن هزاران خاطره داشت به ما تمام و کمال معرفی کند. مورد دوم برای مادرم نوعی ادای دین شخصی محسوب می شد. چون خیلی وقت بود که شهر مادریش را ندیده بود  (به غیر از نوروز 75 و پاییز 86 که در مراسم ترحیم خاله اش شرکت کرده بود) معتقد بود که هم باید به خود زادگاه سر بزند و هم فامیل هایش را درست و حسابی ببیند. مورد سوم به عهدی مربوط می شود که مادرم با خودش بسته: این که به عنوان توریست به هر شهری می رود، هر جور جاذبه ای که دارد را ببیند اعم از موزه، خانه های تاریخی، آبشار، غار، دخمه، آتشکده، سنگ نوشته، نقش برجسته و غیره. بنابراین طبیعی است که به هر جا می رویم یک کتابچه راهنما دستش باشد و فرمان بدهد که به هر جا و ناکجایی که آنجا نوشته برویم. این مورد آخر کمی اعصاب خرد کن هم می تواند باشد. مثل وقتی که خسته ای یا حوصله دیدن یک حمام قدیمی در بازار را که در آن چند مجسمه مومی سعی در احیای نقش دلاک و معرفی لنگ را دارند  نداری یا مواردی از این دست. اما در مجموع این عادت مادرم مفید واقع می شود چون تا حالا جاهایی را دیده ایم که خیلی ها ندیده اند و اتفاقاً بسیار باارزش و به یاد ماندنی بوده اند. خلاصه ما با این اهداف به کرمانشاه رفتیم.

حالا بگذارید کمی از نوستالژی های مادرم درمورد کرمانشاه که به ما هم انتقال داده بود بگویم. مادر من استعداد عجیبی در توصیف خاطراتی دارد که از کودکی تا اواسط بیست سالگی- که در کرمانشاه سپری کرده- برایش اتفاق افتاده اند. این خاطرات را خیلی خیلی کامل شرح می دهد یعنی خود واقعه، چهره یک شخص، تغییر چهره یک شخص بر اثر اتفاقی، آسمان پر از ابر، طعم غذا یا شیرینی و غیره را آنقدر دقیق و بااحساس شرح می دهد که نمی توانی در نوستالژی هایش شریک نشوی. حالا قرار بود بعد از سالها شنیدن این وقایع، به محله های تقریبی رخ دادن آنها سری بکشیم و ببینیم تا چه حد دربرابر گذر زمان نابود شده اند- نمی گویم تا چه حد سالم مانده اند چون خیلی جمله ساده لوحانه ای از آب در می آید.  برسیم به مثال هایی از این خاطرات: 1) حوض مسجدی که دایی وسطی با آب آن سعی کرده روغن جامدی که از پیت بیرون افتاده و با خاک قاطی شده را بشوید تا تنبیه نشود. 2) دالان نزدیک همان مسجد که یک بار مادرم مریض بوده و برادرهایش با چوب یک برانکارد درست می کنند و از همان راه به خانه می برندش و چهره مردمی که نگران تماشایش می کردند. 3) دکان پدربزرگم که  مادرم وقتی خیلی کوچک بوده برای تفریح از خانه به آنجا می رفته و چون باید از خیابان رد می شده و اجازه این کار را نداشته، روبروی دکان می ایستاده و با صدای بلند پدرش را صدا می زده : آآآآآآقآآآآآآآآآ (کرمانشاهی ها آن موقع به پدر می گفتند آقا) 4) دکان قصابی که بسیار پاکیزه بوده و کاشی هایش از سفیدی برق می زده اند و همیشه یک گربه سفید بسیار تمیز هم نزدیک آن  بوده که به خود قصاب تعلق داشته و هر از چند گاهی به یک تکه گوشت مهمان می شده. 5) هتل بیستون که مادرم با مادرش گاهی برای صرف غذا به آنجا می رفتند 6) دریاچه ای به نام سراب نیلوفر که پر از نیلوفرهای آبی می شده و 7) کافه قنادی شمشاد که مادرم با مادرش هر از چند گاهی برای صرف بستنی پر خامه، باقلوا یا نان تر (همان شیرینی تر خودمان) به آنجا می رفتند.

مادرم از همان اول که پایمان به شهر رسید شاکی شد که اینجا دیگر آن کرمانشاه قبل نیست و چقدر بی دروپیکر و زشت شده. برای من زشتی شهر غیر عادی نبود چون بیشتر شهر ها با وجود معماری بی تناسب و زننده و انبوه ماشین ها نمی توانند خیلی خوشگل باشند. اما این زشتی برای او نابودگر تمام اماکنی که به آنها تعلق خاطر داشت حساب می شد و بنابراین اصلاً خوشایند نبود. مسجدی که دنبال حوض و دالانش بودیم هنوز پابرجا بود اما به جای دالان پله قرار گرفته بود و حوض و اطرافش تبدیل به توالت عمومی شده بودند. دکان پدربزرگم هنوز هست اما بسته بود چون مغازه دار به تهران رفته بود. دکان قصاب و حوضش و گربه سفید سالها بود که به خاطره ها پیوسته بودند و هتل بیستون به میراث فرهنگی تعلق گرفته بود و سالها بود که تعطیل شده بود. سراب نیلوفر هنوز سرجایش بود و حتی سوار قایق پدالی هم شدیم و تعداد قابل توجهی هم لاک پشت دیدیم اما خبری از نیلوفرهای آبی نبود. اما کافه قنادی شمشاد هنوز وجود داشت. هرچند که 4 روز اول عید تعطیل بود اما مادرم از دختران دایی اش شنیده بود که همچنان باز است و بنابراین کرکره های فروافتاده ما را نترساندند. حالا از اهمیت این کافه بگویم: من عاشق شیرینی هستم و بنابراین خاطرات شیرین را هم دوست دارم. مادرم هم با علاقه بیشتری از این کافه که با مادرش به آنجا می رفتند حرف می زد. دقایق همنشینی مادری با تنها دخترش و فراغت هر دو از دنیای بیرون و حواشی آن که با طعم بستنی پرخامه قرار گرفته در کاسه گلدار چینی و قاشق استیل یا باقلوا یا نان تر شیرین تر می شد. آن موقع این کافه حیاطی با حوضی در وسط داشت که مردها در آن می نشستند و زن ها در طبقه دوم کافه که فضایش بین دو اتاق تقسیم شده بود می نشستند. زمستان ها یک اتاق به مردها تعلق می گرفت و دیگری به زن ها. حواستان باشد که وقتی پدر و مادرمان از طعم بی نظیر خوراکی که در دوران کودکیشان چشیده اند حرف می زنند باید یک نکته را پیش چشم داشته باشید: آن روزها همه چیز اینقدر پیش پاافتاده و فراوان نبود. شیرینی و میوه حتی پلو جزو خوراک های روتین به حساب نمی آمده اند و برای مناسبت های خاص بوده اند. بنابراین طبیعی است که طعمشان هم خیلی متفاوت تر و خاص تر باشد. خلاصه روز ششم عید بود که بالاخره شمشاد باز شد و ما هم رفتیم تا بستنی بخوریم. اول از همه این که دیگر از حیاط خبری نبود و سرپوشیده شده بود. دو اتاق طبقه بالا هم در هم ادغام شده بودند و فضای بزرگی را ساخته بودند. کلاً خیلی زشت بود. چند میز و صندلی بی ظرافت طبقات را پر کرده بودند و شیرینی هایی بسیار معمولی قفسه ها را. اما هنوز بستنی و باقلوا و نان تر جزو منوی کافه بود. بنابراین ما نشستیم و بستنی و باقلوا سفارش دادیم. خیلی سرد بود. میز روبرویی ها با کنجکاوی نگاهمان می کردند احتمالاً چون قبلش حرف های مادرم را که از صاحب قنادی می پرسید چه بلایی سر حیاط و حوض آمده شنیده بودند. بستنی ها و باقلواها رسیدند. در ظرف های یک بار مصرف با قاشق های یک بار مصرف. اولین قاشق بستنی را گذاشتم دهانم و همان موقع مادرم به کف شور روی زمین اشاره کرد و  به پدرم گفت: همین جا حوض بود. بعد به بالای پله ها اشاره کرد و گفت آنجا هم اتاق ها بودند و ناگهان به طبقه بالا اشاره کرد و گفت: مامان من هم آنجا بود. این را که گفت بغضش ترکید. لازم به ذکر است که مادر من بسیار سخت گریه اش می گیرد و اگر اینطور شود مطمئن می شوید که موضوع آنقدر سوزناک و جگرخراش بوده که به غدد اشکی اش اجازه تخلیه شدن داده. این شد که من هم در حال قورت دادن بستنی ناگهان با شنیدن جمله اش و دیدن گریه اش بغضم ترکید. بعد خیلی مضحک شد چون سعی می کردم جلوی گریه را با سرفه کردن بگیرم و در همان زمان حس می کردم که طعم بستنی و سرمای آن وجودم را می گیرند و نمی توانم نفس بکشم و دو سه دقیقه را با این حالت نیمه هیستریک با سرفه سر کردم و وقتی همه این حالات تمام شد، کل بدنم را لرز گرفت. مادرم هم سعی می کرد جلوی گریه اش را بگیرد و پدرم دلداری اش می داد و خواهرم برای این که به جمع گریه کننده گان اضافه نشود با بستنی اش بازی می کرد. ساکنان کنجکاو میز روبرو با دیدن اشک های ما ناراحت شدند و دیگر نگاهمان نکردند. خلاصه این چند دقیقه به این شکل سپری شد و بعد که بستنی را تمام کردیم متفق القول به این نتیجه رسیدیم که فوق العاده بی مزه بود و مادرم این را به آقای قناد گفت و او هم جواب داد که آن زمان بستنی با شیر پاستوریزه درست می شد. باقلوا خوشمزه بود اما شبیه هیچ نوع باقلوایی که من دیده بودم نبود. بعد هم بلند شدیم و رفتیم به سمت ماشین و مطمئن بودیم که دیگر مادرم به آنجا برنخواهد گشت.

البته به جز این نوستالژی ها بقیه اوقات خیلی خوش بودیم و کلی گشتیم و جاهایی را دیدیم که خیلی از کرمانشاهی ها خودشان ندیده اند. دلم می خواهد باز هم آنجا را ببینم اما این بار بدون نوستالژی ها چون یکجور درد دارند که دیگر نمی خواهم تجربه اش کنم- حداقل در مورد این شهر نمی خواهم!

جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢

بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ، که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

عمر پسرخاله من اگر یک‌هفته بیشتر بود بهار نود و دو را هم می‌دید. پسر خاله‌بزرگه بود و پنجاه را رد کرده بود. می‌نشیند پشت فرمان و راه می‌افتد که برود سر کار، سکته می‌زند و ماشین می‌افتد توی جوب. ما که تا روز آخر سال سر کار بودیم و منتظر گرفتن حقوق عقب‌افتاده و به مجلسش در شهرمان نرسیدیم اما مامان تعریف می‌کرد که توی هفتمش که زودتر گرفتند که به عید نخورد، توی آن غلغله و بروبیای مسجد، خواهرش ضجه‌های جانسوزی می‌زده و خدا را خطاب می‌کرده که خدایا داشی‌مونو هم گرفتی، مارو به چیا آزمایش می‌کنی آخه؟ خواهری که هنوز لباس سیاه عزای قبلی‌اش را درنیاورده. مامان می‌گفت هرچقدر اصرار کرده‌اند بعد از سال شوهرش لباس مشکی را دربیاورد قبول نکرده. حالا هم فکر کنم مشکی پوشیدنش حداقل یک‌سالی تمدید شده باشد. مشکی می‌پوشید برای از دست دادن شوهرش که چهل و خورده‌ای سال سن داشت و نصف بازار می‌شناختندش و کلی خانواده مستمند ازش کمک‌خرجی می‌گرفتند و رییس کاروان کربلا بود و محبوب همه بود و هر سال در سفرش و توی مراسم هفتم و چهلمش مسجد مدام پروخالی می‌شد از هجوم آدم‌ها و آدم واقعا بعضی وقت‌ها فکر می‌کرد از چارچوب این در رد نمی‌شود ولی به دست بیماری پنج‌حرفی به قول مامانم "یک‌ذره" شده بود، و بعد هم هیچ. همان بیماری‌ای که برادر داماد ما هم گرفت و این یکی هم اتفاقا در همان چهل و خورده‌ای سن با یک بچه پشت‌کنکوری و یک بچه راهنمایی رفت تا خاطره کمک‌های فراوان و بی‌منتش بماند برای خانواده و بازماندگانش.

این‌طوری آدم‌هایی می‌روند و از آن‌طرف، خیلی آدم‌ها می‌مانند که زندگی‌شان لحظه لحظه اضافه شدن درد و رنج و زحمت به دنیا است. به قول دخترخاله‌ام، با رفتن این آدم‌ها، بازماندگانشان امتحان می‌شوند. این رفتن‌های ناگهانی برای چندمین بار تکرار می‌شود و من هم برای چندمین بار، بنیان این تفکر را با خودم مرور می‌کنم: آدم‌های خوب و آدم‌های بد، اتفاقات خوب و اتفاقات بد. طبق اصل ضرب چهار حالت دارد، و همگی نیز از قبل به‌خوبی توجیه شده‌اند. برای آدم‌های خوب، اتفاق‌های خوب بیفتد: پاداش خوبی‌شان. نگاه کردن خدا به دل‌شان. برای آدم‌های خوب، اتفاق‌های بد بیفتد: آزمایش و امتحان. این که کدام دسته از آدم‌های خوب در این دسته قرار بگیرند و کدام در آن یکی، بر ما معلوم نیست. برای آدم‌های بد، اتفاق بد بیفتد: جزای اعمالشان. حساب پس دادن. برای آدم‌های بد اتفاق خوب بیفتد: این یکی در کتاب دینی‌مان بود. اسمش استدراج بود، برگرفته از آیه‌ای از قرآن. فرصتی برای این که بار گناهانشان اضافه شود تا بعدتر جواب سنگین‌تری پس بدهند. این که هر کدام از آدم‌های بد در کدام یک از این دو دسته قرار می‌گیرند نیز بر ما پوشیده است.