خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

چشمت کور، دندت نرم

1. حکم قصاص مجید موحدی که قرار بود این شنبه اجرا بشود به تعویق افتاد. مجید شش سال پیش به تلافی پاسخ منفی آمنه بهرامی به خواستگاریش، هنگام خروج آمنه از محل کار به صورتش اسید پاشید. (+) آمنه در اثر این حادثه هر دو چشمش را از دست داد و نوزده عمل جراحی‌ نیز که در داخل و خارج کشور داشته، حتی چهره‌اش را هم از وضعیت غیرعادی‌اش درنیاورده چه برسد به بازگرداندن نور چشمانش.

2. دلایل تعویق حکم قصاص اعلام نشده، اما بعید نیست که به خاطر فشار نهادهای بین‌المللی حقوق بشر و ترس از تخریب بیشتر وجهه حکومت ایران باشد. خود آمنه یک‌جا در جواب این نهادهای خیرخواه گفته که دومیلیون یورو برای خرج عمل‌هایش بدهند تا از قصاص بگذرد اما طبیعتا این درخواست بی‌جواب مانده. حالا تازه کسی که باید قصاص بشود مرد و قربانی زن است، و این حقوق بشری‌ها - حداقل این طیف فعالان ایرانی بین‌المللی‌اش که می‌شناسیم - هم که همیشه دادشان از ظلم به زن به هوا بلند است، باز با این وجود راضی نیستند آمنه از حق قصاصی که در برابر مظلوم واقع شدنش بهش داده شده استفاده کند. اگر برعکس بود که دیگر هیچ.

3. حالا جالب اینجاست که مصداق ظلم به نظرم همین چیزهاست، و این که دختران ایرانی نمی‌توانند روسری‌شان را بردارند و موهای‌شان را در باد رها کنند یا این‌که حقوق همجنس‌گراها رعایت نمی‌شود در مرحله‌های خیلی بعد قرار می‌گیرد. خشونت علیه زنان (یعنی عمرا فکر نمی‌کردم یک روز این عبارت را من توی وبلاگم به کار ببرم!)، همین است و صدها مورد دیگر - که می‌شود توی حوادث روزنامه‌ها و سایت‌های خبری خواند. روزی نیست که خبری نباشد از مرد معتادی که زن و بچه‌هایش را وقت و بی‌وقت زیر کتک می‌گرفته. من از وقتی که یادم می‌آید حوادث اسیدپاشی مدام تکرار می‌شده، که یادم نمی‌آید هیچ‌کدام منتهی به قصاص شده باشد. فقط در سال هشتاد و هفت، شش هفت تا پرونده مطرح اسیدپاشی وجود داشته. (+) این دسته از پرونده‌ها از نظر فراوانی و تراژیک بودن، شباهت زیادی دارند به پرونده‌های والدین معتاد و کودک آزاری، که وجه اشتراک‌شان نبود برخورد جدی با عاملان جرم است. مثلا فکر می‌کنید آخر و عاقبت این پدری که پسر سه ساله‌اش را به آتش کشیده چه بشود؟! (+) نیما را که خیلی راحت به پدرش بازگرداندند. (+)

4. دلیل اصلی مدافعین قصاص، بازدارندگی‌اش است، با استناد به قرآن که در قصاص، حیاتی است برای باقی جامعه. از آن طرف طرفداران حقوق بشر غربی هم، معتقدند قصاص بازدارندگی ندارد. در جهان اسلام قصاص به جدی‌ترین شکلش در کشورهای عربی انجام می‌شود، که نه جایی خوانده‌ام یا نه از کسی شنیده‌ام که آمار جرم و جنایت خاصی داشته باشند. این که تمدن غربی با قوانین خودش، ارزش‌های اصیلی مثل آزادی یا رفاه نسبی را برای شهروندانش به ارمغان آورده درست، اما فکر نمی‌کنم این دلیل بشود که در برخورد با آن، به کلی از هرقانونی که خودمان داریم دست بکشیم و سرسپرده مطلق بشویم. شاید طرز فکرهای دیگری هم قابل توجه باشند. در کشور چین برای اعدام، ماشین‌های سیار وجود دارد. جرایمی حتی نه خیلی بزرگ، ممکن است با حکم سنگین اعدام مواجه بشوند. با وجود این‌که کشور چین بیش از پانزده درصد مردم دنیا را در خودش جا داده، آمار عجیب و غریبی از جرم و جنایت در آن‌جا نمی‌شنویم. از مهم‌ترین این جرایم هم، اختلاس‌های مادی است که حتی با مبالغی کم، چنین جریمه سنگینی درپی خواهد داشت. با این شرایط کشور چین در حال تبدیل شدن به بزرگ‌ترین اقتصاد دنیا و تهدیدی برای همان جوامع غربی است.

5. اصلا شاید همین قصاص توی همان جامعه‌های غربی هم جواب بدهد! باز از وقتی به سن فهمیدن اخبار رسیده‌ام، به طور متوسط هر پنج سال یک بار، یک دیوانه‌ای اسلحه‌ای را برداشته و یک مدرسه را به گلوله بسته، کلی خانواده را داغدار کرده، و خوب از خوش‌شانسی در آن معدود ایالت دارای حکم اعدام نبوده! قاتل‌های زنجیره‌ای هم که هرازچندگاه سروکله‌شان پیدا می‌شود هم حکم اعدام ندارند، و همین‌طور آن حیوانی که سی چهل سال دخترش را در زیرزمین حبس می‌کند و دخترش همان‌جا مادر چندین فرزند می‌شود و ...

6. اسلام حکم نهایی قصاص را نمی‌دهد. این حق به فرد مظلوم یا بازماندگانش داده می‌شود که حالا از آن استفاده بکنند یا نه. من مطمئنم که آن‌روزی که مجید اسید را برداشته و چندساعت منتظر آمدن آمنه نشسته، فکر چنین سرانجام و چنین حکمی را نمی‌کرده، چون تا به حال سابقه نداشته. این که دیگر غلیان لحظه‌ای احساسات نیست، جنایت با نقشه قبلیست. هیچ مجازاتی برای از بین بردن زیبایی و بینایی خداداد یک زن، یک انسان، و سیاه کردن دنیا و آینده‌اش زیاد نست. حالا آمنه هم اگر از حقش نگذرد، مجید بعدی فکر این چیزها را هم می‌کند. مجید بعدی‌ای اگر بخواهد این کار را بکند، باید این‌قدر عاشق باشد که اگر می‌خواهد محبوبش بدون او با کسی زندگی نکند، بتواند مثل یک مرد بایستد و خودش از هم چشم‌هایش بگذرد که دست‌کم یک درد مشترک با محبوبش داشته باشند، و نیازی نداشته باشد که کسی هم برایش دل بسوزاند!

7.  توی این چند روز خیلی‌ها از ماجرای آمنه نوشتند و یکم دست چندم شد تا الان و من هم نمی‌خواستم بنویسم، ولی این نامه خواهر آمنه را که خواندم نشد. (+)


پی نوشت: باران تندی گرفته بیرون. رعد و برق هم می‌زند! عجب اردیبهشت بنزی بودها امسال!


یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

روزی ما رو هم برسون خب

ده روز پیش با مامان و خواهر بزرگه رفته‌ایم خرید. قرار است فروشگاه تازه شهر کوچک‌مان را نشانم بدهند. فروشگاه ابزار است، از ابزار آرایش بگیر تا فنی، لوازم‌التحریر و اسباب‌بازی. دهنم باز می‌ماند! همه اجناس چینی‌اند، با قیمت‌های عجیب و غریب! یک بسته مداد مشکی یا رنگی دوازده تایی هزار تومان! می‌گویم بنده خدا آن‌هایی که توی کارهای تولیدی همین‌ چیزها هستند و الان با این هزینه‌های تولید توی این رقابت دودمان‌شان دارد به باد می‌رود! خواهرم اضافه می‌کند: و با این همه توقعات کارگر ایرانی در مقایسه با چینی! جلوی اسباب‌بازی‌ها که می‌رسم یاد امیرحسن پسربچه پنج-شش ساله همسایه پایینی می‌افتم. خواهرم لگوها را پیشنهاد می‌کند. نوچ. من یک ماشین قرمزرنگ دودر، که احتمالا قرار بوده مدل لامبورگینی یا ماشین اسپرت دیگری باشد برمی‌دارم. برای پسربچه فقط این خوب است! می‌گوید لااقل از این کوکی‌ها بردار! جواب می‌دهم نه، اینو باید کلی کوک بکنه تا نیم متر راه بره، خسته می‌شه، ولی با این هرجا می‌ره! بابا ما خودمون پسربچه بودیم دیگه! خودش ولی برای بچه‌های فامیل شوهرش، که قرار است فردا تازه بروند تهران عیددیدنی‌شان را پس بدهند، از همان لگو و این چیزها می‌گیرد. شب اما پشیمان برمی‌گردد پیش من که پسر فلانی رو یادم رفت! بعد اسباب بازی‌هایش را یکی یکی می‌چیند جلوی من. می‌خواهد با اسباب بازی من عوضش کند. من جواب می‌دهم می‌خوای اینو ببر مشکلی نیس، اما اینا به کار من نمیاد! خلاصه معامله‌مان نمی‌شود و اسباب‌بازی‌ام را بهش نمی‌دهم آخر.

همسایه مذهبی است. هفته قبل باز برایم غذای روضه مسجد آورد. اول‌ها می‌گفتم چه‌طوری روش می‌شود می‌رود روضه، هر بار غذای اضافی بگیرد. بعدا فهمیدم که نخیر، ایشان خودش نقش اساسی دارد در برنامه‌ها و توی روضه‌ها، شنونده نیست... نمی‌دانم چرا روم نمی‌شود بگویم صبر کند و ماشین را بیاورم برایش. عوضش حرف از خانه می‌شود. خبر بدی می‌دهد. خانه‌ را ماه قبل قولنامه کرده و تا شهریور می‌روند. غصه‌دار می‌شوم. خیلی لطف داشتند به من. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید: اینجا کوچیکه. امیرحسین پسرم همیشه کلافه‌اس. رفتیم یه خونه سی ساله گرفتیم، عوضش هشتادمتر. توصیه می‌کند من هم خانه بخرم. می‌خندم که پولم کجا بود! می‌گوید پول پیش اینجات که هست، برو بگرد دنبال یک خونه وام‌دار، یکم هم بذار روش و یکم هم قرض و قوله کن...

یک ساعت پیش دوباره در زد. غذای امشب مسجد قیمه بادمجان بوده پس. امیرحسین هم آمده بالا. شب بخیر می‌گوید و پسرش را صدا می‌کند که برود باهاش. چند لحظه صبر کنید لطفا... ماشین را می‌دهم دست خود امیرحسین. چشمان درشت سیاهش گشاد می‌شود. یه نگاه به پایین پله‌ها می‌اندازد. بابا می‌گوید بگیر. می‌گیرد و می‌دود پایین از پله‌ها. بابا می‌گوید تشکر کردی امیرحسین؟! تشکر می‌کند و باز می‌دود. خداحافظی می‌کنم. در را که می‌بندم، بابای امیرحسین را می‌شنوم که بهش می‌گوید بیا، این هم روزی امروز تو بود...

تو آشپزخانه قدم می‌زنم و به این جمله عجیب و غریب فکر می‌کنم. صدای امیرحسین تو پله‌ها می‌پیچد که مامان، اینو باز کن برام.


جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

در شهرستان چه می گذرد؟

تریپ روشنفکری و ضد ده نم.کی پست قبلم را داشتید؟ حالا این را داشته باشید. در خانه مراسم مشترک کوچکی به پا شده به مناسبت تولد من و خواهر بزرگه. خودمان شش نفر هستیم و داماد قدیم و داماد جدید. زمان شام یادم نیست بحث چی شد که بابام گفت آره، اتفاقا من از سینما که دراومدم بعد دیدن  اخر.اجی‌ها، رفتم اونجا که...

یک‌دفعه شاخک‌هایم تیز شد: چی؟ شما رفتین اخر.اجی‌ها دیدین؟!

- آره همین دو هفته پیش رفتیم. اصلا یه چیزایی توش داشت که نمی‌دونم چی‌جوری اجازه داده بودن اینا تو فیلم باشه. می‌زدن می‌رقصیدن توش...

با خودم می‌گویم ای بابا، پدرم بنده خدا بازنشست شده و بی‌کار است خوب، تلویزیون هم چیز سرگرم کننده به دردبخور ندارد رفته پا شده برای خودش تنهایی سینما. می‌گویم: چه کاری بود حالا رفتین اخ.راجی‌ها! خواهر بزرگه از آن‌طرف می‌گوید خوب مگه چیه اخر.اجی‌ها؟! ما هم دیدیم خوب! لقمه غذا همان وسط می‌ماند و می‌گویم ای بابا، شماها هم رفتین؟! تو دیگه چرا! تو که دیگه درس خونده سینمایی! باز هم به خودم می‌گویم که لابد داماد قدیم که بالاخره از خانواده سنتی‌تری هستند بلیط سینما را گرفته و با هم رفته‌اند دیگر. یک دفعه خواهر کوچیکه که کنارم نشسته می‌گوید آره بابا ما هم دیدیم! بی‌خیال لقمه غذا می‌شوم و قاشق را می‌گذارم سر جاش. تعجبم از داماد جدیده است که خانواده‌شان از این‌ها هستند که اگر اتفاقی شبکه‌های داخلی را بخواهند ببینند آن‌ها را هم از ماهواره می‌بینند! بابا می‌گوید همه با هم دیدیم دیگه! فقط تو نبودی! دهنم باز می‌ماند! یعنی مامان هم بوده! مامانی که آخرین فیلمی که دیده سنگام با بازی راج کاپور بوده هم رفته و فیلم د.ه نم.کی را دیده! بعد بابا ادامه می‌دهد و فیلم را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهد. لقمهه را بالاخره می‌دهم پایین و می‌گویم بابا طوری از فیلم تعریف می‌کند که انگار اصلا بدش هم نمی‌آید دوباره هم ببیند! یک‌دفعه خواهر کوچیکه کنار من خنده‌اش می‌گیرد. نگاهش می‌کنم و می‌گویم چیه؟! نکنه شما دوبار فیلم رو دیدین؟! غذا توی دهانش است و همان‌طور که می‌خندد سر تکان می‌دهد! خودم هم خنده‌ام گرفته! بابا یک‌دفعه آخر بحثش می‌گوید: ولی امروز رفته بودم مکانیکی، پسر احمد آقا می‌گفت کارگردان این فیلم تو شلوغی‌های هج.ده تیر بوده، دانشجوها رو می‌زده. می‌گفت برای همین چیزا اصلا بعضیا فیلمشو نمی‌بینن. راست می‌گه سعید؟!

با همان خنده می‌گویم ای، یک حرف‌هایی می‌زنند! ولی حالا شماها خودتان را خیلی ناراحت نکنید!


جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

درباره نادر و سیمین و دایی وانیا

توی این چند روز اخیر طی دو نوبت فعالیت‌های فرهنگی-پارکی-غذایی کردیم که جا دارد این‌جا یادی ازشان بشود. جمعه رفتیم به دیدن جدایی نادر از سیمین در پردیس سینمایی ملت، و خوب کاملا مشخص شد که فرهادی حسابی از بقیه سینمای تکرار شونده ایران سبقت گرفته تو این سال‌ها. یادم هست وقتی بعد از فیلم بچه‌ها پرسیدند چطور بود؟ ناخودآگاه گفتم فیلم یعنی همین دیگه! به نظر می‌رسد فرهادی، چه توی سناریو و چه توی ساخت و چه توی بازی گرفتن از بازیگرانش، نسبت به هر سه فیلم قبلیش به بلوغ رسیده. ریزه‌کاری‌های فیلم فرهادی با یک‌بار دیدن درنمی‌آید اما این‌جا هم درگیری‌های اخلاقی آدم‌ها بیشتر از هر نکته دیگری به چشم می‌آید، مثل پدری که از دخترش می‌خواهد که غلط و ناراست را از هر کسی که بود نپذیرد. حتی اگر معلمش بهش گفته که معادل فارسی برای گارانتی می‌شود ضمانت، چون این کلمه فارسی نیست و غلط است جواب دیگری به سوال بدهد حتی به قیمت کم شدن نمره‌اش. با این حال پدر در یک موقعیت حقیقی و پیچیده، مجبور به دروغ‌گفتن - به قیمت ماندن کنار دخترش - می‌شود. اتفاقا این از چشم دختر پنهان نمی‌ماند و در نهایت وقتی دختر، پدر را با این تعارض خودش روبرو می‌کند، پدر تصمیم‌گیری دشوار گفتن یا نگفتن حقیقت را به عهده دختر می‌سپارد و در نهایت با دروغ گفتن دختر این آرمان اخلاقی در یک موقعیت درام حقیقی در برابر محدودیت‌های آدم‌ها رنگ می‌بازد. با این حال یک جایی هم خواندم که فرهادی در آخرین نشست خبری‌اش راجع به فیلم که خبرنگار ازش در مورد مضامین اخلاقی فیلم‌هایش پرسیده، صادقانه جواب داده که روایت یک قصه که بیننده را با خودش درگیر کند برایش در اولویت قرار دارد و این مضمون‌ها در مرحله بعد مورد توجهش قرار می‌گیرد و از دل قصه در می‌آید.

چند نکته دیگر درباره فیلم. شبی که فیلم را دیدیم شب تولد من بود و یادمه دوستی که فهمید برنامه تولدم اینه، از دست کم یک ربع بیست دقیقه گریه خبر داد و گفت آخه آدم شب تولد می‌ره همچین فیلمی! این شد که خودم رو برای یک گریه زاری مفصل آماده کرده بودم که اتفاق نیفتاد. کلا قضیه مایوس‌کننده بودن و گریه‌دار بودن فیلم به نظرم آن‌قدر هم که شورش کرده‌اند نیست وگرنه یادم هست که نیمه دوم درباره الی را کاملا مبهوت و با بغض می‌دیدم و کلا از نظر احساسی بیشتر باهاش درگیر شدم. دومی یک‌جورهایی مربوط می‌شود به آن نقد گودری که تنها ایراد وارد به فیلم را این دانسته بود که آدم مگر لیلا حاتمی را هم طلاق می‌دهد!  از شوخی گذشته به نظرم قرینه‌های قانع کننده کافی برای اصرار نادر به جدایی - به‌خصوص بعد از فوت پدرش که پیراهن سیاهش در سکانس آخر فیلم ما را از آن خبردار می‌کند - یا وجود نداشت و یا من متوجهش نشدم. پایان فیلم مثل شهر زیبا و برخلاف دو کار میانی فرهادی - چهارشنبه سوری و درباره الی - یک پایان باز بود که خوب من به‌طور کلی از هوادارانش نیستم، چون اعتقاد دارم که پایان باز کار دو گروه است، کارگردانان خوب که تصمیم‌گیری را به بیننده واگذار می‌کنند یا آن‌ها که خودشان توی قصه خودشان مانده‌اند، اما یک پایان خوب فقط از یک کارگردان خوب برمی‌آید. به نظرم اگر نادر و سیمین بعد از ماجرای دشواری که با هم از سر گذراندند، موقتا - بدون این‌که لزوما به همدیگر ابراز احساسات کنند یا بیننده تضمینی در مورد آینده زندگی‌شان احساس کند - زندگی‌شان را ادامه می‌دادند، غیرمنطقی نبود وضربه‌ای به داستان نمی‌خورد. سوم این‌که همش داشتم فکر می‌کردم اگر گلشیفته ایران بود، فرهادی برای نقش سیمین انتخابش می‌کرد یا نه، عمدا نقش سیمین را این‌طور سرد طراحی کرده بود و به لیلا حاتمی‌ای سپرده بود که پارسال در تعداد آثار رقابت تنگاتنگی با الناز شاکردوست داشت و انصافا هم بازیش در مقابل مثلا نقش راضیه خیلی چیز خاصی نداشت، مثل بازی‌اش در فیلم پارسال مهرجویی که حتی اسمش هم یادم نمانده. و دیگر هم این‌که باید دوباره فیلم را ببینم که آیا جا داشت فرهادی فیلم را از دو ساعت و ربع کوتاه‌تر کند یا نه. به نظرم که ضرباهنگ فیلم مشکلی نداشت اما به هرحال فیلم دارد در کشوری پخش می‌شود که در سالن مجاور اخراجی‌ها با تماشاگران میلیونی‌اش صبر و حوصله و سلیقه غالب آن را مشخص می‌کند آ‌ن‌جا تماشاگر آمده که دو ساعت بخندد. این را بدون هیچ منظور ناجوری می‌گویم که به جز صحنه‌های فوتبال اخراجی‌های دو، واقعا هیچ‌کجای دیگر خنده‌ام نگرفت توی دو فیلم قبلی و به نظرم آدم اگر چهارتا دوست و رفیق دور و برش داشته باشد بیشتر از این می‌خندد اما چه می‌شود کرد که مردم ما به غمباری فیلم‌های فرهادی زندگی می‌کنند و پس به تماشای فیلم‌های ده‌نمکی می‌نشینند. خدا کند دست‌کم خندیده باشند و دلشان باز شود یکم.

چهارشنبه هم در تئاتر خانه هنرمندان، نمایش "دایی وانیا" کار "حسن معجونی" را دیدیم که پارسال همین موقع‌ها به "خاطر یک مشت روبل‌"اش را هم دیدیم که کار قابل قبولی بود. این نمایش هم مثل دو نمایش قبلی که دیدم لحن طنز داشت و انگار این دیگر به یک روال تبدیل شده، وگرنه بعید می‌دانم صندلی‌های تماشاخانه ایرانشهر این‌طور گوش تا گوش پر می‌شد. خدا برکت بدهد به استاد مرحوم، آنتون چخوف و نمایشنامه‌هایش و او را از این تناتری‌ها نگیرد یا اگر می‌گیرد بعد صد سال یکی مثل خودش بدهد بهشان که این کار هم برداشت آزادی از نمایشنامه او به همین نام بود. البته یک‌جا خلاصه نمایشنامه اصلی را خواندم که چندان تفاوتی با آن‌چه دیدیم نداشت و فکر می‌کنم منظور از برداشت آزاد همین اضافه کردن موبایل به صحنه و بازنویسی طنزگونه باشد که انصافا هم طنز وزینی بود و آزارنده نبود. به هرحال به نظر می‌رسد دیگر خیلی خبری از نمایش‌های دشوارفهم با مخاطب خاص نیست.

آن فیلم را، و این نمایش را، اگر خواستید بروید همان‌جاها که ما دیدیم ببینید که از سالن‌های زیبا و هوای اردیبهشتی دلپذیر پارک ملت و باغ هنرمندان هم حظ کافی را ببرید!     

پی‌نوشت: خیلی اتفاقی قبل گذاشتن این پست، دیدم که احمد هم راجع به جدایی نادر از سیمین نوشته. از دستش ندهید. (+)


دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

در بهار بدون آزادی، جای رفقا خالی

امسال تاریخ تولدم را از فیس‌بوک برداشتم. یادم هست کار پرزحمتی شد که باید امتحانش کنید تا بفهمید، ولی در عوض ارزشش را داشت. درست است که هرسال به این بهانه بیست سی نفر آدم که کلی وقت است ندیدی‌شان و حتی ممکن است دیگر هم نبینی‌شان از آن سر دنیا یا همین سرش با دیدن اسم تو و تذکر تاریخ تولدت از طرف فیس‌بوک، با کم‌ترین دردسر وارد صفحه­‌ات می‌شوند و به مناسبت تولدت برایت بهترین‌ها را یک‌جا با هم آرزو می‌کنند، درست است که آدم در هر حال از این­که بقیه به یادش هستند هم‌چین هم‌چین می‌شود، اما انصافا جواب دادن به این‌ها هم زحمت دارد دیگر. تو هم باید در جواب برای‌شان اگر نه همه بهترین‌ها را که دست‌کم نصفش را آرزو کنی و درست نیست این محبت‌ها را بی‌پاسخ بگذاری. خوب این همه فعالیت هم به من نمی‌سازد. من با این‌که محدودیتی در دسترسی به فیس‌بوک ندارم، آن­جا بیشتر تماشاچی هستم تا بازیگر. تازه علاوه بر این، وسوسه شدم که ببینم حالا چطوری می‌شود و کی یادش هست اصلا؟!

خوب، نتیجه واقعا امیدوار کننده بود. تقریبا تمام کسانی که انتظار داشتم یادشان باشد ناامیدم نکردند. خواهر برزگه اولیش بود که این‌قدر عجله داشت که یک ماه زودتر پیامک تبریک فرستاد و مجبور شدم یادآوری کنم تولد من توی اردیبهشت است نه سی فروردین، و وقتی در جواب گفت که پیش‌دستی کرده، من هم کم نیاوردم و تولد خودش را که هشت روز بعد من است تبریک گفتم. تبریک نگین حسابی سورپرایزم کرد چون فکر می‌کردم جزء فیس‌بوکی‌ها باشد که امسال لطف‌شان را از خودم دریغ کرده‌ام! صبح پنج‌شنبه فرید میل فرستاد و تبریکش را همراه کرد با خبر مسرت‌بخشی در تایید شایعات بازگشتش به ایران در اواخر ماه جاری، و احتمالات خوش‌حال‌کننده دیگری در تابستان! تنها تبریک فیس‌بوکی سهم مجید بود که حتی باخت دو شب پیش تیمش توی فینال جام حذفی بعد آن‌همه کری هم مانع تبریک گفتنش نشده بود و گلایه کرده بود که چرا مثل هر سال او و هانیه را دعوت نکرده‌ام و من هم گفتم خداییش راضی به زحمت نیستیم این همه راه بیایید از ال ای برای یک تولد، ایشالا سالای بعد! تبریک مادرجان هم جمعه صبح و تلفنی بود. پیام‌های دوستانه شفاهی و عملی! مرتضی، مریم، رضا و فرانک را هم که در برنامه سینما-پارک-شام جمعه شب دریافت کردم و درست وقتی راه افتادم به سمت خانه تبریک خواهر کوچیکه رسید. امین هم که فکر کنم از روی وبلاگ تقلب کرد و آخر شب تلفنی تبریک گفت و اصرار می‌کرد که هنوز روز تولدم به ساعت آن‌ها نگذشته. فردایش هم هادی و نسیم، پیامکی، و همکاران هم سر کار تبریک گفتند.

انصافا همین‌ها هم خیلی زیاد است برای من آدمی که، یکم حواسش به خودش نباشد و به خودش نجنبد، ممکن است گم و گور بشود در تنهایی. توی کمیت رابطه‌ها خیلی خوب نیستم من کلا. جلوی همین آدم‌ها که برخورد داریم شرمنده نشوم خوب است، دیگر شرمنده شدن جلوی آدم‌هایی که برایم بهترین‌ها را آرزو می‌کنند طلبم. مرسی از همه.

راستی، شما هم اگر دوست داشتید امتحان کنید.



جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

به هرزه بی می و معشوق، عمر می گذرد

توی این بیست و شش سال یاد گرفتم این دنیا اگر خالقی هم داشته باشد باز، وصله عدالت هیچ جوره بهش نمی جسبد. یاد گرفتم همین است که هست و اگر سعی کنی با این موضوع کنار بیایی کمتر سخت می گذرد. یاد گرفتم حد ایکس به توان ایکس در صفر، یک می­شود. یاد گرفتم اگر آدم­ها به عقیده هم احترام بگذارند دنیا چیز قابل تحمل­تری می­شود. فهمیدم که اگر برنج، آن اولش که قرار است غلغل بکند آتشش کم باشد قد نمی­کشد. یاد گرفتم پول چیز مهمی است چون خیلی وقت­ها اگر گندی زدی رفع و رجوعش می­کند و بهت دلگرمی می­دهد. چون بعضی چیزها را می­شود با پول خرید. چون می­شود با آن علاقه­ات را نشان کسی بدهی. یاد گرفتم اگر بخواهم بروم سمت پایتخت، باید از کردستان و آخرین خروجی که زده ونک بروم تا درست روبروی میرداماد سردربیاورم. فهمیدم که واقعا ممکن است من در این مثلا پنجاه سال مانده هم هیچ آدم مهمی نشوم و نغمه­ خاصی هم ازم به جا نماند، نه نویسنده­ای بشوم و نه چیز دیگری. یاد گرفتم تو سربالایی­ها اول ماشین را راه بیندازم و بعد دستی را بخوابانم. یاد گرفتم مذهب قابلیت سوء استفاده­اش بیشتر از استفاده است، اما با این وجود دنیای مادی هم لابد دردی را از مساله مردن دوا نمی­کند وگرنه با این همه گزاره­های عقل­گریز در دین کارش خیلی زودتر از این­ها تمام شده بود. یاد گرفتم برای اتصال دو کابل آر جی، اول به هم نزدیک­شان کنم بعد به کانکتورش دست بزنم وگرنه از نظر الکترون­ها محیط بدن من برای عبور نسبت به هوا جذابیت بیشتری دارد. یک خورده از آفرینش و بعد هم تکامل یاد گرفتم و فهمیدم پیشبرد این دنیا دست یک­جور رندوم­نس و عدم قطعیت خاصی است که خیلی قوانین سفت و سخت و عزم جزمی برای جلوتر رفتن به سمت یک هدف نامعلوم دارد و از دید آن تک­تک موجودات جداگانه به حساب نمی­آیند خیلی. یاد گرفتم با پراید تو سرعت بالا، تحت هر شرایطی در کوتاه مدت، بهتر است حرکت مستقیم الخط یکنواخت داشته باشی چون این ماشین نه ترمز دارد و نه می­شود بهش دو تا فرمان داد. یاد گرفتم شادی واقعا از بالاخره آخرش از درون آدم می­آید و ارتباط مستقیمی با رشد دارد. یاد گرفتم این دنیا ظرفیتی بی­پایان برای درد و رنج و محدود برای شادی دارد، انگار مجموعه­ای از سختی­ها باشد با چاشنی گاه و بیگاه خوشی. برای همین است که هر توصیفی از جهنم برای انسان­ها ملموس­تر از بهشت خواهد بود. یاد گرفتم برای برگشتن به خانه خودم، صرف می­کند که یادگار را تا آن پایین مایین­ها بیایم. یاد گرفتم پایبندی به اصول اخلاقی خودت، بیشتر از هر کسی برای خودت مفید است چون در چارچوب آن­ها است که می­توانی خودت را تعریف کنی. یاد گرفتم متعالی­ترین شکل رابطه انسانی، رفاقت است.

شاید چندتا چیز دیگر هم یاد گرفته باشم. شاید در ادامه همین­قدر چیز دیگر هم یاد بگیرم. فعلا همین­ها. من بروم که مثل این چندساله روز تولد را پیش دوستانی باشم که حالا دیگر خیلی هم پرتعداد نیستند.