خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩

واس خاطر تو که هی گفتی آپ کن

یک کاغذ و خودکار گذاشتم روی میز توالت و هر چی به یادم می‌افتد می‌نویسم. الان آن رو نوشته آبلیمو، شیشه، بدن، دبلیوسی، دنس؟!ٰ، مو، داستان؟!، زبان؟!، غذا، شنا؟!، مقاله، شیر، کبریت، و یک چندتا خورده ریز و درشت دیگر.

آبلیمو و شیر و کبریت را که خوب از همه راحت‌تر بود، خریدم. بدن یعنی بدن‌سازی. یعنی باشگاه. انتظار داشتم جلسه اول که می‌روم باشگاه، یک مشت آرنولد و گونزالس مشغول تمرین باشند و به محض دیدن من، وزنه را رها کنند و بیفتند کف زمین و دلشان را بگیرند و بخندند. یا با دست مرا به بغلدستی نشان بدهند (اینو! اینو!)  و بغلدستی هم از زور خنده وزنه را بیندازد روی پایش و خنده و گریه‌اش قاطی شود. اماخوشبختانه برخورد ملت متمدنانه‌تر از این حرف‌ها بود و سرشان گرم کار خودشان بود. قوی‌ترین مرد دو سه سال پیش ایران وقتی داشت بهم برنامه می‌داد نگاهم هم نکرد. ولی با این وجود من شیفته مرام ورزشکاری و هیکل مشدی‌اش شدم و الگوی خودم قرار دادمش. ولی غولی است ها طرف از نزدیک! حداقل چیزی که این برنامه تا الان برایم داشته، بیشتر سرحال بودن در طول روز بوده، و البته اشتهای بالا. خلاصه زود باشد که در تلویزیون من را ببینید در جدال با آیتم‌ها!

فکر کردید دبلیوسی را برای چی نوشتم؟ برای این که اگر ننویسم یادم می‌رود بروم و می‌ترکم؟‌ اشتباه کردید. برای این‌که متاسفانه اخیرا مواردی از یک جانور زشت موذی، از آن‌ها که وقتی می‌بینیش یک نگاه متعجب می‌اندازی بالا و تبارک‌الله می‌فرستی برای خالق که چطور این‌ ترکیب بی‌نقص از زشتی را آفریده، دیده شده است. امین می‌گفت باید برای چاه توالت از این درپوش‌ها بگیرم که خودشان چون نمی‌دانستند اسمش نیست می‌گفتند "ریدیران". ریدیران خریدم، و علاوه بر آن سمی که برایش داروخانه‌چی را قسم دادم خدا وکیلی چیزی بدهد که آن دنیا نفرین و لعنت سوسک‌ها پشت سرش باشد.

شیشه دستشویی هم که شکسته. محلمان مشابهش را نداشتند و گفتند باید بروی "اعدام". طبیعتا جایی به اسم اعدام را توی نقشه پیدا نکردم. فکر می‌کنم این عامیانه‌ترین نامی باشد که تا حالا به جایی اطلاق شده. خیلی از چیزهایی که این‌حا نوشته شده هم صرفا یادم افتاده، قرار نیست حتما اجرا شود. مثل برنامه‌های پیشگیرانه برای بهداشت مو! مثل رقص که هیچ‌وقت توانایی‌ام درش به اندازه علاقه‌ام نبوده. مثل آن موردی از داستان که منظورم داستان‌نویسی بوده. یا اصلا همان دوتای دیگرش. همین‌که مدت‌هاست کرکره خواندن را پایین کشیده‌ام. همین که خیلی وقت است چیزی ننوشتم، حتی همین دوتا داستان کوتاه که از اول تا آخرش در ذهنم هست.

امروز بالاخره روز موعود فرارسید و به کتلت هم حمله‌ای کردم. لحظه تاریخی پیاز رنده کردن خیلی هیجان داشتم و فکر می‌کردم الان مثل سریال‌ها به پهنای صورت زار می‌زنم ولی دریغ از یک قطره اشک. خورد تو حالم. فک کنم برای اولین تجربه، همین که راحت می‌شد خوردش خوب بود. خیلی چیزهای دیگر هم هست که دوست دارم درست کنم. خیلی وقت است باید خانه را مرتب درست و حسابی بکنم. خیلی کارهای دیگر هم هست که دوست دارم بکنم. دوست دارم مقاله‌ چاپ نشده‌ام را خودم تکمیل کنم و بفرستم برای ژورنالی چیزی، بدون کمک استادم که دیگر جواب میلم را هم نمی‌دهد. دوست دارم اطلاعاتم را توی فیلد خودم به روز کنم. دوست دارم بروم شنا را درست و اصولی دنبال کنم. دوست دارم نیم‌نگاهی به اپلای داشته باشم، دوست دارم بروم کلاس داستان‌نویسی، بخوانم، بنویسم، دوست دارم هزار و یکی کار دیگر بکنم ولی وقتی از سرکار و جدیدا باشگاه برمی‌گردم، فقط دوست دارم ولو بشوم پای اینترنت. وبلاگم را چک کنم، گودرم را، میل‌ها، حالا یکم هم خبرها، حالا با پررویی بروم توی سایت جذاب شطرنج یاهو و درجه‌ام را که الان شده 1651 بالا ببرم و ذوق بکنم تا دوباره با دوتا باخت بیفتم پایین. چت با یاهو و اسکایپ، با دوستان دور و نزدیک هم که جای خود دارد! و بعد همه این‌ها، جادو! ساعت ده و نیم شب است! پس امشب هم مجبورم جای شام یک چیزی سرهم‌بندی کنم. آشپزی فقط آخر هفته. اگر خسته نبودم آن کارها را می‌کردم. خسته‌ام چون از سرکار می‌آیم. سر کار نروم خسته نمی‌شوم و می‌روم دنبال آن کارها. آن‌وقت پول هم در نمی‌آورم. پول خیلی چیز مهمی است. آن کارها لامصب پول می‌خواهد پس باز باید بروم سر کار. پس باز شب‌ها خسته‌ام. چه تناقضی. یک حالت بهترش این بود که آدم هرکاری دلش می‌خواست بکند و بهش پول بدهند همین‌طوری. حیف که نمی‌شود.

عوضش پر از انرژی‌ام. اگر کسی لینکی به بالا داشت برای ما یک مذاکره بزند ببیند می‌شود مثلا ده سال از آن سال‌های بی‌مزه آخرش را که قرار است ناخودآگاه هفت صبح بلند شوم و تا دوی شب از فرط بیکاری مغز همه دور و وری ها را تیلیت کنم، بدهم و عوضش پنج سال به این سال‌ها اضافه کنم یا نه.

چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩

قصه مادر

دو هفته پیش بود. با تور داشتیم می‌رفتیم سمت گیلان، رستم‌آباد، آلش‌دشت زیبا. داماد قدیمه با خواهر بزرگه گپ میِ‌زدند و داماد جدیده با خواهر کوچیکه لابد مشغول حساب و کتاب برای زندگی بودند. من هم نشسته بودم کنار مادر. پرسیدم چندتا خواستگار داشتی؟! جا خورد. آن‌قدر که گفت خواستگار چی؟! بعد نگفت. بعد من اصرار کردم. بعد راضی شد و سعی کرد هرچی یادش می‌آید بگوید:

"نمی‌دونم. شاید پنج شیش تا. حاج‌بابا -بابام- که یه بازاری قدیمی بود، اونقدری شناس بود که از یه زمان به بعد، مدام پیغوم پسغوم بیاد در خونه‌ش واسه دختر ته‌تغاریش. دقیق یادم نیست. چون اصلا توی این حال و هواها نبودم. من به مادرم خیلی وابسته بودم. بدجور به خاطر از دست دادنش ضربه خورده بودم. گیج بودم. نسبت به همه‌چی بی‌تفاوت شده بودم. به ادامه درس، به این‌طور برنامه‌ها... هیچ‌چی برام فرق نمی‌کرد. دستم به کاری هم نمی‌رفت. مثلا یادم هست داداش کوچیکه تو سپاه دانش خدمت می‌کرد و هروقت که از همدان برمی‌گشت خونه، خواهر بزرگه هم از وسط درس فوق لیسانسش تو تهران میومد که به غذا و لباسش برسه تا زحمت من نشه. اونایی که میومدن بیشتر بازاری بودن. مثلا یکی‌شون که پدرش بار میوه و سبزی می‌آورد، الان مهاجرت کرده آمریکا. این‌جا هم هنوز مغازه بازارش و کلی جای دیگه رو داره. اما رد می‌شدن. نه با نظر من. شاید داداش بزرگه، شاید خود بابام. شاید دوست داشتن با خانواده غیر بازاری وصلت کنم. من تو این حال و هواها نبودم. اون‌قدری که بابات رو هم وقتی از نزدیک دیدم که اومده بود دم در کارتی که برای عروسی انتخاب کرده بود نشون بده! هنوز یادمه، یه شلوار پوشیده بود با این پاچه‌هایی که گشاد می‌شدن تهش، با کفشای نوک تیز، و سبیل و موهای پر، آخر تیپ جوون پسند اون زمون! خوب خانواده خوش‌نامش بزرگترین امتیازش بود. خودش هم که معلم بود، و اینا برای این‌که نظر داداش بزرگه مثبت باشه کافی بود. یکی دو سال دیگه هم که من رو هم آورد تو معلما...

...نمی‌دونم، شایدم فقط مامان نبود. من داشتم می‌رفتم فرانسه. با داداش وسطی و داداش کوچیکه، و محمد پسرخالم. حتی پاسپورتم رو هم گرفته بودم. هنوز دارمش. داداش بزرگه اخرش تو دودلی، راضی نشد من برم. داداش کوچیکه موند و مدرکش رو گرفت و برگشت. داداش وسطی یه ماه هم طاقت دوری رو نیاورد و اومد ایران. محمد قوی‌تر بود. موند. الان دیگه تو استراسبورگ کار و باری به هم زده واسه خودش. تو فرودگاه یادمه گفت زری منتظرم بیای‌ها... ما خیلی با هم بودیم. بچه‌های فامیل صبح تا شب با هم بودیم. عین خواهر و برادر بودیم واسه هم. وصلت بینمون هم همون‌قد بی‌معنی بود. "خونه‌زاد" می‌گفتن به این‌طور بچه‌ها. من و محمد خونه‌زاد بودیم. این آخری‌ها یادمه محمد تو فضاهای روشنفکری قبل انقلاب بود. منم سعی می‌کردم خودمو مثل اون نشون بدم. حتی یادمه یه بار با اصرار اون، سیگار هم کشیدم... بعدنا فقط یه بار به کوچولو با هم تلفنی حرف زدیم، و اون پرسید زری، چرا نیومدی؟! همین.

زندگیه دیگه. چشم به هم بگذاری می‌گذره. نمی‌شه بگی اگه اون‌موقع اون‌طوری شده بود الان چی می‌شد. هر چی که بود، الانه که برام مهمه... (فقط این‌جای قصه است که چشمانش برقی می‌زند) الان که شما چهارتا رو دارم..."

شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩

همه کس طالب یارند، چه هشیار و چه مست

فکر می‌کنم توی دسته‌بندی اعتقادی آدم‌ها توی دنیا بیشترین گروه نه مسیحی‌ها، مسلمان‌ها، بودایی‌ها و هندوها و نه حتی بی‌خداها و لاییک‌ها، که انسان‌های دل‌نگران و مرددی هستند که وقت خلوت با خودشان می‌بینند عمیقا دلشان می‌خواهد بر این بساط، کسی به نظاره ایستاده باشد.

چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩

خیابانی و ما

بچه‌ها مرامی یک گلریزانی بگیرید، دونگ دیه جمع کنید برای خیابانی، چون من اگر بازی فینال را گزارش کند می‌روم صدا و سیما و با بیل مغزش را متلاشی می‌کنم.

شاید در این سال‌ها همه‌مان از دست خیابانی بسیار زجر کشیده‌ایم و شکنجه شده‌ایم، اما دقیقا نمی‌توانیم بگوییم چرا. من به عنوان کسی که بررسی‌هایی روی این موجود انجام داده‌ام، چندتا خاصیت دیوانه کننده‌اش را می‌دانم.

یک، این‌که خیابانی برخلاف بقیه فوتبال نمی‌داند. یعنی معلوم است نود دقیقه ندویده تو زمین. یک‌بار یادم هست یک بازیکنی یک سانتر کرد در حد شاهرودی. مهاجم یک فحش رکیک به افراد فامیل‌ طرف داد و پرید سمت توپ و چنان شیرجه‌ای رفت و خودش را کشید که کم‌ِکم قدش دو و نیم سانت زیاد شد از آن به بعد. به هر زوری شده نوک موی فکلش را رساند به توپ که خورد به تیر و رفت بیرون، خودش هم پاره شد. فکر می‌کنید عکس‌العمل خیابانی چه بود؟ بله، گفت چقدر بد و بی‌دقت به توپ ضربه زد.

توی همین بازی امشب هم دیدید که روی گل اول هلند که رفت سه کنج دروازه، دروازه‌بان اروگوئه که با شیرجه بلندش  کاملا حالت کشسانی و فنری پیدا کرد و خودش را در بلندترین طول تمام عمرش دید، از نظر آقای خیابانی روی گل مقصر تشخیص داده شد. خود خیابانی بود نشانش می‌داد چطور باید بگیرد. در صحنه آهسته اکثر ضربه‌آزادهای شاهکار از نظر خیابانی، دیده می‌شود که توپ راهی اوت است، مثل شوت فورلان. دیگر توجه به ظرافت‌های کار بازیکن‌ها مثل حرکت بدون توپ که هیچ.

دو، قانون اول نیوتون. خیابانی اینرسی سکون دارد. اگر خیابانی در حال گزارش با صدای پایین یا حرف زدن درباره موضوع بی‌اهمیتی است و یک موقعیت خطرناک ایجاد می‌شود، خیابانی با خودش می‌گوید "ایشالا اوته"، و هیجانی به صدایش نمی‌دهد. بدبختانه بعضی وقت‌ها مثل بازی اسپانیا و هندوراس وقتی خیابانی دارد نیم‌ ساعت در مورد موضوع بی‌اهمیت مسابقه پیامک حرف می‌زند و ول‌کن هم نیست، توپ گل می‌شود و خیابانی مجبور می‌شود حرفش را قطع کند و اعلام کند که گل زدند.

سهٰ، نیازی به عذرخواهی برای اشتباهش نمی‌بیند و ماله‌کشی می‌کند. بازی اسپانیا با هندوراس مدافع هندوراس با تنه توپ را گرفت و سوت پنالتی شنیده شد. خیابانی گفت قدرت بدنی مدافع بر تکنیک مهاجم غلبه می‌کنه. وقتی بالاخره بعد از همه متوجه شد که بازیکن اسپانیا پشت پنالتی ایستاده، کم نیاورد و صحنه آهسته خطا را این‌طور گزارش کرد: مدافع موفق می‌شه با خطا توپ رو از چنگ مهاجم دربیاره. این هم تعریف جدیدی بود از موفقیت.

چهار، چرندگویی، پیوند دادن گودرز و شقایق، و زدن به صحرای کربلا. وقتی بازیکن اوروگوئه روی صورت هلندی برگردان زد، خیابانی گفت این صحنه‌های خطرناک در فوتبال زیاد دیده شده، بعضا منجر به مرگ هم شده مثل ویوین فو بازیکن کامرون که در زمین بازی فوت کرد. اوج بی‌ربطی قضیه این‌حا معلوم می‌شود که فو بر اثر مشکل قلبی فوت کرد نه حرکت خطرناک بازیکن حریف.

به این‌ها موردهای دیگری هم می‌توانید اضافه کنید یا مثال بیاورید. خیابانی دو تا مسترپیس و شاهکار هم دارد که امضای آثارش هستند. یکی اعلام پایان بازی وقتی است که داور برای خطا سوت زده. این شاهکارش را امشب هم دیدیم. آن یکی‌اش هم پیش‌بینی نتیجه بازی قبل از اتمام است مثل آن فینال آرِژانتین برزیل. این‌جا هم که نزدیک بود اوروگوئه نتیجه را برگرداند و این شاهکار را هم در این بازی ثبت کند. معروف است که وقتی انتقادها به گوش خیابانی‌ می‌رسد، می‌گوید هرکس ناراحت است صدای گزارشگر را ببندد. رییس ورزش سیما هم اخیرا از خیابانی حمایت کرده و انتقادها را وارد ندانسته. مشکلی ندارد که آقای خیابانی در زمستان افریقای جنوبی می‌گوید بلاتر طوری لباس پوشیده که انگار زمستان است.  مشکلی ندارد که آقای خیابانی در دقیقه 48 بازی می‌گوید فعلا که بازی در 45 دقیقه یا 90 دقیقه برنده‌ای نداشته، مشکلی ندارد که می‌گوید فلان بازیکن به کامرون گل زده پس فقط بلد است به افریقایی‌ها گل بزند، و تازه این مثال‌ها همه‌اش فقط برای یک بازی بود...

خیابانی می‌توانست برای ما همان گزارش‌گر دوست‌داشتنی ایران استرالیا بماند. آخر مگر تحمل مخاطب‌ها چقدر است؟ مگر این تریبون ملی مسئولیتش آن‌قدر سنگین نیست که آدم به خودش اجازه ندهد هر کاری دلش خواست بکند؟ همه ما ایرانی‌ها یک خیابانی درون‌مان داریم. یکی که انتقاد نمی‌پذیرد. یکی که می‌گوید اگر از حرف‌های من خوشت نمی‌آید نشنو. یکی که نمی‌داند اگر فکر نمی‌کنیم انتقادهای دیگران جدا وارد است، به خاطر خودشیفتگی ذاتی آدم‌هاست وگرنه ممکن است فلان رفتار ما روی روان بقیه باشد و خودمان نفهمیم. یکی که نمی‌داند عیب‌های آدم‌ها در برخورد با بقیه، از بیرون بهتر دیده می‌شود. ما حتی ترجیح می‌دهیم به‌خاطر دوستی‌مان بی‌خیال انتقاد از رفیق‌مان بشویم. همه ما تا آخرین لحظه، مثل مسئول ورزش سیما  پشت خیابانی‌مان می‌ایستیم و تغییر را لازم نمی‌بینیم و جدی بودن و اهمیت انتقادها را نمی‌فهمیم. این که در ایران هیچ‌کس هیچ‌کجا استعفا نمی‌دهد، برای این نیست که همه کارمان درست است، به‌خاطر همین خاصیت‌مان است که گفتم. ای بابا، همین که هست حالا یه ذره بالا پایین خوبه دیگه، چه کاریه...

پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩

پستچی فقط یک‌بار در می‌زند؟!

" متولد اردیبهشت 64 هستم. پدر و مادرم معلم بودند و حالا بازنشسته­‌اند. از علاقه­‌ام به نوشتن همین بس که قبل از رفتن به مدرسه اولین داستانم را نوشتم! نوشتن را از کتاب فارسی خواهرم که یک سال از من بزرگ­‌تر بود یاد گرفتم. این اولین قصه را عجیب یادم مانده. روی حاشیه­‌های روزنامه اطلاعات می‌نوشتم و در مورد آدم خوبی با یک اسم خارجی بود که به دست آدم بدی کشته می­‌شد و به بهشت می­‌رفت.

تحت تاثیر نویسنده­‌های مختلف چیزهایی می‌نوشتم تا کم­‌کم بزرگ شدم و شروع کردند در گوشم خواندن که این­ها نون و آب نمی‌شود. از فامیل و عوام بگیر تا نویسنده­‌های حرفه­‌ای که خودشان دستی در کار داشتند! پس رفتم مهندسی برق بخوانم و به جبر روزگار از محبوبم دورتر شدم و در فضایی قرار گرفتم که کلا چیز دیگری بود. فعالیت­‌های نوشتنم در دانشگاه محدود می­‌شود به نشریه دانشجویی دانشگاه شریف یعنی نقطه سرخط. در حال حاضر در همان دانشگاه، فوق مخابرات می­‌خوانم و در یک شرکت خصوصی در همین زمینه مشغول به کارم. چندتایی داستان توی وبلاگم دارم که شاید ناپخته باشند اما ایده­­‌های­شان بدک نبوده به نظرم. کلی طرح­‌های کوتاه و بلند هم برای نوشتن دارم که همه­‌شان را یادداشت کرده­‌ام و همیشه می‌گویم روزی می­‌رسد که از مساله نون و آب فارغ شده‌­ام و آن­‌وقت همه­‌شان را خلق می­‌کنم. نوشتن را دوست دارم و به طرز غیر­معقولی به آینده نوشتنم امیدوارم، یک دوره کلاس مبانی داستان­‌نویسی را هم گذرانده‌­ام، و دیگر هیچ."


اوایل هفته بود که پستچی زنگ زد و این کتابی را که عکسش را می‌بینید آورد که می‌شود اولین پابلیکیشن رسمی من. دو سال پیش تابستان بود که این داستان را برای یک فراخوان فرستادم و پذیرفته شد. ولی بعد، چون قرار بود از هر کسی یک بیوگرافی توی یک صفحه و یک داستان توی صفحه روبرویش منتشر شود، آن نوشته‌ای را که بالا خواندید فرستادم با این، که به خاطر موضوع پذیرفته نشد و در نهایت این داستان روبروی اسم من توی کتاب دیده می‌شود. گفته باشم که اگر کتاب را بخرید این شانس را دارید که برا‌یتان صفحه اولش را امضا کنم.


وقتی پستچی آمد اصلا این ماجرا کلا از خاطرم رفته بود. بالاخره قصه مال زمان‌هایی است که هنوز امید داشتم کسی بشوم برای خودم توی نوشتن. وقت‌هایی که سالی حداقل دو سه تا داستان خط‌خطی می‌کردم. مال وقت‌هایی که آرزوهای بزرگی داشتم که پول و خانه و ادامه تحصیل توی خارج و از این چیزها تازه آن آخرهایش بود. همه‌مان نوجوان که هستیم، و یا در اوایل جوانی، کلی آرزو داریم. بعد کم‌کم زندگی حساب کار را می‌دهد دست‌مان. فقط آن‌ها که واقعا یک رگه خلی دارند پای آرزوهای‌شان می‌ایستند، بقیه که فکر نمی‌کردند قضیه این‌قدر سخت باشد، می‌افتند به دودوتا چهارتا. به حساب کتاب زنده ماندن. به دویدن دنبال همه آن چیزهایی که قبلا با غرور تحقیرش می‌کردند. تا یک نیمه‌شب که با رفقا رفته‌اند بام تهران، تو آن حال و هوا یکی بگوید که بچه‌ها بیایید آرزو کنیم، و سرجایشان خشک بشوند، چون بدترین لحظه زندگی آدم وقتی است که ببیند حتی آرزویی هم ندارد. ببیند همه چیزها که کلی توفیر می‌کردند قبلا برایش، دارد می‌رود سمت علی‌السویه شدن. ببیند دنیای بیرون خودش که با گیرنده حساسی به صورت یک طیف تمام‌رنگی دریافتش می‌کرد، حالا شده یک طیف خاکستری که با یک گیرنده زمخت و ابتدایی دریافت می‌شود با دو انتهای سیاه و سفیدی که حالا باشد یا نباشد. وقتی که ببیند، دچار بی‌تفاوتی شده است.

چی شد؟ لبخند نزدید چرا؟ حتی یک لبخند تلخ مثلا؟ آهان، پس قضیه بی‌تفاوتی را نشنیده‌اید. فکر کردم شما هم مثل ما توی شرکت مدام از این اصطلاح استفاده می‌کنید. می‌گویند یارو رفت پیش دکتر، گفت آقای دکتر، من مدتیست نسبت به همه چیز و همه کس در اطرافم دچار بی‌تفاوتی شده‌ام. دکتر با همدردی می‌پرسد ای بابا، چطور مثلا؟! طرف جواب می‌دهد که مثلا الان این‌جا نشستم دارم با شما حرف می‌زنم، اما به ...م هم نیست.



یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩

نچسب ها به یک چهارم رسیدند

این تیم سخت‌کوش افریقایی موفق شد رکورد شگفت‌انگیز پانزده کیلومتر دوندگی به ازای هر بازیکن را ثبت کند. البته در بازبینی فیلم بازی مشخص شد که دروازه‌بان تیم وقتی توپ و دوربین‌ها را از زمین خودی دور می‌دیده، جلوی دروازه خودش عرض زمین را رفت و برگشت می‌دویده.

جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩

یا چشمانم را کمی تنگ تر کن، یا ساسی مانکن پلی کن!

دیشب ژاپن تیمی که بازیکنانش توی باشگاه‌های معروف اروپا بازی می‌کند را راحت له کرد. فرت و فرت گل می‌زد و من از یک حس بیزاری پر می‌شدم. یک آن دلم می‌خواست یک ژاپنی بودم، که از کارتون فوتبالیست‌هایشان تا وقتی که تیم‌های مطرح دنیا دست و پای‌شان را جلویش جمع کنند زمان زیادی نیست. دلم می‌خواست اهل کشوری بودم، که هر کجای دنیا که می‌رفتم، از مردمش به نیکی یاد می‌کردند. می‌گفتند که این‌ها به همه ملت‌ها احترام می‌گذارند. این‌ها جای حرف زدن و زیرابی رفتن کار می‌کنند. این‌ها مدیر خوبی نباشند استعفا می‌دهند، بد باشند خودکشی می‌کنند! این‌ها وقتی می‌روند استادیوم، در که می‌آیند استادیوم تمیزتر از اولش است چون آشغال‌ها را برمی‌دارند. بعدش زدم یک کانال دیگر، این شب‌ها است اسمش فکر کنم، آن آقای سربه زیری که همیشه مهمان است، داشت می‌گفت توی جلد چندم کتاب فلان، حدیث داریم که حسن خلق خوب است، و مجری هم انگار دارد اثبات قضیه فرما را می‌شنود با تعجب سر تکان می‌داد و می گفت آها، آها. بالاخره بعضی‌ها این‌قدر وضعشان خراب است که کارشان با خدا و و صد و بیست‌هزار پیغمبر و چهارده امام هم راه نمی‌افتد و بعضی‌ها بدون خدا هم وضعشان آن است که گفتیم.

عوضش جمعه رفتیم شمال و تا می‌شد خواندیم، زدیم و رقصیدیم، بی‌خیال این‌ها بابا.



سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩

توحید عملی

خدا، امیدیست که به بودنش در این دنیای بی‌صاحاب داریم.