خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

پیشنهادات فرهنگی

یک چندتایی کار فرهنگی صورت دادم اخیرا، خواستم تا یادم نرفته بگویم. "کافه پیانو" را خواندم بالاخره. خداروشکر خود فرهاد جعفری هم گفته بود که انگیزه‌اش از نوشتن این داستان فقط این بوده که پس‌فردا از بچه‌اش پرسیدند بابات چه کاره است بگوید نویسنده. روایت یک سری اتفاقات و تفکرات پراکنده مربوط به نویسنده با یک خورده هم چاشنی تخیل که به زحمت می‌شد پیوستگی خاصی بینش پیدا کرد - که به نظرم اصلا مورد نظر نویسنده هم نبوده است - البته با قلمی بسیار زیبا و پرتجربه.

"زنان بدون مردان" اثر شهرنوش پارسی‌پور را هم بعد مقاله شادی صدر خواندم که بلکم یکم بیشتر از این دنیای فمینیستی سر در بیاورم که خیلی کمکی نکرد. "امینه" اثر مسعود بهنود را خواندم و همین‌طور "یازده دقیقه" پائولو کوئلیو را به زبان انگلیسی. "روح پراگ" - مجموعه مقالات ایوان کلیما نویسنده معاصر چک - را هم در آن حدی که تعریفش را شنیده بودم ندیدم، اگرچه مقایسه تحلیل‌ها و تجاربی که از حکومت‌های توتالیتر ارائه می‌داد به طرز جالبی با شرایط کنونی ما هماهنگی داشت.

اما سفارش ویژه، "کوزه بشکسته"، آخرین اثر مسعود بهنود است. ماجرایی در دنیایی عجیب با شکستن مرزهای زمان و مکان که در قصه هم به اندازه کافی غریب است چه برسد به وقتی که نویسنده هم مدارکی بر واقعی بودنش ارائه کند. اکیدا توصیه می‌کنم اگر در روزهای باقی‌مانده قصد رفتن به نمایشگاه کتاب را داریدٰ، به انتشارات علم هم سری بزنید...

اما فیلم... یک کارتون دیدم که توش آدم خوب‌ها بر آدم بدها پیروز شدند. آخر داستان آدم بد با آن چهره بی‌احساس  وقتی با زوج قهرمان داستان درگیر می‌شود و یکی‌شان را می‌زند و می‌رود سراغ بعدی، مثل همیشه اولی را یادش می‌رود و اولی هم در آخرین ثانیه‌ها برمی‌گردد و ترتیبش را می‌دهد. فقط فرقش با کارتون‌های معمولی این بود که وقتش کمی زیاد بود و به جای انیمیشن با تکنیک سه‌بعدی ساخته شده بوود و اسمش هم آواتار بود.

برنده‌های اسکار فیلم خارجی 2006 و 2009 را هم دیدم. فیلم آلمانی "زندگی‌های دیگران" راضی کننده بود اما این‌که جزو شصت فیلم برتر سینما باشد دیگر خیلی اغراق شده است. ماجرای قصه در زمان سقوط حکومت سوسیالیستی آلمان شرقی اتفاق می‌افتد و از آن فیلم‌هایی است که آدم دلش می‌خواهد بدهد بعضی‌ها، آخر و عاقبتشان را ببینند! "نور چشمان‌شان" آرژانتینی هم آن‌قدر خوب بود که آدم دیگر فکر نکند چرا درباره الی ما حتی توی پنج‌تا کاندید هم نشد.

اما سفارش ویژه این بخش... بازیگرانی مثل رابرت دنیرو یا آل پاچینو توی دنیا فوق‌العاده محبوب هستند، اما هیچ‌وقت حس نکردم که می‌توانند کارگردان، یا مولف خوبی هم باشند. خوشحالم که بازیگر محبوبم، شون پن، که ظاهرا اعتقادات مذهبی قوی‌ای هم دارد چون از من بیشتر نماز جمعه رفته، (در جریان انتخابات 5 سال پیش آمد نماز جمعه تهران!) در مقام کارگردان هم سربلندم کرد! به سوی وحش، ماجرای واقعی پسری است که از جامعه فرار می‌کند به سمت طبیعت، با دست خالی. آن‌قدر این قصه دورتر از ماجراهای تکراری شده توی فیلم‌ها مثل خیانت و جنایت ایستاده که هنوز هم یادآوری صحنه‌هایش به هیجانم می‌آورد، حتی اگر با جستجوی ماجرای واقعی داستان به آن بخش کوچک دیگری از حقیقتش پی ببرم که در فیلم منعکس نشده است.

سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

باید نشست و دید

پیشگوییم در مورد تعطیلات درست از آب درآمد و رییس هم معلووم شد و نگذاشتند که به بهانه اجلا.س گروه  سه و هفت دهم (خوب انصافا اگر این‌ها را بگوییم گروه 15 که باید به گروه هشت تقریبا بگوییم گروه هشتصد و نود!) ا.لفنون خودش را باز برای مردم شیرین کند. انصافا هم حرکتش با توجه به نام‌گذاری سال در حد انتساب مشا.یی سنگین بود! اصولا ا.لفنون دو ویژگی بارز دارد. اولی پو.پو.لیست بودنش است که به این راحتی‌ها حاضر نمی‌شود حمایت تو.ده مردم را از دست بدهد. من یک عقیده دارم که هر کدام از آن سه کاند.یدای دیگر اگر ری.یس‌جم.هور شده بودند، الان ا.منیت اجتما.عی (!) این‌قدر به خطر نیفتاده بود و همه توی مج.لس و فلان نهاد ارز.شی، مثل سیب‌زمینی توی تابه بالا پایین نمی‌پریدند و جلز و ولز نمی‌کردند. هزار و یک نشانه هم که هست. همین که همه خودشان را این وسط پاره کردند اما آقا یک کلمه هم حرفی نزده در موردش. یا مثلا همین افاضات گاه به گاه این تیم ژانگولری که دور خودش جمع کرده و یک سور به یوگی و دوستان زده، مثل این (+). همان که پنج سال پیش در مورد مساله امروز جوانان ما گفت، و یک سال پیش هم در اوج رقابت انتخ.اباتی و حمله‌های وارده، گفت حرف من همان است که زدم، ترجمه که: نمی‌گذارند.

و دوم هم بی‌نهایت خودرای و خودسر بودنش است، آن‌قدر که من حتی به جریان اصلی حا.کم هم وابسته‌اش نمی‌بینم. حالا این که این وسط یک نیازهای دوطرفه‌ای سرنوشت‌شان را به هم گره زده، بحث دیگریست. واقعا شاخ درآوردم وقتی آمد و توی تلویزیون گفت من قانون مج.لس را اگر به ضرر مردم باشد اجرا نمی‌کنم! که هر دو وجه ذکر شده را توی خودش داشت البته. کلا انگار به نهادهای دیگر مثل مج.لس، فقط به چشم یک ترمز نگاه می‌کند که بالاخره مجبور است بعضی وقت‌ها با حرفشان مدارا کند، وگرنه حرف خودش که عوض نمی‌شود.

حالا می‌شود همه چیز را از این به بعد با این عینک دنبال کرد. دید بالاخره در برابر فشارها برای حجاب چه می‌گوید. هدفم.ندسازی را تا کی عقب می‌اندازد، حمایت چطور کم‌کم از پشتش برداشته و متوجه نفر بعدی می‌شود، و از همه مهم‌تر، چنین آدمی چه برنامه‌ای برای ادامه حضور باند خودش در قدرت دارد، که حتما دارد؟!

یادش بخیر، امین تعریف می‌کرد یک کارشناس مسائل سیا.سی بود توی ما.هوا.ره (اسمش چی بود امین؟)، مثلا زنگ می‌زدند یک‌ربع یک سوال سیا.سی می‌پرسیدند، آقای کارشناس در جواب می‌گفت باید نشست و دید!!! حالا هم خلاصه باید نشست و دید!

یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

اینجا رییس کیه؟!

ظاهرا دکتر ضرب شست‌جانانه‌ای نشان داده و در یک حرکت دهن‌کجی‌گونه و معنی‌دار، در سال هم.ت مض.اعف، تعطیلی‌ها را مض.اعف کرده! (+)

حالا باید منتظر بازتاب‌هایش بود.

جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

کشف در حد هسته‌ای

الان حس آلفرد نوبل و اپنهایمر را دارم وقتی دینامیت و بمب اتم را اختراع کردند، برای همین باید خاطرنشان کنم که بنده، هیچ مسئولیتی را در برابر هرگونه استفاده غیرصلح آمیز و عواقب زیان‌بار آن برای بشریت در آینده از قضیه‌ای که با کیلومترها رانندگی در اتوبان‌های درون‌شهری و بیرون‌شهری کشف کرده‌ام نمی‌پذیرم، و آن هم این است که "مصرف سوخت اتومبیل پراید در سرعت‌های بین صد و سی تا صد و چهل کیلومتر بر ساعت به طرز معجزه‌واری کاهش پیدا می‌کند".

سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

یک داستان واقعی و عبرت آموز و فرهنگ ساز!

رفیق ما از در اومد تو، دفترچه بیمه رو که دستش بود کوبید روی اوپن و گفت لعنت به دهنی که بی موقع باز بشه! وقتی پرسیدیم چی شده، تعریف کرد:

"صبح که بیدار شدم، دیدم حس رفتن سر کار ندارم گرفتم خوابیدم. یه نیم ساعت بعد رییسم زنگ زد، جای این که پاشم برم، خواب و بیدار یه دفعه از دهنم پرید که آقا من صبح پا شدم بیام، سرم محکم خورد به لبه اوپن الان بدجور سرگیجه دارم! این از اون‌جا به ذهنم رسید که واقعا اتفاق افتاده بود و یه ورم کوچیک هم کرده بود، ولی اصلا در این اندازه‌ها نبود! آماده شده بودم دوباره بخوابم که دیدم رییسم می گه من باید بیام دنبالت بریم بیمارستان! این خیلی خطرناکه! یا خدا! ولمون کن بابا! آقا ما هی می‌گفتیم چیزی نیست، این باز ول‌کن نبود! دیگه نمی‌شد بگیم حالمون خوبه که! اومد و بردمون بیمارستان، فقط نمی‌دونم چرا از این سر شهر بلند شد رفت یه بیمارستانی توی مطهری که اسم تامین اجتماعی و این‌ها تو عمرشون به گوششون نخورده بود! ما هنوز حرف نزده، دکتر دستور سیتی‌اسکن داد! یعنی جون به عزراییل راحت‌تر می‌دادم از این چهل تومن و دوازده تومنی که برا سیتی‌اسکن و ویزیت دکتر دادم!

آخرش دکتره می‌گفت تو وضعت خیلی خرابه، فشارت حسابی پایینه، باید بستری شی این‌جا! می‌خواستم به دکتره بگم مرد ناحسابی، تو هم اگه مثه من دیشب شام خوابگاه بهت نرسیده بود و ناهار چهارتا پره کالباس خورده بودی، فشارت با فشار خلا برابر شده بود! تازه، فشار پایین تشخیصش سیتی‌اسکن می‌خواست؟! ولی جای اینا فقط تونستم با گفتن این‌که حالا اگه حالم بهتر نشد میام و اینا، یه جوری ازش در برم و دیگه 350 هزار تومن پول برا یه شب بستری شدن ندم! به رییسم هم که می‌گفت مرخصی بگیر گفتم نمی‌خوام و رفتم سر کار که این پنجاه تومنه جبران شه کم‌کم! نه کاری کردم و نه لام تا کام با کسی حرف زدم! کارد می‌زدی خونم درنمی‌اومد یعنی!"

پی‌نوشت: از این زاویه، پس یک‌جورهایی هر شب که راس راس روی پای خودمان راه می‌رویم، یک سیصد و پنجاه تومنی کاسبیم! خدا هیچ‌کس را گرفتار این جور جاها هم نکند ایضا.

دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

معاونت عفاف سازمان فاضلاب

یک تریپ باحالی دارند این مسئولان ما، یک حرفی می‌زنند این‌قدر بی‌سروته و چرند است که از فرط حیرت به خنده می‌افتی. ولی بعد که خندیدی، ولت نمی‌کنند. این‌قدر جدی جدی همان را تکرار می‌کنند که اول از تعجب کم بیاوری و بعد سرت را بکوبی به دیوار از فلاکت مملکتی که تویش گیر افتادی. مثل قضیه افزایش زاد و ولد. یا همین ربط گناه و حوادث طبیعی، مثل زلزله بم، که از بس تکرار شد دیگر داشت اعصابمان خورد می‌شد که خبری دیدیم با عنوان "مشاور هواشناسی: رابطه گناه با بلایای طبیعی" و خوشحال شدیم که حتما بالاخره یک کارشناس مساله با قاطعیت به حرف و حدیث‌ها پایان داده است، این‌طوری:

"حج.ت الا.سلا.م ابرا.هیم بهار.ی معتقد است پدیده‌هایی مانند قحطی، خشکسالی، زلزله، سیل، بارش باران و برف فراوان در زمانی غیر از موقع طبیعی که موجبات ضرر و زیان را فراهم می‌کند از آثار گناه در جامعه است.
به گزارش ایلنا او تصریح کرد: البته باید به این نکته توجه داشت که فقط زنان نیستند که باید عفاف و حجاب را رعایت کنند، بلکه کمیته صیانت از حقوق شهروندی که در سازمان‌ها راه‌اندازی می‌شود. وظیفه‌اش دفاع از حقوق همه پرسنل است و تذکرات و تشویق‌های مربوط به حجاب و عفاف هم زنان و هم مردان را شامل می‌شود.
مشاور فرهنگی و امور ایثارگران سازمان هواشناسی در پاسخ به این سئوال که آیا گسترش بدحجابی و گناه در کشور می‌تواند به افزایش بلایای طبیعی مانند سیل و زلزله کمک کند یا خیر؟، گفت: همان‌گونه که رئیس‌جمهوری نیز در این رابطه گفته‌اند، افزایش گناه با افزایش بلایای طبیعی ارتباط مستقیم دارد. مشاور فرهنگی و امور ایثارگران سازمان هواشناسی اظهار کرد: چند سال پیش که زلزله مهیبی در ترکیه اتفاق افتاد به دلیل افزایش گناه در این کشور بود."

با این توصیفات، ببین پس چه خبر بوده توی شهر بم! تو رو خدا فقط به پست طرف خوب دقت کنید. انصافا من هم اگر عنوان شغلم مشاور امور ایثارگران هواشناسی بود، کم‌ترین مهمل و پریشانی که می‌گفتم این از آب درمی‌آمد.

 خدا ما را از شر این جهل حاکم حفظ کند!

پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

تولدنامه

اصولا تنها نقطه‌ضعفی که می‌شود برای اردیبهشت متصور شد، ترافیک درسی بالاست. امسال اولین سالی بود که می‌شد بی‌خیال کنکور و درس و تز، یک حالی به خودم بدهم. ماجرا از همان عصر پنج‌شنبه و دیدن تئاتر "به خاطر یک مشت روبل" شروع شد. اصولا نمایشی است که هر سلیقه‌ای را ارضا می‌کند و از آن‌جایی که ظاهرا هنوز روی پرده است، بهتر است از دستش ندهید، به‌خصوص که خود سالن هم بسیار با کلاس است و کلا این باغ هنرمندان که تماشاخانه ایرانشهر آن‌جاست جای بسیار باحالیست!

بعدش شام را در خدمت دوستان بودیم که چون سر شام تذکر داده شد که حرف‌های ناراحت کننده نزنیم، نمی‌گویم که نصفشان سال بعد ایران نیستند. این بار هم مثل تولد پارسال، فقط با صدای جابجا کردن صندلی‌ها بود که فهمیدیم کافه دارد تعطیل می‌شود و باید برویم! دل که نمی‌توانیم بکنیم که از هم لامذهب!

!از عکس های بعدا گریه درآر

شب فقط سه چهار ساعت خوابیدیم و چهار صبح بیدار شدیم به قصد کویر مرنجاب که کمی خیال بچینیم! وقتی باد این شن‌ها را می زد توی سک و صورت‌مان، من همش فکر می‌کردم که شریعتی احتمالا آن کویرنامه‌اش را که تویش گفته در کویر خیال می‌روید، پشت میز اتاقش توی هتل نوشته و به ریش ما خندیده! تازه باز ما شانس آوردیم هوا ابری بود وگرنه ذوب می‌شدیم. وقتی داشتیم از تپه‌های شنی بالا می‌رفتیم، حالت همان معمای دوران کودکی را داشتیم که قورباغه‌ای ته یک چاه بیست متری با هر پرش سه متر بالا می‌پرید و دو متر سر می‌خورد پایین و نکته‌اش این بود که با هجده پرش می‌رسید سر چاه نه بیست تا. هر چند می‌ارزید به لذت پاین دویدن، یا حتی غلت خوردن ازش! یعنی کلا نکته‌ برنامه به نظرم همین چندثانیه آخر بود!

خودمان گم شده‌ایم، شترهایمان تلف و آبمان تمام شده، یعنی چه کار باید بکنیم؟!!

البته ظاهرا یک نکته اساسی کویر، شب و آسمان صاف و ستارگانش است که ما چون برنامه‌مان یک‌روزه بود از دستش دادیم. این را هم فهمیدیم که آدم وقتی می‌خواهد برود دریاچه نمک مایو نباید ببرد چون آب ندارد.

! وقتی با روح کویر یکی و در اعماق آن گم شده ام

جزیره سرگردانی را هم دیدیم و کلی یاد کردیم از رمان دوست‌داشتنی ولی مهجور خانم دانشور به همین نام، و هستی و مراد و سلیمش. توضیح این‌که جزیره سرگردانی ارتفاعاتی است وسط دریاچه نمک که ظاهرا ساواک قربانیانش را آن‌جا با هلی‌کوپتر رها می‌کرده تا بمیرند.

!قرار بوده شما در انتهای این عکس جزیره سرگردانی را ببینید

کلا دستم آمد که بیشتر آدمی‌ هستم که با دار و درخت حال بکنم تا کویر، و لذت این سفر هم بیشتر به بودن در کنار دوستان بود، و به طور خاص کشف موجود نازنینی به نام دکتر فرهاد میثمی که حسابی تحت تاثیرم قرار داد. کتاب‌های اندیشه‌سازان را که یادتان هست، مقدمه‌های اول‌شان به قلم مدیر انتشارات - دکتر میثمی - را چی؟!

! اینجا قله سبلان نیست، دریاچه نمک است

شنبه بعد مدت‌ها بالاخره رفتم شکرخند. شکرخند جشنواره شعر طنز است که اولین شنبه هر ماه در فرهنگسرای هنر به اجرای رضا رفیع و داریوش کاردان برگزار می‌شود. استقبال له کننده بود و فقط به خاطر ابعاد خاص خودم بود که روی پله‌ها جدا شدم، به خاطر همین خیلی اصراری هم ندارم که شما هم بروید و می‌توانید به گزارش‌هایش که معمولا خانم فشمی می‌نویسد بسنده کنید! فقط بگویم که قضیه زلزله و یک میلیون حسابی دست و بال طنازان را پر کرده بود!

! کاردان می گفت طنز که بحث و همایش نمی خواهد، این مردم دارند همه چیز را می گویند

 

!به ترافیک پله های وسط و در ورودی و جای احتمالی من توجه کنید

یکشنبه هم به دعوت شام یکی از دوستان که از کانادا برگشته بود پاسخ دادیم. فعلا که ما همین‌جا هستیم و در خدمت دوستان برای مواردی که یاد وطن می‌کنند و برمی‌گردند. دوشنبه هم با همکاران رفتیم ببینیم این رستوران پدیده شاندیز چی است که این همه تبلیغش می‌کنند! توصیه می‌کنم تجربه‌اش بکنید، اما آن کاری که قیلش کردیم را حتی یک بار هم تجربه نکنید، یعنی دیدن مهملاتی خنده‌دار تحت عنوان یک فیلم ترسناک به نام آل!

! ما شیشلیک خوردیم لیکی چهار و نیم، موسیقی زنده هم آن وسط سرو می شد


پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

جامی‌ست که عقل آفرین می‌زندش

1. با احتساب دقیق‌ترین تخمین‌های موجود، تا لحظاتی دیگر به دنیا می‌آیم. ماجرا هم از این قرار است که مادرم سرشب دیشب حس می‌کند دردهایش این دفعه دیگر جدیست، بلند می‌شود می‌رود بیمارستان. حدود ساعت دوی بامداد دومین روز دومین ماه سال شصت و چهار من هم پا به این دنیا می‌گذارم که ببینم چه می‌شود. تازه مادرشوهر خدابیامرزش می‌رسد و همان فردایش هم مامان بچه‌اش را می‌زند زیر بغلش و برمی‌گردد خانه،‌به همین سادگی. حفره‌های اطلاعاتی زیادی در این داستان به چشم می‌خورد که قطعا علنی‌ترینش غیبت پدر است. آیا من همه را غافلگیر کرده و هفت‌ماهه به دنیا آمده بودم؟ آیا پدرم مثلا جایی درگیر کاری بوده که عمرا راه نداشته آن‌شب آن‌جا باشد؟ آیا پدرم بعد از دو فرزند قبلی ناامید شده و مطمئن بوده که این یکی هم دختر است؟ به هر حال همین‌قدر از قصه را هم مادرم به لطف درگرفتن بحثی با داماد دکترش در یکی از شب‌نشینی‌های نوروزی در مورد مضرات سزارین و راحت‌طلبی مادران امروزی و مقایسه‌شان با مادران گذشته برایم فاش کرد و برای کسب اطلاعات بیشتر باید منتظر فرصت مشابهی باشم. اگر ده بیست سال پیش بود می‌شد پرسید اما حالا با یک و هشتاد نود قد یک‌جوری است.

2. فکر نکنم نفرت‌مان از اسقف‌های آن کارتون مشاهیر دنیا که گالیله را محاکمه می‌کردند که اعتراف کند اشتباه کرده و زمین مرکز جهان است را فراموش کرده باشیم. همان کارتونی که خیلی از نماهایش به شکلی خلاقانه و هنری از دید بالای موش‌هایی بود که روی یکی از تیرهای سقف کلیسا خانه داشتند.

3. اما من یک‌روز احساس کردم دارم آن بنده خداها را هم درک می‌کنم و حتی دلم برای‌شان می‌سوزد. یک‌روز که خبری ساده و عادی را خواندم که ضربه سنگینی به باورهایم وارد کرد. امشب گشتم و خبر قدیمی را از دل اینترنت بیرون کشیدم که می‌گفت توی یکی از کوچه پس‌کوچه‌های کائنات یک ستاره‌ای اندازه دویست تا خورشید ما، ترکیده و یکصد‌هزار میلیارد میلیارد میلیارد کیلوگرم ماده تولید کرده. برایم بهتر بود این را ندانم. همان‌طور هم احتمالا برایم راحت‌تر می‌بوده که گالیله را محاکمه کنم و نپذیرم که این کره بسیار کوچک مرکز دنیا نیست. وقتی هنوز نفهمیده‌ام خودم در این زمین خاکی چه‌کاره‌ام، راحت‌تر بود برایم که ندانم که زمین، بی‌پایان یا مرکز جهان نیست و فقط یک گوشه‌ای که کسی مختصاتی ازش ندارد، دارد دور خورشیدی می‌گردد که آن‌هم عددی نیست و دویست برابر گنده‌هایش دارند می‌ترکند که خود آن‌ها هم معلوم نیستند کجای کار هستند، کاری که خودش هم معلوم نیست هست یا نیست.

4. بیست و پنج ساله شدم، یعنی ربع قرن سابقه. اخبار تکمیلی متعاقبا به اطلاع خواهد رسید.