خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

ببین باز می آید آرام برف

تقریبا همه پست‌های بلند وبلاگ من با پیش‌زمینه و برنامه قبلی نوشته شده‌اند و پشت سر هر کدام حداقل دنیایی از تفکر وجود داشته و نتیجه سا‌ل‌ها مطالعه بوده است. مناسبت خاص برف و بیداری ساعت چهار صبح و خواندن وبلاگ ملت در حالی‌که باید چهار ساعت دیگر سر کار باشی، من را بر آن داشت (خیلی رسمی شد ولی فعل دیگه‌ای به دهنم نیومد) که یک پست همین‌طوری و حسی بنویسم بعد مدت‌ها. اگرچه به نظرم هنوز می‌توانستم به هوای پست قبلی این‌جا را یک هفته‌ای ول کنم اما چه می‌شود کرد، احساس است دیگر. حس هنرمند هم که به غلیان در بیاید باید در اولین فرصت به تصویر کشیده شود. مگر ما چی‌مان از آن دخترهای وبلاگ‌نویس که از پشت پنجره به منظره برفی نگاه می‌کنند و بخار نسکافه توی صورت‌شان می‌خورد و به آهنگ ابی گوش می‌دهند و هفتادتا کامنت هم می‌گیرند کم‌تر است؟! حال بر شماست که بعد از خواندن این نوشته به شدت از آن تعریف کنید تا من به نوشتن پست‌های حسی و دیمی انگیزه بیشتری پیدا کنم. توجه کنید که در عین حال که باید از این نوشته تعریف کنید، ‌باید تمجید‌تان از ته دل باشد و همین‌طوری الکی هم قبول نیست و از این نظر این مساله قدری به مساله ول.ایت پذ.یری شباهت دارد. برویم سر اصل مطلب. آیا آن عکس معروف برگزیده مسابقه عکاسی آماتور با موبایل از برف تهران را که سایت معروف فلیکر برگزار کرده دیده‌اید؟!


توی بچگی همه‌چیز برای آدم خیلی گنده‌تر و اگزجره‌ شده‌تر از آن تصویری است که در بزرگسالی ازش داریم. مثلا یادم است وقتی بعد چند سال اختلاف به خانه مادربزرگ برگشتیم، دیدیم آن استخری که می‌خواستیم تویش واترپلو بازی کنیم فقط یک حوض کوچک است که هر کدام از دوتا ماهی قرمز تویش هم می‌خواهد آن یکی را بیرون بیاندازد! یا مثلا یادم هست آن وقتی که دیدم پارک ارم اندازه یک شهر نیست و می‌شود تهش را هم دید خیلی سرخورده شدم. تصویر برف زمان کودکی‌های ما هم برایم چنین‌ چیزی شده. مدرسه من و خواهرم توی یک کوچه بود که تا خانه‌مان کم‌تر از ده دقیقه پیاده راه داشت. برای همین خوشبختانه رفت و آمدمان با خودمان بود و هنوز خانه‌مان مثل دوره راهنمایی دور نشده بود که پدر گاهی زحمت بردن و آوردن‌مان را قبول کند که همه مدرسه‌ها تعطیل بشود و همه بچه‌ها بروند و ما دو تا هنوز سر قرار زیر نگاه ترحم‌آمیز عابران باشیم. تصویری که از پیاده‌رَوی مان در آن روزهای برفی یادم است الان به مرور زمان خیلی دچار اغراق شده است، طوری‌که در تصویر فعلی ما دو بچه نه-ده ساله هستیم  که فقط چشم‌مان از توی برف بیرون است، ولی دیگر تا بالای زانو را که مطمئنا توی برف بودیم. البته بزرگ‌ترها هم تایید می‌کنند که آن سال‌ها پر برف‌تر بود  حداقلش این است که سال خشکی نبود تا بعد که ما بزرگ‌تر شدیم و برف سهمیه بندی شد و قرار شد هر سه سال یک‌بار بیاید.

سال هشتاد و سه ترم سوم دانشگاه می‌شد و دوستی‌های‌مان داشت جدی می‌شد و بچه‌ها دائم خوابگاه پیش ما بودند. تصویر سفید برف آن سال، آمیخته می شود با سرخی خون، و وحشت من، وقتی که در نبرد بزرگ برف‌بازی یک گل به خودی حسابی زدم! وقتی آمدم گلوله برفی را آماده یک پرتاب حسابی بکنم، آرنجم از پشت رفت توی عینک امین و شیشه‌اش توی چشمش خورد شد و برف رنگ قرمز گرفت و امین دستش را گرفت به چشمش و صدای فریادش به آسمان رفت و من حسابی گرخیده بودم و می‌خواستم بدانم عمق فاجعه چقدر است و این‌طوری بسیار صمیمی شدیم و دوستی‌مان جان گرفت! (یادته که امین؟!) برف سال هشتاد و شش همان بود که شهرداری را غافلگیر کرد. خودروهاا مثل ماشین‌ برقی بچه‌ها به هرجهتی سر می‌خوردند و می‌زدند به هم. دوباره روزهای برفی مصادف شده بود با پیدا کردن رفقای‌ جدید، که این بار همکارانم بودند در کاری که چندماه بود مشغول شده بودم. اگر به جای سال 87 سال 86 ماشین گرفته بودم، با آن کله‌خری‌ای که روزهای اول رانندگی داشتم مطمئنم برف بعدی را نمی‌دیدم. سال 87 و 88 هم برف شهرداری را غافلگیر کرد و نیامد و گونی‌های شن شهرداری بی‌مصرف ماند. می‌دانستم امسال، دوباره نوبت سال سرماست، اگرچه این برف هم جبران کاهش هشتاد درصدی باران در خشک‌ترین پاییز نیم قرن اخیر را نمی‌کند. به هرحال، دوستان جدیدتر را مثل بقیه این سه سال فردا سر کار خواهم دید، و قرار است دوستان قدیمی هم بخشی‌شان فردا شب منزل پیش‌مان باشند!

خوب همین دیگر. از سال‌های برفی این‌ها یادم مانده بود. انصافا برای اولین پست احساسی و خودجوشم بعد مدت‌ها زیاد هم هست. هرچند الان که دارم این نوشته را می‌فرستم بالا، به پست قبلی که هنوز می‌شد کم ِ کم یکی دوتا کامنت دیگر باهاش گرفت با حسرتی نگاه می‌کنم که راننده اتوبوس که می‌خواسته ماشینش را تا جا دارد پر کند، به بوفه ماشینش که به خاطر اصرار مسافران به رفتن خالی مانده نگاه می‌کند، با این تفاوت کوچک که کسی از من نخواسته بود بروم و یک پست جدید بگذارم. راستی، عکس بالا هم تصویر محله ما از پنجره خانه من است و ربطی به آن عکس معروف برگزیده مسابقه عکاسی آماتور با موبایل از برف تهران در سایت فلیکر ندارد و اصلا بعید می‌دانم به طور کلی چنین مسابقه‌ای برگزار شده باشد.


جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩

برو یا بمیر


ما ورودی 82 دانشکده برق بودیم. نشستم و فکر کردم دیدم ما مصیبتی را تجربه نکردیم. آن خانم هم‌ورودی‌مان هم که رفت توی کما، هنوز تازه وارد دانشکده شده بودیم و اصلا نمی‌شناختیمش. من خودم وقتی باخبر شدم که دکتر علوی با آن جدیت غیرقابل نفوذش، سر کلاس بغض کرده بود و بعدا برای‌مان گفتند که خبر به کما رفتن هم‌دوره‌ای ما را شنیده و به یاد از دست دادن دختر خودش توی همین سن افتاده. بگذریم، اصل قصه برای 83 ای‌های ما اتفاق افتاد. شنبه سیاه، سی خرداد پارسال. تمام هفته قبلش را توی خیابان بودیم. من شنبه تهران نبودم اما حس می‌کردم که این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست. شب بود که مرتضی زنگ زد و خبر را داد. گفت یکی از سه‌ای‌ها، مثلا اسمش رضا، گلوله خورده. خوب؟‌ بعد؟ الان چطور است؟ گفت تو بیمارستانه. اما خبر بدتر یه چیز دیگس. یا خدا، چی دیگه؟! رضا جلو در خونه‌شون تیر می‌خوره. مادرش میاد پایین بیاد کمکش. مادرش رو هم می‌زنن. درجا می‌ره... بعدتر هم فکر کنم با دادن پول گلوله بود که جنازه را برای دفن برگرداندند...

رضا که به هوش آمد، یادم هست تا چندوقتی کسی ماجرا را بهش نگفته بود. آخرش هم نفهمیدم چطور گفتند. رضا پشت سر هم می‌رفت زیر عمل و بچه‌ها هم بعضی‌ها می‌رفتند به دیدنش. بعضی‌ها هم نه. من نرفتم. ماجرایی که اتفاق افتاده بود را توی یک داستان یا فیلم می‌توانستم تصور کنم اما توی واقعیت نه. شاید چون حرفی برای گفتن نداشتم. شاید چون ذاتا آدم غم و غصه‌ها نیستم. می‌گفتم بگذار دیدارمان باشد به روزهای بعدی که به جای حرف های تلخ بشود جوک گفت و خندید... که البته این دیدار در آینده احتمال ضعیفی بود که مسیرهای متفاوت کاملا از بینش برد. گمان می‌کنم که با این ماجرا از لیست دوستان بالقوه رضا هم خارج شده باشم که استثنائا در این‌جا جای خوشحالی است، چون باعث می‌شود آن اندک احتمالی هم که برای سرزدن اتفاقی‌اش به این‌جا و یادآوری آن ماجرای تلخ و فراتحمل با خواندن این نوشته وجود داشته از بین برود...

چندشب پیش داشتم توی فیس بوک می‌چرخیدم. دیدم بچه‌های 84ی یک‌دفعه استتوس‌هاشان عوض شده و خدا خدا می‌کنند و حرف از دعا می‌زنند. سری به خبرها زدم. هواپیمایی در نزدیکی ارومیه سقوط کرده بود. از لابه‌لای نوشته‌هاشان فهمیدم یکی از بچه‌های 84ی با مادرش توی آن پرواز بوده. این‌طرف و آن‌طرف می‌زدند تا خبر بگیرند، خبری که بالاخره آمد و تلخ بود. این سال‌پایینی، مثلا علی، و مادرش، نشد که مثل رضا و مادرش دست کم یکی‌شان زنده از زیر دست جراحان خارج شود...

خبرهای بعدی کام آدم را تلخ‌تر هم می‌کرد. وزیر مردم را مقصر حادثه دانسته بود، در حادثه سقوط هواپیمایی با بیش از سی سال پرواز و سابقه قبلی سانحه و شش بار سابقه اورهال (+)،  که انگار چیزی‌است شبیه ریست شدن کامل. وزیر گفته بود تعداد سوانح هوایی ما هنوز غیرعادی نیست. یعنی احتمالا مثلا به ازای هر فرود ناهموار هواپیماهای اروپایی یا آمریکایی، ما هم یک سقوط و کشتار دسته جمعی داریم و به همین علت است که سی درصد کشته شدگان هوایی دنیا را یک تنه به خودمان اختصاص داده‌ایم. ری.یس جم.هور هم فایل تسلیت مخصوص سقوط هواپیما را در اختیار رسانه‌ها قرار داد (+). دیگر خبری از عکس‌های دسته جمعی بچه های 84ی که توی یخبندان کریسمس تورنتو به دوربین لبخند می‌زدند نبود و به جایش به سرنوشت دوست‌شان در آن سوی آب‌ها فکر می‌کردند که چه هزینه سنگینی را برای ماندن پرداخت کرده بود...

ماجرای رضا، موجی از نفرت ایجاد کرد، در بین اطرافیانش. همدوره‌ای‌ها و احتمالا فامیلش. تولد همان کینه و نفرت عمیق را، بین همدو‌ره‌ای‌های علی هم، من این روزها احساس کردم. در ماجراهای سال گذشته، صد نفر دیگر هم بجز مادر رضا از دست رفتند. کینه در دل صدها نفر متولد شد. چند روز پیش صد نفر دیگر هم در پرواز 277 کشته و زخمی شدند. صدها بذر کینه دیگر کاشته شد. مدت‌هاست که کینه، به وجود می‌آید و سینه به سینه منتقل می‌شود، به خصوص در مورد بچه‌های خارج از ایران، تاثیر این کینه عمیق‌تر است و روز به روز بیشتر آن‌ها را سوق می‌دهد به سمت یک فضای فانتزی و درک ناموزون و افراطی از فضای ایران، و من نگرانم که کینه، آن چیزی نیست که قرار است ما را به جای بهتری برساند...


شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩

یادداشت‌های روزانه من، یازده دی 1391

صبح بیدار که شدم و ساعت را دیدم به خودم لعنت فرستادم. باز خواب مانده بودم. ساعت چهار و نیم صبح بود و این‌طوری یعنی باز دیر می­‌رسیدم و تاخیری می­‌خوردم. سریع چیزی تنم کردم و سوییچ ماشین را برداشتم و رفتم توی پارکینگ. صندوق عقب را باز کردم و بطری آب را برداشتم و نشستم توی ماشین. اول بوته‌های گوجه فرنگی و بادمجان صندلی عقب را آب دادم. هنوز نرسیده بودند. عوضش جعفری‌هایی که روی صندلی شاگرد سبز کرده بودم به آدم چشمک می‌زدند. بطری را گذاشتم سرجاش و کپسولم را برداشتم و ماشین را قفل کردم و راه افتادم. طرح زوج و فرد برقرار است، اما خوشبختانه شماره ملی من مثل امروز زوج است و اجازه تردد دارم. بین راه یادم افتاد که کپسولم را شارژ نکرده‌ام. حالا این سر صبحی باید می­‌رفتم ایستگاه اکسیژن شهرداری بعد از تونل توحید که غلغله بود. داشتم خفه می‌شدم که بالاخره به وعده و وعید مسئولش را راضی کردم خارج نوبت کپسولم را پر کند. یک لیتر هم از کارت اکسیژنم برای خودش برداشت نامرد. روی رمپ خروجی چمران به حکیم باز هم نفس کم آوردم. مخصوصا که آفتاب داغ و سوزاننده دی ماه هم صاف می­‌زد توی صورتم. توی ورودی حکیم خیلی اعصابم خرد شد. یک نفهمی بدون این­که با دست راهنما بدهد دوید جلوم و شانس آوردم نخوردم بهش وگرنه من مقصر می‌شدم. ساعت هشت و نیم رسیدم شرکت و نیم ساعت تاخیر خوردم.

امروز اصلا روز کاری خوبی نبود. علی پایش گرفت به میز و افتاد و لوله اکسیژنش پاره شد و تا آخر وقت ما نوبتی با ماسک خودمان بهش اکسیژن می­‌دادیم. من هم این جای عمل کلیه‌ام درد می‌کرد و نمی‌گذاشت با تمرکز کار کنم. پانزده ماه پیش برای پول بنزین سفر به شهرستان و دیدن خانواده فروخته بودمش اما هر چقدر که آن دکتری که معده‌ام را برداشت خوب و تمیز کار کرده بود این یکی گند زده بود. ناهار برنج و نوشابه داشتیم که چون شرکت هنوز پول قبض گاز خردادماه به بعدش را نتوانسته پرداخت کند برنج امروز هم خام بود. بعدازظهر مرخصی گرفتم برای انجام کاری که خیلی وقت بود دنبالش بودم. شماره گرفتم و منتظر نشستم تا شماره­‌ام را اعلام کنند و بروم پشت گیشه. متصدی پول­‌ها را که گرفت و بسته را که داد، هشدار داد که موقع خارج شدن مواظب اطرافم باشم که سارق زیاد شده این روزها. انصافا حق هم داشت چون همین بیرون آمدم یک موتوری حمله کرد که بسته را بگیرد اما فقط آستین لباسم پاره شد. موتوری دوباره دور زد. من بسته را چسبانده بودم به سینه­‌ام و از مردم کمک می‌خواستم که به دادم رسیدند و موتوری فراری شد. خدا را شکر نان سنگک سالم مانده بود.

ساعت ده که رسیدم خانه تلویزیون را روشن کردم. شبکه "من و تو" هم بالاخره فیلتر شده و  به‌جایش در پیوندهای پیشنهادی شبکه‌های یک تا شش ملی را پیشنهاد می‌دهد. زدم سیما. داشت تیتراژ به خانه برمی‌گردیم پخش می‌شد. روز زوج بود و مجری برنامه مطابق روزهای زوج، آقای ری.یس جم.هور بود که "گفت" مردمی داشت. داشت به مردم می‌گفت که چقدر با عزت و سعادتمند و خوشحال و راضی هستند و این‌که تا سال 93 در تمامی زمینه‌های موجود در دنیا اول خواهیم بود و هر مشکلی که به فکرتان برسد حل خواهد شد و هی جان پدرخانم پسرش را قسم می‌داد. یک ساعتی حرف زد. زدم شبکه دو. اخبار هواشناسی بود. برف در کشورهای حاشیه خلیج فارس و عراق و کویت همه را زمین­گیر کرده است. مقامات صلیب سرخ بین‌الملل هنوز در هند در تلاشند تا پاکستان را که بعد از سیل اخیر گم‌شده پیدا کنند. تولیدات کشاورزی ترکیه با بارندگی‌های امسال تا حدود هجده میلیون درصد رشد داشته است. افغانستان و همسایه­‌های شمالی نیز برای مبارزه با سیل آماده می‌شوند. دمای تهران امشب کاهش چشمگیری پیدا کرده و تا چهل درجه سانتی‌گراد پایین می‌آید. ضمن این‌که برخی محققان جوان ایرانی خبر از کشف ذرات معلق اکسیژن در آسمان تهران داده‌اند.

شبکه را عوض می‌کنم. ری.یس‌جم.هور در ادامه "گفت" مردمی‌اش می‌رود سر اصل مطلب و شروع فاز ششم هد.فمند کردن یارانه‌ها را اعلام می‌کند. در این فاز فرداشب مردم باید دستی نفری صدهزار تومن به دولت بدهند. شبکه چهار مستند علمی تخیلی دارد. تصاویری از دایناسورها، انسان‌های اولیه، کهکشان آندرومدا و باران را نشان می‌دهد. توی شبکه سه تیم فوتبال ایران شش بر یک از منتخب باشگاه‌های ایالت کوجومبولای کشور جیبوتی عقب است. اخبار شبکه یک دارد فهرست اولیه کاندیداهای انتخابات ریا.ست جم.هوری شش ماه بعد را اعلام می‌کند: الف رحیم میم، سید جواد رضویان، ف سلَحش.ور، میم ده نم.کی، منصو.ر ار.ضی، حسین رضازاده، محمد مایلی­‌کهن، دیگو آرماندو مارادونا، سوباسا اوزارا، هوگوچاوز، س ِ پ ا.ه، و آس.تان قدس، و اضافه می‌کند که شانس اولی برای تایید ص.لاح.یت نزدیک به صفر است و دو کاندید آخر بخت بیشتری برای پیروزی دارند. به خانه برمی‌گردیم هنوز ادامه دارد. در بخش مصاحبه، تمام مردم رضایت عمیقشان را از اجرای طرح هد.فمند.ی و به خصوص فاز ششم آن که همین دقایقی پیش اعلام شده ابراز می­‌کنند. سری به اینترنت می­‌ز‌نم. مادرم آنلاین است. سرعت خوب نیست و صدا و تصویر مدام قطع و وصل می­شود. سعی می­‌کنم بگویم بالاخره یک روز بنزین می­‌زنم و می­‌آیم شهرستان می­‌بینمت. یک روز بالاخره این دو  سه ساعت فاصله را پشت سر می‌گذارم و می‌آیم. صدایم نمی­‌رود و فقط می­‌بینم که دارد اشک می­‌ریزد و دست به مونیتور می­‌مالد. صحنه متاثر کننده‌ای است. من هم به یاد او و خانواده‌ام اشک می­‌ریزم. ارتباط دی سی می­‌شود و دیگر هرکاری می‌کنم وصل نمی‌شود. شام ماکارونی می­‌گذارم. البته قبض گاز را نداده‌ام و قطع است. بدون گاز ماکارونی را این­‌طوری درست می­‌کنم. یک قوطی رب را که خیلی ارزان شده خالی می‌کنم کف ماهیتابه و نصف سنگک را تویش ریزریز می­‌کنم و نصف دیگرش را می­‌گذارم برای حق حساب مسئول اکسیژن میدان توحید که اجازه بدهد باز هم بی­‌نوبت یا بدون کارت اکسیژن بزنم. خوب که هم زدم و مواد مخلوط شد و غذا خوذش را گرفت، ماکارونی را که آن‌هم ارزان است باز می‌کنم و بیست‌تا بیست‌تا جدا می‌کنم. حالا یک قاشق از این می‌خورم و یک گاز به دسته بیست‌تایی ماکارونی می‌زنم تا تمام شود. البته کمی جعفری هم از ماشینم می‌چینم و همراهش می‌کنم. ری.یس جم.هور دارد حرف می‌زند. تلویزیون را خاموش می‌کنم. حالا ساعت سه و نیم صبح است و نیم ساعت وقت دارم که بخوابم. شب بخیر.