خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸

یلدای ششم

ایرانیان همه ساله برای چنین شبی از چندین روز پیش تدارک میوه و آجیل می‌بینند و به خوبی و با دل خوش دور هم در این شب جمع می‌شوند تا با این شب‌زنده‌داری صمیمانه در سنتی نیکو گرامی بدارند تولد وبلاگ یارباماست را. البته یک چند سالی است که این تولد با مناسبت دیگری به نام شب یلدا هم‌زمان شده و بر شگون مراسم افزوده. در هر حال یارباماست پنج ساله شد.

قصد داریم به همین مناسبت یکم در مورد اوضاع وبلاگ‌نویسی حرف بزنیم و خط مشی وبلاگ‌نویسان را در سال وبلاگی در پیش رو دقیقا برایشان مشخص کنیم که بیشتر از این منتظر نمانند. بنابر تخمین‌های اولیه در برنامه پنج‌ساله اول توسعه، انتظار می‌رفت تا این لحظه این وبلاگ موفق شده باشد به طور متوسط روزانه و ماهانه به ترتیب تعداد زیادی و خیلی بازدیدکننده داشته و به قدرت اول خاورمیانه تبدیل شده باشد که همان‌طور که مشاهده می‌کنید این‌طور نشد. چهل‌هزار بازدید برای پنج سال داشتم که هنوز  به بازدیدکننده‌های یک روز یکی از خبرهای مهم تابناک نرسیده است و برای این منظور  باید سه چهار سال دیگر صبر کنم تازه بدون احتساب تورم. راستش بعضی وقت‌ها بهش فکر می‌کنم. یک دلیلش شاید برای خواننده‌ها هم آشکار باشد و آن هم این است که معلوم نیست من دارم چی می‌نویسم. هر چقدر وبلاگی تخصصی‌تر تعریف شده باشد، شانس بیشتری برای جذب یک طیف مشخص دارد. مثل وبلاگی که فقط در مورد ازدواج می‌نویسد، یا فقط طنز، یا فقط مینی‌مال. ولی من هنوز دارم برای خودم می‌نویسم.

بعد یک دلیل دیگرش می‌شود این گودر. امان از این گودر که بدجور دارد چیز می‌کند توی این عادت خواندن ما. خواندن دارد می‌رود به سمت کمیت بالا و کیفیت پایین. متن‌ اگر طولانی باشد توسط خواننده اسکن می‌شود بدون این‌که چیزی ازش یادش بماند و از یک حدی هم بیشتر باشد که کاملا نادیده گرفته می‌شود. طوری‌که همین الان که می‌بینم این نوشته دارد طولانی می‌شود دست و دلم می‌لرزد. ولی من هنوز هم قویا دوتا اعتقاد دارم: یک، خیلی چیزها را می‌شود به خوبی در سه چهار جمله خلاصه کرد و نوشت. دو، همه‌چیز را نمی‌توان در سه چهار جمله خلاصه کرد و نوشت.

طولانی شد؟ بابا خوب تولدم است، یکم وقت اضافی بهم بدهید دیگر! پارسال هم همین‌قدر طولانی بود! یادش بخیر شب جشن پرشین‌بلاگ بود و چقدر خوش گذشت. فکر می‌کردم امشب هم همین‌طور می‌شود که نشد. به جشن یلدای پرشین بلاگ امسال مجوز ندادند. چی؟ ترسیدند؟ از چی؟ نه بابا. ترسو نیستند که. ترسو خائن است و خائن دروغگوست، آن‌ها دروغگو هستند؟!

داشتم می‌گفتم... بعدش هم این‌که من فکر نکنم این اوضاع هم خیلی پایدار بماند. برای من یکی که گودر واقعا جواب نمی‌دهد! همین الان ششصد هفتصدتا آنرید دارم! از وقتی کاشان رفتن‌هایم شروع شد از دستم در رفت. تازه من فقط چهار نفر را فالو می‌کنم! من واقعا نمی‌فهمم بقیه چی‌جوری این حجم عظیم را هندل می‌کنند و از کجای زندگی‌شان برایش می‌زنند. معلوم است این‌طوری خواندن آخر و عاقبتش چه می‌شود. من که ترجیح می‌دهم به جای تند و تند خواندن و صفر کردن آنرید غریبه‌ها، صبر کنم تا دوستان نزدیک‌تر خودم به روز کنند که تازه در آن صورت هم وبلاگشان را با هیجان باز کنم و مطالبشان را به همراه کامنت‌ها همان‌جا و با آداب و رسوم خاصی بخوانم تا توی ریدر و برای‌شان نظر هم بگذارم.

و اما دلیل آخر که شاید ندانید، محیطی است که من در این سال‌ها تویش بوده‌ام. توی دانشگاهی که جو رفتن آن‌قدر سنگین است که اگر نخواهی همراه بشوی واقعا به خودت فشار می‌‌آید و خودت اذیت می‌شوی. هر چیز جدی‌ای حتی اگر کمی دورتر از درس هم باشد عجیب است چه برسد به کاری مثل وبلاگ‌نویسی. وقتی وبلاگ‌نویسی را شروع کردم خیلی از هم‌دوره‌ای‌هایم وبلاگ داشتند اما حالا تقریبا هیچ‌کدام‌شان نمی‌نویسند. مثل دوستان خیلی نزدیک خودم که این‌جا را می‌خوانند، و ماشاالله آن‌قدر ماخوذ به حیا هستند که هیچ اثری از نظرات‌شان نمی‌توانی این‌جا ببینی. اما عوضش هر اتفاقی که بیفتد نوشتن در این‌جا آرامم خواهد کرد، چون می‌دانم که دارم کاری را می‌کنم که برای خود من است.

در مجموع اوضاع بد نیست! یارباماست یک وبلاگ متوسط است که امیدوارم از متوسطی درآید اما دستم آمده که کاملا محتمل است که این اتفاق هرگز نیفتد و اشکالی هم ندارد! همین که خواننده‌هایی داری که می‌توانی وبلاگ تک‌تک‌شان را دنبال کنی، بشناسی و بدانی در چه حالی‌اند کافیست! آن‌هم خواننده‌هایی که به این هوشمندی در قراری گفته نشده انواع مختلف پست‌های وبلاگ را بین خودشان تقسیم کرده‌اند و هر کدام برای یکی کامنت می‌گذارد! این‌طوری ثابت می‌شود که طبق اصل لانه کبوتری هر کدام‌شان را سه ماه یک‌بار می‌توانی ببینی! چقدر حرف زدم من! قول می‌دهم پست‌های بعدی جبران کنم! خوش باشید!



یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

دسته

آقای من.ت.ظری درگذشت. یادتان باشد که ایشان بیست سال پیش وقتی کم‌تر کسی هم حاضر شد کنارش بایستد به کشتارهای بی‌حساب حکومت اعتراض کرد و مغضوب شخص اول مملکت شده بود. یک راه دیگر هم این بود که دوسال دیگر هم دندان روی جگر بگذارد و رهبر شود. پس یادتان بیفتد و فاتحه‌ای بفرستید. یک بنده خدایی توی وبلاگش نوشته بود م.یرحس.ین آخرین پناهش را هم از دست داد، باشد که بعضی‌ها عبرت بگیرند و این حرف‌ها. می‌خواستم بگویم این بنده خدای هشتاد و هفت ساله که دیگر چیزی از دنیا نمی‌خواست که. وقت رفتنش بود که رفت. عبرت را باید از آن‌هایی گرفت که به خاطر مقام دنیا هم از دکترا به فوق دیپلم تنزل پیدا کردند و هم آن‌طوری از دنیا رفتند. نامه جدید کر.وبی عالیست. حتما حتما بخوانیدش. آدم همین می‌آید یک ذره از این دو نفر ناامید شود با نامه‌ها و بیانیه‌های‌شان نمی‌گذارند که. نگین دیروز توی استتوسش این جمله را از صحیفه نور گذاشته بود: "من این را اعلام می کنم اگر کسی به من فحش بدهد، عکس مرا پاره کند، احدی حق ندارد که به او تعرض کند." ظاهرا جلد یازدهم صفحه 177 است. یک دسته از بروبچ طرشت آمده این‌جا طبل می‌کوبد و سنج می‌زند. چهارستون ساختمان دارد می‌لرزد. صدایش این‌قدر بلند است می‌ترسیم در حمام را باز کنیم ببینیم آن تو هستند. فکر کنم توی یک کوچه بن‌بستی همین دور خوابگاه گیر افتاده‌اند و کم‌کمش تا عاشورای سال بعد آن‌جا ماندنی‌اند.

چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸

اول دومی

حتما شنیده‌اید که در مورد راننده کامیون‌ها می‌گویند که توی هر شهر یک زن دارند. حالا توی هر شهر هم که نباشد، توی آن یک شهری که بیشتر بار می‌برند حتما یک سر و همسری دارند بالاخره. خلاصه ما هم انگار کم‌کم باید به فکر یک زن دوم برای خودمان توی کاشان باشیم بس که توی این مدت رفتیم آن‌جا و آمدیم! آخر یک‌سوم یک ماه اخیر را درگیر ماموریت توی کاشان بودیم و انگار تمامی هم ندارد! البته بدیهیست که هنوز زن اولی در کار نیست، چون بالاخره زن اول موضوع خیلی حساس‌تری است و دقت نظر بیشتری را طلب می‌کند!

برگشتن‌ها رفتیم از قمصر گلاب بگیریم. مغازه یک طرف خیابانی بود که آن طرفش دشت بود. فکر کنم آخر شهر می‌شد آن‌جا. یک‌چیزی توی مایه‌های کمربندی شهر بود لابد. اول خانم چادری صاحب مغازه آمد و بعد خودش. پیراهن ساده و شلوار پارچه‌ای پوشیده بود. میانسال و درشت هیکل بود. موهایش داشت از وسط خالی می‌شد اما محاسنش حسابی پر بود و ته‌لهجه مخفی شبه‌اصفهانی داشت. مذهبی‌ می‌زد ولی از آن‌ها که دلت می‌خواهد ازش بپرسی و کشف کنی که حتی این‌هم به رییس‌جمهور رای نداده است. به هر حال در مورد رایش اگر مطمئن نبودی، در مورد سادگی‌اش چرا. با دیدن آن‌جا و آن شهر کوچک که پیاده‌رو اش به جای جوان‌ها از پیرمردها پر بود، و آن آرامش و سکوت، دوباره همان حالی شدم که دیدن سادگی دچارم می‌کند. تعجب و کنجکاوی‌ای که از دیدن قرار گرفتن‌ آدم‌ها بهم دست می‌دهد و  می‌پرسم نکند همه‌چیز در همین نشستن و به سادگی آرام گرفتنی باشد که از دستش داده‌ایم و معلوم نیست کی به دستش بیاوریم. اما مثل همیشه این حس خیلی هم طولانی نمی‌شود. دیگر طولانی‌تر از آن نمی‌شود که برسم به تهران و توی ترافیک شمشیری و سعیدی یک نفس عمیقی از دود و دم بکشم و یادم بیاید که هر اتفاقی هم که بیفتد، من خودم را به خاطر شیوه زندگیم سرزنش نمی‌کنم و تا آخرین لحظه پشتم هستم! هر کس هر طور که می‌خواهد زندگی کند، من یک آدم بی‌قرارم، من آزادم!

شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸

قهر قهر تا روز قیامت

ببینم کسی می‌داند این جمله را که می‌گفتیم، بعدش دقیقا قرار بود روز قیامت چه اتفاقی برای دوستی‌مان بیفتد؟!

جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸

داستان کوتاهی که با دخل و تصرف ارشاد منتشر شد!

خیلی خیلی به ندرت از این کارها می کنم که مثلا مثل الان متن یک ای میل دریافتی را یکجا بگذارم توی وبلاگم، اما این متن که حتما کار آدم خوش ذوقی است این قدر خنداندم که حیفم آمد اگر بتواند لبخندی به لب حتی یک نفر هم بیاورد این جا نگذارمش:

"این داستان کوتاه در وزارت ارشاد اجازه چاپ نگرفت تا اینکه نویسنده ملزم شد هرکجا واژه ی سبز به کار رفته به رنگ دیگری تغییر دهد!

از زرده میدان تا زردوار شاگرد راننده اتوبوس مرتب داد میزد: زردوار، زردوار … بدو حرکت کردیم … زردوار جا نمونی. زردعلی نفس زنان خودش را به اتوبوس رساند، نوجوانی زرده رو که هنوز پشت لبش زرد نشده بود، یک کیسه گوجه زرد را به زور با خود حمل میکرد، بعد از اینکه کیسه ی گوجه زرد را در صندوق بغل اتوبوس گذاشت نفسی کشید و سوار شد. حق داشت نفس نفس بزند، طفلکی از زرده میدان تا ترمینال با آن بار سنگین گوجه زرد پیاده آمده بود. زردعلی چند ماهی میشد که از زردوار آمده بود تهران برای کار، او در یک مغازه ی زردی فروشی شاگرد شده بود، تمام روز با میوه جات و زردیجات سر و کار داشت و گاهی به سفارش مشتری زردی هم پاک میکرد، آخر وقت ها هم فلفل زردهای درشت را به سفارش کبابی محل جدا میکرد. حالا در موسم زرد بهار با اشتیاق فراوان قصد برگشت به روستای سرزردشان را داشت. دلش برای خوردن زردی پلو کنار خانواده پر میزد، فکر می کرد امسال حتما خواهرش دوباره برای باز شدن بختش تمام وقت زرده گره زده است، در این بهار کاملا زرد با آن زرده زاران بکر و دست نخورده، دویدن روی تپه های سرزرد، غلطیدن روی زرده ها دیوانه اش کرده بود. هنوز شاگرد راننده فریاد میکرد: زردوار بدو که حرکت کردیم زردوار بدو. راننده اتوبوس داشت برای همکارش تعریف میکرد که چطور مامور راهنمایی رانندگی بر سر عبور از چراغ زرد که زرد نبود بلکه زرد بود او را متوقف و طلب رشوه کرده بود. زردعلی بیقرار حرکت کردن اتوبوس بود، از سر بی حوصلگی تزئینات جلوی اتوبوس را از نظر میگذرانید، خرمهره های آویزان از آینه – دسته گلها و زرده های روی داشبورد پرچم زرد و سفید و قرمز ایران – شعری که قاب شده به ستون وسط چسبیده بود (من چه زردم امروز) وکنار زردعلی سیدی با شال و کلاه زرد نشسته بود، بیتابی او را که دید با لهجه ی زردواری گفت: چیه فرزندم؟ دلت شاد و سرت زرد باد، چرا اینقدر نگرانی؟ زردعلی با ناراحتی جواب داد: اینجوری که معلومه نصف شب میرسیم زردوار، سید کلاه زردش را روی سر جابجا کرد و ادامه داد: بالاخره می رسیم حالا یک کم دیر بشه چه اشکالی داره ؟ بعد یک مشت چاغاله ی زرد ریخت تو مشت زردعلی و گفت: برگ زردیست تحفه ی درویش."

پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

یاد بگیر

سلام. خوبی؟ چطوری؟ چه خبرا؟ آقا چی کار می کنی؟ راضی هستی از اوضاعت؟ کارت درسته؟ بدک نیست؟ هیچی کار خاصی نداشتم. فقط اومدم بگم لیونل مسی متولد بیست و چهارم ژوئن 1987ه.

سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸

ابراز هم‌دردی به سبک مهندسی

اصلا این قدر هم این مهندس‌ها با احساسات هستند که. برای نمونه به دیالوگ زیر که در شرکت ما اتفاق افتاده است توجه کنید و ببینید مهندس جوان چه‌طور عمیقا از شنیدن خبر بد تحت تاثیر قرار می‌گیرد:

- راستی فهمیدی آقای ف پسردار شده؟!

- آره ولی شنیدم انگار بچه‌ش تو مراقبت‌های ویژس. هنوز در نیومده؟!

- نه متاسفانه.

- ای بابا. مشکلش چیه؟!

- می‌گن "زردی" گرفته.

- آخی. پس حتما از کارت گرافیکیشه. شایدم کابل RGBش مشکل داشته باشه یا از پشت مونیتور شل شده باشه.

دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

شانزده

"جامعه به دلایل بسیار گرایش‌های در حال تکوین در بطن خویش را پیش چشم کسانی که تنها به ظاهر آن می‌نگرند نمایان نمی‌کند. دگرگونی‌های بزرگ معمولا متهمند که یک‌باره روی می‌دهند و از بازیگران سیاسی فرصت هماهنگ شدن با خود را دریغ می‌کنند. البته در حقیقت هیچ تحولی دفعتا تحقق نیافته است؛ تنها بروز و ظهور تغییرهاست که شکلی دفعی دارد. در چنین شرایط گواهانی که از اعماق ناپیدای جامعه خبر می‌دهند به راستی ارزشمندند... و این تصور که کسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به رغم گرایش‌های مردم بر آنان حکومت کند بیشتر از یک توهم نیست. حتی زمانی که یک دولت موفق می‌شود با تکیه بر نیروی سرکوب موجودیتش را حفظ ‌کند فی‌الواقع از انطباق خود با آمادگی جامعه برای تمکین در برابر زور ارتزاق کرده است، گرچه این تمکین هم تا ابد نمی‌پاید... این همان رشدی است که انقلاب ما به امید آن بنا نهاده شد. چندی گذشت و از آن غافل شدیم، ولی پروردگارمان غافل نشد. بذری را که سی سال پیش از این با هزار امید در خاک خود کاشته بودیم پرورش داد تا اینک که جوانه‌هایش را پیش‌رویمان قرار داده است... [مردم] خواسته‌هایشان را با چنان حوصله‌ای زندگی می‌کنند که گویی می‌توانند صد سال آنها را زندگی کنند؛ حوصله‌ای که مخالفانشان را خسته کرده است، حوصله‌ای که از رشد حکایت می‌کند... در سند چشم‌انداز بیست ‌ساله آمده است که ایران باید در سال ۱۴۰۴ قدرت اول منطقه باشد. آیا قرار است در آن سال ما به منطقه و جهان راست بگوییم که قدرت بزرگی هستیم یا دروغ بگوییم؟.. برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟.."

این‌ها بخش‌هایی از بیانیه شانزدهم است. حیفم آمد حداقل همین قدرش را نگذارم. انگار کسی کلماتی چیده باشد برای بیان حس‌هایی که در ذهنت مرور می‌کنی و تجسم تصویر التیام‌بخشی که از آینده‌ای آزاد آرزو داری. بچه‌های دانشگاه ما هم که ماشاالله کم نگذاشته‌اند کلا. امروز هم روسفید شدند. البته آدم‌های خودشان هم پخش بوده‌اند توی دانشگاه‌های مختلف. می‌شد فهمید که چه وقت و سرمایه‌ای برای تجهیزشان صرف شده است، وگرنه چرا باید دانشجویان ارزشی در دانشگاه‌های مختلف همه پرچم‌های کاملا یکسان و آن‌هم به تعداد فراوان همراه داشته باشند؟! سخت است باور این‌که آن کلمات روشن و این اعتراضات خودجوش، تاثیری در سست کردن مقاومت آن کسانی نداشته باشد که هنوز، دریچه‌های قلبشان را کاملا به روی واقعیت نبسته‌اند.


پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸

شب امتحان!

آروم آروم، سپیده سر زد، قاصدک از راه، رسید و در زد... رسید و در زد... ای بابا بعدش چی بود خدایا؟! دیدی چی شد؟ فردا کنسرت دارم هنوز هیچی نخوندم!  :)

شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸

تهران‌گردی

دیروز هفده نفر دختر و پسر با هم رفتیم حمام. گرمابه قدیمی‌ای حوالی خیابان مولوی تهران که حالا از میراث فرهنگی تحویل یک فرش‌فروشی شده به شرط تغییر ندادن طراحی داخلی قدیمی ساختمان. بازدید از این گرمابه قدیمی یکی از بخش‌های برنامه تهران‌گردی‌مان بود. قبل از ظهر رفتیم کاخ گلستان. دوباره دیدنش بعد این مدت کوتاه هم هنوز برایم جالب بود، علی‌الخصوص که این بار تالار آینه هم باز بود. ناهار را توی یکی از رستوران‌های بازار خوردیم که هر دو طبقه‌اش پر آدم بود. برنامه بعدازظهر تبدیل به کوچه‌گردی شد حوالی بازار و مولوی. بعد از این‌که توی حمام یک دوش نشد بگیریم رفتیم سمت بازار و امامزاده سیداسماعیل، یا به قول خودشان سدسمال! کم‌کم انگار داشتیم وارد یک شهر دیگر می‌شدیم. توی همان زمان کم دو نفر آمدند و هر کدام یک چیزی نشان داد و ادعا کرد که عتیقه و زیرخاکی است! جالب‌ترین صحنه مردمی بودند که در بازار وقتی از مقابل امامزاده رد می‌شدند سلام می‌کردند و راهشان را ادامه می‌دادند! بالای تهران را دیده بودم و حالا، پایینش را هم می‌دیدم! این که تغییرات ملایم آدم‌ها از شمال به جنوب این ابرشهر دست آخر چنین طیف گسترده‌ای را به وجود می‌آورد واقعا شگفت‌انگیز است. فرید می‌گفت اگر چشم‌های مرا می‌بستند و این‌جا رها می‌کردند حداکثر می‌توانستم بگویم این‌جا ایران است و این که کدام شهرش است هیچ ایده‌ای نداشتم. خوب است آدم این‌ها را ببیند و بهفمد شهرش همان چهارنفر دوروبرش و آن ده‌تا وبلاگ‌نویسی که می‌شناسد نیست. مقصد بعدی کلیسای تادئوس و نمی‌دانم چی‌چیوس بود. خادم پیر کلیسا از دیدن این جمعیت به هیجان آمده بود و می‌گفت موقع رفتن یک انجیل بهتان می‌دهم که آخرش پیچاند! نفهمیدم این‌چه مدل مسیحی‌ای بود که پاک اسلامیزه شده بود. می‌گفت من دست آقا را بوسیده‌ام! اذان را هم که خواندند یک‌دفعه دچار حالتی شد و رو به آسمان نگاه کرد و بر خودش صلیب کشید! یک چفیه کم داشت فقط رسما. ولی این‌قدر دلمان سوخت وقتی از ما خواست برای مراسم‌ها بیاییم چون این محله ارمنی نشین نیست و سرشان بدجور خلوت است! بعدش رفتیم برای دیدن کاروانسرای خانات. درش از این مدل‌ در قلعه‌ها بود که توی فیلم‌های تاریخی پانصد نفر با یک چوب گنده بهش حمله می‌کنند! کاروانسرا واقعا دیدنی بود. کسانی که بعد از بسته شدن دروازه تهران (دروازه ری) به شهر می‌رسیدند باید شب را آن‌جا اتراق می‌کردند. بارها و چهارپاهایشان را در باراندازهای وسیع نگه‌ می‌داشتند و خودشان به حجره‌ها می‌رفتند که ما از هر دو دیدن کردیم. آخرین مقصد ما هم بقعه زیبایی بود که سر آرامگاه خانوادگی دوتا از امام جمعه‌های تهران در زمان قاجار ساخته بودند و به بقعه سر قبر آقا شهرت دارد! البته ظاهرا این پدر و پسر حسابی با دربار قاجار داشته‌اند و در برابر مشروطه موضع می‌گرفته‌اند!

نزدیک شش فارغ شدیم! خوش گذشت، جای شما خالی! این‌‌ هم لینک گالری عکس کاخ گلستان و عکسی از بقعه. فقط از کاروانسرا عکس درست و حسابی توی اینترنت پیدا نکردم و مجبور شدم روی پای خودم بایستم:





پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸

مدافعان آسمان!

١. ببخشید پست طولانی شد یک‌کم. بگذارید به حساب این‌که دارم کوپن این یک هفته را که نبودم یک‌جا مصرف می‌کنم! وقت کافی خواهید داشت، تیکه‌تیکه بخوانیدش خوب!

٢. از یک‌شنبه تا چهارشنبه کاشان بودیم. یعنی در واقع کاشان و حومه... برای بار nام در زندگی‌ام درک کردم که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی و این‌ها یعنی چه. این که بتوانی چندروز با کسانی که پیش از این حداکثر هم‌کارانت یا هم‌درس‌هایت یا اصلا شاید غریبه بوده‌اند زندگی کنی و تمرین کنی که چطور با اخلاق‌های مختلف کنار بیایی، اندوخته ارزشمندی است.

٣. شب‌های برره را اگر یادتان باشد یکی از خنده‌دارترین قسمت‌هایش ‌تعلیمات نظامی اهالی روستا بود که در نهایت در مانور‌مانندی به دشمن فرضی فروخته‌ می‌شدند و شکست می‌خوردند. کلا این شکست از دشمن فرضی شوخی مصطلحی است. ولی شاید جالب باشد بدانید که در نبرد با دشمن فرضی، بعضی‌ها واقعا شکست می‌خورند. به قول خودشان گفتنی، مانوری که کشته ندهد که اصلا مانور نیست. ما در آن مدت که آن‌جا بودیم، خودمان طبقی که برای سرباز ناکامی که در جریان مانور کشته شده بود گذاشته بودند را دیدیم. حالا کلا چند نفر باشند خدا می‌داند.

۴. ولی این موضوع اصلا موضوع نگران‌کننده‌ای نیست. قولی هست که می‌گوید در سیستم‌های نظامی، کم‌ارزش‌ترین بخش نیروی انسانی است. چرا که هر کدام از آن موشک‌ها که در یک مانور تمرینی شلیک می‌شود، خودش به تنهایی برابر حقوق سالیان سال من و امثال من است.  

۵. رقابت با کیفیت رابطه تنگاتنگی دارد. نبود رقابت یعنی نزول کیفیت. یعنی پدیده‌های عجیب و غریبی مثل پیکان، مثل پراید. کاشان تقریبا یک هتل دارد. هتل امیرکبیر که سه‌ستاره است و به‌ناچار مقصد همه مسافرها و تورها و ماموریت‌های آن اطراف. به‌خصوص که راه افتادن ماجراهای هسته‌ای و سیستم‌های حفاطتی پشت‌بندشٰ، آن حوالی را پاتوق نیروهای نظامی کرده‌است. هسته‌ای برای هیچ‌کسی نداشته برای این‌ها داشته ظاهرا. حالا به خاطر همین شلوغی هم هست لابد که اتاق‌ها و آب گرم نیست، تخت‌ها راحت نیست و برخورد کارکنان خوب نیست. یک‌بار یکی از بچه‌های ما ماهی سفارش داده بود. پیشخدمت از آن دور داد می‌زد ماهی برای کیه؟! تا بالاخره دوست ما بعد از این‌که به سختی بر بهتش غلبه کرد گفت من! و پیشخدمت آمد طرف‌مان در حالی‌که بلندبلند غرغر می‌کرد که نیم‌ساعت است دارم داد می‌زنم یک‌کلمه صدایشان در نمی‌آید!

۶. یک اکیپ بزرگ توریستی از اروپا - به گمانم انگلیس چون انگلیسی‌شان خیلی روان یا به قول خودشان نیتیو بود! - و چهار پنج توریست کره‌ای هم‌زمان مهمان هتل بودند! راستش تا الان توریست خارجی زیر شصت و پنج سال در ایران ندیده‌ام! شما دیده‌اید؟! یعنی فکر کنم این‌ها توی بقیه عمرشان همه‌جا را رفته‌اند و روی نقشه علامت زده‌اند تا این‌که می‌بینند تنها جایی که علامت نخورده کشوری به اسم ایران است! راستی هم ایران چه جاذبه‌ای مثلا برای یک زوج توریست جوان دارد که جای دیگری ندارد؟! ولی با این سن و سال‌شان، باید می‌دیدی وقتی برای یکی‌شان جشن تولد لابد هفتادسالگی راه انداخته‌ بودند چه هرهر و کرکری می‌کردند! آن‌وقت همان‌جا زوج‌های جوان ایرانی بودند که به زحمت با هم حرف می‌زدند. چه بگویم والا، شاید این حرف‌های من مصداق مرغ همسایه غاز است باشد، نمی‌دانم...

٧. وقتی مرتضی زنگ زد که بگوید برای اپلای باید همین‌روزها دنبال کارنامه انگلیسی و توصیه‌نامه‌های استادها بود و اصلا معلوم هست من الان کجا هستم، من دقیقا در یک پایگاه نظامی دورافتاده در چندین کیلومتری بعد از یکی از روستاهای کاشان با سه چهار سرباز بودم که تا چشم کار می‌کرد جز دشت چیزی دیده نمی‌شد و می‌شد لذت بی‌خیالی دنیا را حس کرد!

٨. مهم‌ترین درس این سفر برای من این بود که منوی رستوران مثل برگه امتحان می‌ماند! همیشه باید دقت کنی شاید آن‌طرفش هم چیزی باشد و تو از دست بدهی! برای اختتامیه رفتیم کافی شاپ مارال (مجتمع بزرگ بین راهی). از منویی که روی آن نوشته شده بود نوشیدنی‌های گرم، چون اصولا خیلی قهوه‌ای! نیستم من هم چای و کیک سفارش دادم. آخرین نفری که از جمعمان رسید، تنها کسی بود که این منو را ورق زد و دید که صفحه‌های دیگری هم دارد و من هم در آخرین لحظه سفارشم را به بستنی پنج اسکوپ میوه‌ای با همان قیمت چای تغییر دادم و شانس بزرگی آوردم، چون چای چهارنفر دیگر یک قوری با یک تی‌بگ بود و تازه کیکشان هم تمام شده بود! تی‌بگ خوش شانسی که به تنهایی داشت اندازه چندین بسته از هم‌نوعانش می‌ارزید و با چندین هزار درصد سود فروخته می‌شد! آن‌وقت ما حالا هی بنشینیم درس بخوانیم!

٩. این روزها دارم سریالی را می‌بینم که زندگی در شهر بزرگ نیویورک را به تصویر می‌کشد. تصویر عجیب و غریبی که هر چند شاید اغراق شده اما انگار مربوط به زندگی در یک انتهای این دنیاست. درست همین موقع رفتم به کاشان، که شهری به شدت مذهبی است. خوب است آدم هر از گاهی این جاها را ببیند که با دیدن خودش و اطرافیانش زیادی هم دچار توهم نشود. به هرحال، این شهر کوچک مذهبی هم یک‌طورهایی اگر نه خود آن یکی انتهای دنیا، جایی همان حوالیست. گیج‌کننده است. اگر تحت تاثیر زندگی‌های متضاد - مثلا خانواده‌های پدری و مادری - قرار گرفته باشید بهتر می‌فهمید چه می‌گویم. این‌طور وقت‌ها فقط فکر می‌کنم که باید خدای جالبی باشد که خودش یک‌نفره، برای این تنوع دیوانه‌کننده مخلوقاتش خدایی می‌کند و قرار است بر اساس قوانین یکتایی، از همه‌شان حساب بکشد...

١٠. این هفته دوباره عازمم. دعا کنید طاقت بیاورم و به خوبی هم تمام شود ماجرا!