خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸

یک خبر بد!

یک خبر بد برای‌تان دارم. متاسفانه باید به اطلاعتان برسانم که کلمه "عادل" اصلا در قرآن به کار نرفته است و کلمه "عدل" نیز بیست و چهار بار استفاده شده که در هیچ‌کدام از این موارد برای خود خداوند به کار نرفته‌است. خوب حالا برگردیم و بدون شکوه و ناله، زندگی‌مان را ادامه بدهیم!

چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸

یه نفر حرکت!

امشب سر شب خاطرتان باشد یک باران نازی می‌بارید، البته هنوز هم دارد می‌بارد. حدود ساعت هشت بود که داشتم برمی‌گشتم. آزادی را که می‌روی بالا درست پای پل عابر ترمینال، خروجی طرشت است. جای فوق‌العاده بدمسیری است. جایی که جمعه شب‌های بسیاری بوده که از خانه برگشته‌ام تهران، از پل عابر ترمینال گذشته‌ام و به انتظار نشسته‌ام تا یکی دلش برای این دانشجوی آب‌کشیده یا سرمازده بسوزد و برساندش خوابگاه... همین تصویرها توی ذهنم شکل گرفت تا بالاخره بعد صد متر دنده عقب گرفتم و نتوانستم بیشتر خودم را گول بزنم که این معقول پسر را ندیدم که اصلا صدایم هم نکرد چون لابد ماشین‌های با شیشه پایین هم برایش نمی‌ایستاده‌اند چه برسد به من که با شیشه‌های بالا و سرعت زیاد از جلویش رد شده‌ام. فکر کردم مال دانشگاه خودمان است ولی گفت کاش که بودم. این‌طوری مجبور نبودم هر هفته این همه راه را بروم و بیایم. تهرانی بود و شمال قبول شده بود. می‌گفت تازه فقط دو ترم خوابگاه می‌دهند و بعدش باید به فکر جا باشی. داشت می‌خواند که دوباره کنکور بدهد. گفت به خاطر کارش مجبور است هر هفته برگردد تهران. گفت کارش روی مغازه پدرش است. آخرش هم یک پانصدی درآورد که خورد نداشتم. (آقا پول خورد آماده بده خورد ندارم اول شبی! نداری همون اول مسیر بگو! اگه این یه دونه حرفو ما تونستیم به مسافرا یاد بدیم!) گفت پس برات میندازم صندوق صدقات، چقدر می‌شه کرایت؟! گفتم نمی‌دونم خوب! خوب شد این‌طوری. به خودم باشد که یاد صدقه و این‌ها نمی‌افتم. فقط یادم رفت بگویم توی این صندوق‌ها که با پولش برای دختران ونزوئلا و مجمع‌الجزایر قمر جهیزیه می‌خرند نیندازد!

زندگی شلوغ و پردغدغه‌ای داریم همه ما. ناخودآگاه همه فکر و ذکرمان می‌شود  دایره‌ای به مرکز خود و شعاع محدود. بعضی وقت‌ها هر چه تلاش می‌کنی به آن‌چیزی که می‌خواهی نمی‌رسی. بعضی وقت‌ها از این هم بدتر، اصلا نمی‌دانی چه می خواهی. این‌طور وقت‌ها لااقل یکی را گیر بیاور و یک کاری برایش انجام بده که می‌دانی و می‌خواهد. حس خوبی دارد. امتحان کن.

دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

حکایت

عرق سرد مرگ بر پیشانی حکیم بزرگ نشسته بود. دوستان و هم‌درسان قدیمی، شاگردان، همسران و فرزندانش بر بالین وی گرد آمده بودند و نگران، شاهد احتضار حکیم بزرگ بودند. حکیم زیر لب با خود زمزمه‌های نامفهومی می‌کرد تا این‌که به یک‌باره، به دوست قدیمی‌اش که از مکتبخانه هم‌درس بودند اشاره کرد و او را به جلو خواند. همه فکر کردند که حکیم می‌خواهد وصیت کند، اما دوست حکیم حدس زد که می‌خواهد همان مسئله قدیمی را بپرسد که هنوز جوابش را نیافته بودند. حدسش درست بود. حکیم در حالی‌که با تلاش فراوان سر خود را از بستر جدا کرده بود، با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد، به سمت دوستش که تا کمر خم شده بود که بهتر بشنود نجوا کرد: بالاخره نگفتی این انتگرال دوگانه اف ایکس د ایکس با اون ضابطه سینوسیه روی سطح دایره واحد چی می‌شه؟! همه حیرت کردند. دوست حکیم گفت: یا حکیم، حتی در آستانه مرگ نیز دست از دانستن جواب این سوال بر نمی‌داری؟! حکیم، تو گویی که بر سر غیرت آمده باشد، با تحکم صدایی که از احوالاتش بسیار بعید بود گفت: جواب این مساله را بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟! دوستش گفت: ندانی و بمیری. حکیم نفس راحتی کشید و پاسخ داد: خیلی ممنون. سپس به آرامی در بستر دراز کشید، دستانش را روی سینه قفل کرد و با نفس عمیقی جان به جان آفرین تسلیم نمود.



یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸

نقد جوانی

بدان و آگاه باش که یکی از آن لحظاتی که خواهی شکست، آن وقتی است که برای اولین بار، هاج و واج و با دهان وامانده، از پدر یا مادرت جمله‌ای بشنوی به کلی نامربوط، به زمان و مکان حال، و در واکنشی ناخودآگاه همه گذشته مشترکی که با او داشته‌ای مثل یک فیلم تند جلوی چشمانت بیاید، شاید به جبران این‌که دیگر به زودی، از خاطر او خواهد رفت...


شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸

کابوس اتوبان

زانتیای سفیدرنگ مجهول‌الهویه‌ای است که از پشت با سرعت صد و چهل تا بهش رسیده‌ای و دارد با سرعت صد و پانزده‌تا می‌رود. نه راه پیش برایت می‌گذارد نه راه پس و تا آخر مسیر را برایت زهرمار می‌کند. از زانتیای سفید متنفرم!

جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸

فید را پاک نکنیم

جان تو راه ندارد. از صبح دارم با این قضیه سر و کله می‌زنم نمی‌شود. سر پست قبلی دو نفر فید وبلاگ من را پاک کردند. آخر عزیز دل من، دوست گرامی، فید را برای چی پاک می‌کنی؟!  آخر دوستان فید پاک‌کن من، این که دارید می‌خوانید وبلاگ آنی دالتون که نیست که. دو نفر هم توی فید ریدرهایش قشنگ به چشم می‌آید. خوب از پست خوشت نیامد، بگو. کامنت بگذار. زرتی فید را پاک نکن که. بیا با هم گفتمان کنیم. اصلا یک‌وقتی دیدی من یک توضیحی دادم دیدی منظور آن پست اصلا آنی نبود که تو فکر کردی. اصلا حالا از این پست هم خوشت نیامد و حس کردی به اعتقاداتت توهین شد، خوب تو ببخش. یک پست بود دیگر. همش که این‌طوری نمی‌شود. بالاخره یک چیزهایی می‌نوشتم و خوشت می‌آمده که فید مرا اضافه کردی دیگر. حالا به خاطر یک پست فرتی پاکش می‌کنی؟ حیف که دیگر این‌ها را نمی‌خوانی.

دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸

بیا و ببین

الان را دیگر نمی‌دانم، شاید سرگرمی‌های تازه‌تری داشته باشی. چیزهای پیچیده‌ای که به عقل ما نمی‌رسد. مثل بچگی‌های ما که ماشین کنترلی می‌آمد و توپ بادی‌ای که همبازی قدیم‌مان بود زبان‌بسته پرت می‌شد طرفی به امید بعید گوشه‌چشمی دوباره در روزی دور. فقط خواستم بگویم تو هم یک زمانی اسباب‌بازی خیلی محبوبی داشتی. بگرد دنبالش، پشت آن کمد، زیر این تخت، شاید دوباره پیدایش کنی توپ قدیمی‌ات را. همان که برایش زمان و مکان و کلی قانون‌های دیگر وضع کردی. آخر باید بگویم روی یک نقطه خیلی کوچولو از آن توپ بزرگ قدیمی که همین‌طور دارد باد می‌شود و باد می‌شود، یک اتفاقات عجیبی افتاده است... باید بگویم که ما آنجا هستیم، داریم زیاد و زیادتر می‌شویم، داریم عاشق می‌شویم، یادبود و خاطره می‌سازیم، مکان‌ها و زمان‌هایت را به یادها نسبت می‌دهیم، داریم دروغ می‌گوییم، همدیگر را فریب و بازی می‌دهیم، دلتنگ می‌شویم، دل‌سنگ می‌شویم، همدیگر را می‌بوسیم، می‌زنیم، می‌کشیم، و از همه عجیب‌تر این که تو را می‌پرستیم... خلاصه خودت هم تعجب می‌کنی اگر ببینی که این‌جا برای خودش دنیایی شده است که؛ بیا و ببین.


پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸

اسطوره صداقت (یا: مردی که خوشحال نشد)

خواننده مجلس، خوشحال و خندان صدای موزیک پس‌زمینه را کم می‌کند تا شیرین‌کاری جدیدش را رو کند. از پدر عروس و پدر داماد دعوت می‌کند بیایند وسط. میکروفن را می‌دهد دست پدر عروس و می‌پرسد:

- خودتونو معرفی کنید!

- من فلانی هستم.

- آقای فلانی، روز عروسی خودتون یادتونه؟!

- نه.

مطرب خوشحال، حسابی جا می‌خورد. خودش را جمع می‌کند و سوال دوم را که حالا دیگر با توجه به جواب قبلی خیلی هم معنایی ندارد می‌پرسد:

- شب عروسی خودتون خوشحال‌تر بودین یا امشب که دختر دسته گلتون رو عروس کردین؟!

- هیچ‌کدوم.

چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

قلب فسرده ایران زمین

نمی‌دانم این چه علاقه عجیبی است که من به کوه دماوند دارم. حتی نمی‌دانم این که زیبا و پرشکوه - و وقتی زیادی هیجان زده می‌شوم بی‌نظیر-  می‌خوانمش، به خاطر ندیدن جاهای دیگر دنیا است یا نه. فقط این‌قدر را مطمئنم که به خاطر شکل ظاهریش اگر بی‌نظیر نباشد کم‌نظیر هست. قله دماوند جزو قله‌های مخروطی محسوب می‌شود، یعنی قله‌هایی که درست شکل نقاشی بچه‌گی‌هایمان هستند، و البته ویژگی‌ دیگر آن‌ها تنهاییشان است، این‌که از قله‌های درهم پیچیده کناره گرفته‌اند و مغرور و دست‌نیافتنی، در کناری سربلند کرده‌اند.  دو قله بلند مخروطی معروف دیگر دنیا کلیمانجارو - بلندترین قله افریقا - و فوجی در ژاپن هستند و جالب این که این هر سه، آتشفشان‌های خاموشند.


امروز روز خاصی بود. روزهایی مثل امروز در یک سال، شاید به زحمت به تعداد انگشتان دودست برسد. یعنی روزهایی که من یک‌دفعه وسط کار بلند شوم و از پنجره بیرون را نشان بقیه بدهم که "نگا کن دماوند معلومه!" چون دماوند در هفتاد کیلومتری شمال شرق تهران قرار دارد و بنابراین برای این‌که دماوند را بشود توی تهران دید علاوه بر آفتابی و صاف بودن، هوای تهران باید خیلی خیلی تمیز هم باشد، شانسی که در روزهای عید به تو دست می‌دهد، یا روزی که دیشبش یک باران حسابی باریده است. آن‌وقت دماوند از پس ابرها و آلودگی‌ها پیدایش می‌شود. به خاطر همین فاصله زیاد دماوند کاملا متمایز از قله‌های دیگر به صورت شبحی وهم‌آلود و افسانه‌ای در دوردست دیده می‌شود. من این روزها را دوست دارم و به فال نیک می‌گیرمشان، حتی اگر...


این سکون و پایداری او، چه تضادی دارد با آن‌چه در این سال‌ها بر ساکنان دامنه‌هایش گذشته است. اگر حرف می‌زد چه‌ها که نمی‌گفت از آن‌چه دیده است. از نسل‌هایی که قیام می‌کنند اما باز روی خوشی را نمی‌بینند. حالا هم حتما دارد نگاهمان می‌کند، و می‌بیند که دوباره حال و هوای ما، حال و هوای آن روزهای پرهیاهوی تکرار شونده است که او بسیار دیده و تجربه کرده است. پس شاید پیرمرد دارد چایی را که روی گدازه‌های طبیعی دهانه‌اش دم کشیده و توی سرمای آن ارتفاع حسابی می‌چسبد ‌می‌نوشد، سرش را به آرامی تکان می‌دهد و لبخندش را بدرقه راهمان می‌کند، آخر می‌داند که اگر چه از همه ما پیرتر است، اما هنوز شانس بیشتری برای دیدن آن روز موعودی دارد که سرانجام، صلح دامن بکشاند بر این سرزمین اسطوره‌ای، از خزر و خراسان بیاید، از جبهه‌های شمالی و شرقی‌اش صعود کند، در کوهپایه‌های جنوبی و غربی آن پایین بیاید و تا خلیج فارس و ارس را بپوشاند...


سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸

محاسبات اتمی

شاید شنیده باشید که مهندسی یعنی تخمین. این جمله صرفنظر از اغراقی که در آن وجود دارد، اهمیت روش‌های محاسبات سریع، حدودی و تا حد قابل قبول دقیق را در رشته‌های مهندسی می‌رساند. حالا یکی ممکن است این‌قدر به این محاسبات پیچیده سرانگشتی عادت کرده باشد که یک همچین اتفاقی برایش بیفتد که می‌خوانید. گفتگوی زیر واقعی است و ساعت نه و نیم امروز صبح در شرکت ما بین یک کارشناس ارشد و یک دانشجوی دکترا و در برابر دیدگان حیران من اتفاق افتاده است:

- این که هاردش پره. می‌گه باید پونزده درصدشو خالی کنیم. هاردش چقده؟

- صد گیگ.

-پونزده درصدش می‌شه دوازده گیگ؟!

- (با کمی تفکر) همون حدودا می‌شه فک کنم.


جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸

مراسم خودگردان هیات محبان پرشین‌بلاگ

عارض شوم خدمتتان که دیروز تا نزدیکی‌های دیشب در این جشن پرشین‌بلاگ بودیم. یعنی جشن که چه عرض کنم... این دومین دوره انتخاب وبلاگ‌های برتر بانوان بود. یادم هست پارسال که خیلی دوست داشتم توی این جشن باشم، گفتم حیف که برای خانم‌هاست فقط! به خاطر همین عکس‌هایش که درآمد تازه دوزاریم افتاد که ااا، این آقایون این‌جا چی‌کار می‌کنند پس؟! این شد که امسال رفتیم برای جبران.

اولین باری که شنیدم که قرار است دومین دوره انتخاب وبلاگ‌های برتر بانوان برگزار شود خیلی تعجب کردم که خوب برگزیده‌ها که مثل همان پارسالی‌ها می‌شوند باز؟! اتفاقا خانم پولادزاده مدیر پرشین‌بلاگ هم قبل از اعلام نتایج گفت که ما خیلی تعجب کردیم که برگزیده‌ها همان پارسالی‌ها شدند! من از تعجب ایشان بیشتر تعجب کردم! یک کم بدیهی نبود این قضیه؟! خوب جای این کار می‌آمدند از وبلاگ‌نویسان برتر آقا تقدیر می‌کردند که تنوعی هم می‌شد.

مجری‌ها بهاره رهنما و سعید پورمحمودی (گوینده رادیو) بودند. پورمحمودی همان مجری برنامه شب یلدای سال قبل بود که البته نتوانست به آن خوبی اجرا کند. بهاره رهنما خیلی تیز به نظر می‌آمد. تیکه‌ها را خوب می‌گرفت و جواب‌های خوب و به‌جا می‌داد. فقط خیلی پرانرژی اجرا می‌کرد که اگر یک کم هم شعله‌اش را پایین می‌کشید اتفاق بدی نمی‌افتاد. برنامه خیلی هرکی به هرکی و شلوغ بود. با نزدیک سه ربع تاخیر شروع شد. برنامه‌ها جابجا می‌شدند یا کلا فراموش می‌شدند (مثل موسیقی زنده). مجری‌ها تو حرف هم می‌پریدند و مدام اتفاقات پیش‌بینی نشده می‌افتاد. وقتی رهنما گفت هرچی بچه توی سالن هست بیاید روی سن که دیگر برنامه کلا از دست رفت. بیست سی تا بچه قد و نیم قد غیر قابل کنترل ریختند آن بالا که خیلی‌های‌شان تا آخر برنامه هم قصد پایین آمدن نداشتند و مادرشان باید می‌آمد روی سن دنبالشان.

 لابد به خاطر همین شلوغ پلوغی سالن هم بود که کاپشن آنی گم شد و من روی یکی از صندلی‌های یکی از گوشه‌های سالن که هیچ ربطی به جای نشستن ما نداشت پیدایش کردم! تعریف از خود نباشد راستش پیدا کردنش اصلا کار ساده‌ای نبود چون قرمز و هم‌رنگ صندلی‌های سالن بود! درمجموع اصلا قابل مقایسه با برنامه‌های قبلی نبود. تنها چیز خوب و خوشحال‌کننده این وسط، اقدام به نظر من ستودنی خانم پولادزاده مدیر پرشین‌بلاگ است که از کیفیت برگزاری عذرخواهی کرده و از ما خواسته که عذرخواهی‌اش را به گوش وبلاگستان برسانیم که در سابقه مدیران ما اقدام بسیار نادری به شمار می‌آید. چشم. شما هم خسته نباشید در هر حال. (+)

چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸

آخرین تصاویر از پارتی تازه گلزار و گلشیفته

داغ داغ، اختصاصی یارباماست: آخرین تصاویر از پارتی تازه محمدرضا گلزار و گلشیفته فراهانی، به همراه اصل خبر از منبعی کاملا موثق در ادامه مطلب آمده است. همان‌طور که در خبر هم خواهید خواند، ماجرای این پارتی بسیار تازه است و یک هفته هم از آن نمی‌گذرد و تصاویر آن پیش از وبلاگ یارباماست در اینترنت منتشر نشده است. بنابراین صاحب این وبلاگ ضمن اعلام این‌که علاقه‌ای به انتشار منبعی که تصاویر را از آن دریافت کرده ندارد، کلیه حقوق این خبر را منحصر به خود می‌داند. این شما و این تصاویر تازه‌ترین پارتی محمدرضا گلزار و گلشیفته فراهانی:

ادامه مطلب

سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸

زیر باران غمش رقص کنان باید رفت

نیم ساعت پیش که از در شرکت خارج شدم در شرایطی‌که یک ساعت قبلش به همه شصت نفر پرسنل به عنوان شیرینی دفاع بستنی داده بودم اما کسی که پخشش کرده بود طی شوخی نامفهومی گفته بود شیرینی کس دیگریست، و نیز در حالی‌که به احتمالا نود و شش و هفت دهم درصد مطمئن شده بودم که گوشی موبایلم کلا نابود شده است و شانسی به بقایش نیست، وقتی عطر اولین باران‌های پاییز دیرهنگام تهران را با مویرگ‌هایم می‌بلعیدم، حسی داشتم که این معرکه‌ترین دنیای گهی است که می‌شود داشت، یا برعکس، چه فرقی می‌کند، چیزی تو همین مایه‌ها.

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸

ملت تعطیل

یعنی تعطیل‌ترین مردم دنیا هستیم ما. (+)

شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸

آمریکا آمریکا، ما داریم می‌آییم! آی بی تی ها دادیم! جی آر ای ها دادیم!

در آستانه یوم‌الله سیزدهم آبان و بیست‌ و دوم بهمن و دوازدهم فروردین و سیزده بدر و روز قدس سال بعد، راه‌پیمایی دشمن‌شکن عاشقان استکبار جهانی و شیفتگان مکتب غرب این بار هر چه باشکوه‌تر از سال‌های گذشته برگزار شد و در پایان تظاهرکنندگان بار دیگر با آرمان‌های خود تجدید میثاق کردند و در قطعنامه‌ای تاکید کردند:"من بالاخره در می‌رم، حالا ببین کی گفتم". یادآور می‌شود ستاد برگزاری این راهپیمایی مسیرهای راهپیمایی را پیش از این برای آگاهی ملت فراری از صحنه اعلام کرده بود که یک چیزی بود توی این مایه‌ها:

1. میدان آزادی، انتهای کارگر شمالی، دانشکده‌های زبان و تربیت بدنی دانشگاه تهران.

2. میدان انقلاب، خیابان آزادی، میدان آزادی، انتهای کارگر شمالی، دانشکده‌های زبان و تربیت بدنی دانشگاه تهران.

3. میدان امام‌حسین، میدان انقلاب، خیابان آزادی، میدان آزادی، انتهای کارگر شمالی، دانشکده‌های زبان و تربیت بدنی دانشگاه تهران.

4. تهرانپارس، خط یک مترو، سر بهبودی پیاده می‌شی با یه بی آر تی میای میدان آزادی، انتهای کارگر شمالی، دانشکده‌های زبان و تربیت بدنی دانشگاه تهران.

5. شهرک غرب، اتوبان یادگار امام، از این فرعی مرعیای طرشت، آزادی، میدان آزادی، انتهای کارگر شمالی، دانشکده‌های زبان و تربیت بدنی دانشگاه تهران.

6. هرجا تو بزرگراه شهید همت، بعدش رادیو پیامو گوش می‌دی هر جا خلوت‌تر بود، بقیش مثل یک.

7. میدان نوبنیاد، میندازی تو بزرگراه شهید صیاد شیرازی (بابایی و صدر شلوغه اون موقع صبح، حرف گوش کن)، بقیش مثل بالا بعد از "هر جا تو".

8. انتهای کارگر شمالی، میدان انقلاب، خیابان آزادی، میدان آزادی، انتهای کارگر شمالی، دانشکده‌های زبان و تربیت بدنی دانشگاه تهران.

9. میدان توحید در زاهدان، فرودگاه زاهدانٰ، فرودگاه مهرآباد، بزرگراه سعیدی، میدان آزادی، انتهای کارگر شمالی، دانشکده‌های زبان و تربیت بدنی دانشگاه تهران. (این نمونه واقعیست، شبش هم اتاق خودمان خوابیده بود.)

10. اقصی نقاط میهن اسلامی، میدان آزادی، انتهای کارگر شمالی، دانشکده‌های زبان و تربیت بدنی دانشگاه تهران.

یعنی باید جمعیت را می‌دیدی که چطور آن‌وقت صبح سرازیر می‌شدند به سمت انتهای کارگر شمالی، دانشکده‌های زبان و تربیت بدنی دانشگاه تهران. حالا من که مال آن طرف‌هانیستم ولی کوی دانشگاه چون یک‌جورهایی تهش بن‌بست است شاید چنین ترافیکی را کم‌تر به خود دیده باشد. نزدیک نیم ساعت دیر رسیدم سر جلسه و شانس آوردم آزمون با تاخیر شروع شد. از نظر آمادگی هم که قبلا شرح دادم تا چه حد مسلط بودم. وقتی دیدم سر موضوع رایتینگ خیلی دستم به نوشتن نمی‌رود، گفتم بیایم لااقل به سبک انشاهای دبستان و راهنمایی مقدمه‌اش را تفت بدهم و برای این کار دیباچه گلستان سعدی را انتخاب کردم، حیف که نشد. یعنی خوب شروع کردم‌ها، "منت خدای را عزوجل" را به هر زوری بود به انگلیسی برگرداندم، اما هر چه کردم معادل انگلیسی "شکر اندر" آن‌جا که می‌گوید به شکراندرش مزید نعمت است به ذهنم نرسید و متوقف شدم. بخش لغاتش هم که واقعا طنزی است. انگار یک متن به زبان سواحیلی را داری می‌خوانی. بیست و سه درصد از کلماتی که در این بخش آزمون آمده بودند برای آخرین بار قبل از این امتحان، در مکبث اثر ماندگار شکسپیر به کار رفته بودند. باز خوب شد یک ریاضی داشت...

شگفت‌انگیز بود حضور دانشجوها. دانشجوهای رده یک ما. بیش از چهارهزار نفر اگر اشتباه نکنم. یکی از دوستان که پارسال آزمون داده بود می‌گفت مطمئن است که سال گذشته دوهزار نقر هم نبوده‌اند. بیش از صد در صد افزایش. تازه جی آر ای آزمونی است که عملا فقط به درد آمریکا می‌خورد. یعنی این‌ها فقط دلداده‌های آمریکا هستند. حالا باید به این تعداد اضافه کنی مشتری‌های جاهای دیگر دنیا را، پارسالی‌ها را، آزمون اسفندی‌ها را...

البته دل مسئولان به یاد خدا آرام است. در جوابت لبخندی نورانی می‌زنند و می‌گویند: بروند، لطمه‌ای نمی‌خوریم، عوضش کلی جایگزین متعهد داریم.

پی‌نوشت: عنوان پست تزیینی است.